یک سگ زیادی ولگرد

پارت ³⁸
ویو نویسنده سس مغزتان...
مکان: اسپانیا، مادرید
زمان: 5:15 بعد از ظهر
موقعیت: در حال رفتن به هتل
زارا و چیلا از هواپیما پیاده شدن و چویا جان هم پشت سرشون پنهانی اسکورت شون می‌کرد...👮🏻‍♂️
دوتا شاسکول ما رفتن سمت هتلی که موری براشون رزرو کرده بود🏢
(انگلیسی حرف میزنن)
زارا: پرسنل گرامی، کلید اتاق 428🤓
زنیک_ چیز زنه کلید رو داد بهشون🔑
زن: اوقات خوبی داشته باشید☺️
چیلا سر تکون داد و رفتن سمت اتاق
چویا از دور داشت اون ها رو نگاه می‌کرد. دور که شدن، رفت سمت پرسنل هتل🚶🏻‍♂️
چویا: یه اتاق خالی نزدیک اتاق اون دو نفر میخوام
زنه چشماش رو ریز کرد: جاسوسی؟😒
چویا: نه، دوستشونم😑
زنه همچنان مشکوک نگاش میکرد: مشکوک میزنی هاااا😒
زنه دیگه: چیکارش داری لیلی؟؟ بده بهش دیگه🙄
زنه که اسمش لیلی بود یه کلید داد دست چویا🔑
لیلی: اتاق 431. توی همون طبقه س. دوتا اتاق بینتون فاصله س پس به طور عادی نمیتونین هم رو ببینین👀
چویا کلید رو گرفت و یه بسته پول رو میز گذاشت و رفت💵
ویو زارا
زارا: حس میکنم بیشتر نفرین کرد تا دعای خیر🙂
چیلا: حس نکن مطمئن باش داوشم😶
زارا: ثهیح
کلید رو توی قفل گذاشتیم و چرخوندیم. در باز شد و رفتیم داخل🚪
متوسط بود، نه خیلی بزرگ نه خیلی کوچیک. دو خواب بود
چیلا: یکی برای خواب و وسایلمون، یکی دیگه برای کارمون
زارا: باشه
خلاصه مستقر شدیم
حالا تنها کاری که باید میکردیم این بود که دستگاه های مافیای ؟؟؟ رو هک کنیم🤓
خوشبختانه رمز و سیستم اصلیشون رو حفظیم!!😀
به دلیل گشادی نویسنده سه ماه بعد(خیلی دلم میخواست زودتر به این صحنه برسیم چون زیادی طول کشید و نویسنده داره پر پر میزنه از هیجان)
ویو نویسنده
توی این سه ماه اتفاقای زیادی افتاد. سیستم مافیای دشمن هک شد و کلی اطلاعات ازش کش رفتن و برای موری سان فرستادن. چویا هم از دور مراقبشون بود و براش سوال بود چرا دشمن هنوز حمله نکرده بهشون🗿
داخل اتاق زارا و چیلا...
زارا: من آبنبات میخوامممممممممممممم🍬
چیلا: بودجه شکلات ته کشیدهههههههههههههههههههههههههههههههههههه🍫
زارا/چیلا: عرررررررررررررررررررررررر😭
زارا با قیافه کاملا به هم ریخته و لپ های باد کرده عین بچه ها...
زارا: باید بریم بودجه تنقلات رو تامین کنیم😟
چیلا: نه آبنبات میوه ای داریم، نه شکلات تلخ. زندگی محشره😞
زارا: کاملا😖
چیلا: ...
زارا: ...
چیلا: کی بره بخره؟🙁
زارا: معلومه تو. سوال داره اخه؟؟😐
چیلا: چرا من؟ خودت پاشو برو😶
زارا: من باید اطلاعات رو برای موری سان بفرستم😌
چیلا: فرستادیم تموم شد داداش. مثلا هتفه دیگه قراره برگردیم🤐
زارا: نههه یه چیزی مونده که باید همین امروز درستش کنم و بفرستممممم😀
چیلا: خب دو کلمه بگو نمیخوام برم دیگه شاشوککککککک🤬
زارا: نمیخوام برم🙂
چیلا: @_@
چیلا: بر ذاتت. حداقل کارتت رو بده الاغ😑
زارا رو صندلی لم داد: تو کیفمه. برو بردار👜
چیلا: گشادی رو از رو تو ساختن قورباغه🐸
زارا: قورباغه چجوری میتونه گشاد باشه؟؟🤔
چیلا سعی کرد با دست نشون بده: وقتی یه قورباغه ابعاد بزرگتری داره خیلی گشاده چون باید لباس گشاد بگیره و گشادیش نمذاره بره لباس بگیره واسه همین گشاده
زارا: این چه منطقیه؟😑
چیلا: منطق چیلا🤓
زارا: صحیح#_#
چیلا رف از توی کیف زارا کارت برداشت و رفت بیرون
زارا عربده زد: آبنباتتتتتتتتت توتتتتتتتتتتت فرنگییییییییی زیادددددددددد داشتهههههههههه باشههههههه هاااااااااااااااا🤓
چیلا: باشهههههههههههههههههههههههههههههههه😀
چیلا از هتل خارج شد: شدیم پیک پیاده جناب😑
چویا جان هم یواشکی تعقیبش کرد...(بچم شده مامور مخفی😢)
ویو چیلا
تچ حالا این سوپری لامصب کدوم گوریهههههههههههههههه؟؟؟؟؟😫
فک کنم داد زدم چون همه برگشتن سمتم🗿
خداروشکر ژاپنی گفتم وگرنه آبرو برام نمیموند...
رفتم وارد سوپری شدم
چیلا: چهار تا بسته بزرگ شکلات تلخ و چهارتا هم آبنبات میوه ای
مرده داشت چپ چپ نگام میکرد
مرده: این همه برای میخوای پسرجون؟😒
چیلا: برای اینکه بلمبونم🤤
مرده: @_@
مرده چن تا بسته برداشت و انداخت توی نایلون
چیلا: واستا واستاااااااااااااااااااا آبنبات ها رو بده ببینمممممممم🤯
آبنبات ها رو گرفتم. یا خدا چه به موقع...
زارا اگه میدید همه شون لیمویی ان کلم رو میکند🤯
چیلا: توت فرنگی ندارین؟😦
مرده: نه😐
چیلا: ممنون از صداقتت :/
یه نگاه به قفسه ها انداختم. آبنبات چوبی هم آبنباته دیگه...
بسته های آبنبات رو گذاشتم رو پیشخوان و چن تا ابنبات چوبی برداشتم انداختم تو نایلون🍭
چیلا: حداقل تا یوکوهاما زنده میمونم🤪
مرده: %_%
~~~
ادامه پارت بعد
دیدگاه ها (۳)

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

#تکپارتی_سونگمیندلم میخواست با تمام وجود بغلش کنم و بهش بگم:...

بهار بدون تو

#Escape_from_death_April29 #part4توی همین فکر بودم که....تا ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 🎧🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «تو همیشه این‌قدر دس...

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط