رمان قلب های سیاه آغشته ب خودن

p⁶

نابی : ممنون...رفتن سمت اون پسره خسیسه ک دیدم یکی روش تفنگ کشید ...مراقب باش..لیوان شراب رو برداشتم و پرت کردم سمت تک تیراندازه خورد سر شو افتاد زمین
ته : ممنون
نابی : قابل نداشت
رییس بار: اینجا چ خبره؟!
مرده : دهنتو ببند شیبالییی
رئیس باند : می‌ره توی اتاقش
ته : نابی بیا بریم فردا میایم حسایشون رو میرسم
نابی : لیا!
ته : با ی پسر رفت... مست بود
نابی : هوفففف...اون پسره کمکمون کرد کو؟!
کوک : اینجام
ته : بیا بریم
نابی : اون چی؟!...روبه کوک
ته : اونم میاد پسرخالمه!
نابی : تهیونگ از دستم گرفت و محکم کشید و منو سوار ماشین کردن و سوار شدن
ته : زخمی شدی خونه نری بهتره...
نابی : ن میرم
کوک : ن...رئیس باند پلیس رو خبر می‌کنه اگه بیان جلو خونتون چی؟!
نابی : از کجا می‌شناسه منو
کوک : حتما دوربین هارو چک می‌کنه خودتم که دیدی این بار اسم و مشخصات همه رو ثبت می‌کنه!
نابی : خب کجا برم؟!
ته : عمارت من!
نابی : جان؟!👀
ته : همین ک شنیدی
نابی : سکوت کردم و نگاهم افتاد به زخم روی دستم آستینم رو بالا دادم و نگاش کردم...
کوک : بریم ی نگا بهش بندازم!
نابی : چیزی نیست...میپوشونه
...حدودا ²⁰ مین بعد واستاد که با یک عمارت توپ روبه رو شدم...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

Heir of Light and Darknesspart : 17تهیونگ رو به اتاقی تاریک ...

#برادر ناتنی من

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

پری کوچولوی منپارت ۸ویو روز عقدته: توی محضر بودیم کوک دستمو ...

پارت ۲۱

پارت ۶جونگ‌کوک مثل یه طوفانِ سیاه از بین سربازها رد می‌شد. ه...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

کوک : چه زری‌زدی کوک میخواست بره 🖕🏻 بگیره به فاک بده امه لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط