" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۵۸
ویو راوی
نورا دیگه نتونست تحمل کنه و لنگان لنگان رفت سمت جعبه و درش رو باز کرد و بچهگربه رو دراورد و گذاشت تو بغلش که یهو تعادلش رو از دست داد و داشت میوفتاد که تهیونگ سریع دستشو دور کمر نورا حلقه کرد و نگهش داشت
_ نورا !
نورا که هنوز بچهگربه رو محکم تو بغلش نگه داشته بود از ترس اینکه به زمین نخوره محکم چشماشو بسته بود ولی وقتی حس کرد به جای زمین سفت و سخت دست های تهیونگ دور کمرش حلقه شده اروم اروم چشماش رو باز کرد
_ مگه نگفتم مراقب باش
+خب خواستم بغلش کنم ( مظلوم )
تهیونگ چند ثانیه به نورا خیره شد که نورا گفت
+ببین چه قدر نازه اخههه
تهیونگ ، نورا رو به حالت قبلی خودش برگردوند و خودش هم دستشو کرد تو جیبش و به نورا که با ذوق با گربه بازی میکرد نگاه کرد
+راستی از کجا اوردیش ؟
_ وقتی داشتم میمومدم تو راه دیدم یه گربه ماشین بهش زده و مرده کنارشم یه بچه گربه بود که پاش آسیب دیده بود بردمش دامپزشک و اونجا درمانش کردن .............گفتم تو که گربه دوست داری اینو بهت هدیه بدم
+ این بهترین هدیه عمرمه ( ذوق )
تهیونگ خنده ای کرد و از دست نورا گرفت و بهش کمک کرد که تو ماشین بشینه و خودش هم رفت و سوار ماشین شد و باهم راه افتادن
چند دقیقه ای گذشت که نورا سکوت ماشین رو شکست و همزمان که با بچهگربه بازی میکرد گفت
+فعک نکن چون این بچهگربه رو اوردی ، باهات آشتی کردم ............هنوزم باهات قهرم
تهیونگ کمی مکث کرد و سریع جایی رو پیدا کرد همون جا پارک کرد و بعد برگشت سمت نورا و گفت
_ الان حاضرم تا هر سوالی که میخوایی رو ازم بپرسی
نورا بدون اینکه از بچهگربه دست بکشه گفت
+از کی میرفتی اونجا
_ یه هفته اس
+چرا .....چرا بهم نگفتی ؟
_ نمیخواستم نگرانم بشی ........نمیخواستم هر روز به خاطر اینکه سالم بیام خونه یا نه نگرانی رو تحمل کنی .............دوست نداشتم تو کل روز از اینکه شب کی میایم ، سالم میام یا نه استرس بکشی ..........نورا من به تو به خانوادت قول دادم که ذره ای نگرانت نکنم ...........ولی این باعث میشد که تو کل روز نگران بشی و استرس بکشی ...........نمیخواستم
وقتی آخرین کلمه اشو گفت چشماش رو روی هم بست که نورا گفت
+تهیونگ ........تو ...تو هیچ وقت منو نگرانی نمیکنی ، هیچوقت .......تو حتی بیای به من بگی یک نفر رو کشتم ......پشتت وایمیستم ، بهت کمک میکنم ، اصلا خودم گردن میگیرم ...........ولی .....ولی تو وقتی بهم چیزی رو نگی .......اون موقع ازت دلخور میشم ، نگرانت میشم .........چون اون موقع فعک میکنم تو بهم اعتماد نداشتی که بهم نگفتی
نورا دستی به صورت تهیونگ کشید و ادامه داد
+پس ازت میخوام هر چی هم بشه تو بهم بگی
تهیونگ لبخند محوی زد و گفت
_ بهت قول میدم
نورا خنده ای کرد و گفت
+ افرین پسر خوب حالا باهات آشتی کردم
تهیونگ خنده ای کرد و ماشین رو راه انداخت و به خیابون برگشت تو همین حین گفت
_ ممنونم پرنسس که بهم افتخار آشتی کردن رو داده اید
+ خواهش میکنم ( خنده )
چند دقیقه گذشت که .............................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۵۸
ویو راوی
نورا دیگه نتونست تحمل کنه و لنگان لنگان رفت سمت جعبه و درش رو باز کرد و بچهگربه رو دراورد و گذاشت تو بغلش که یهو تعادلش رو از دست داد و داشت میوفتاد که تهیونگ سریع دستشو دور کمر نورا حلقه کرد و نگهش داشت
_ نورا !
نورا که هنوز بچهگربه رو محکم تو بغلش نگه داشته بود از ترس اینکه به زمین نخوره محکم چشماشو بسته بود ولی وقتی حس کرد به جای زمین سفت و سخت دست های تهیونگ دور کمرش حلقه شده اروم اروم چشماش رو باز کرد
_ مگه نگفتم مراقب باش
+خب خواستم بغلش کنم ( مظلوم )
تهیونگ چند ثانیه به نورا خیره شد که نورا گفت
+ببین چه قدر نازه اخههه
تهیونگ ، نورا رو به حالت قبلی خودش برگردوند و خودش هم دستشو کرد تو جیبش و به نورا که با ذوق با گربه بازی میکرد نگاه کرد
+راستی از کجا اوردیش ؟
_ وقتی داشتم میمومدم تو راه دیدم یه گربه ماشین بهش زده و مرده کنارشم یه بچه گربه بود که پاش آسیب دیده بود بردمش دامپزشک و اونجا درمانش کردن .............گفتم تو که گربه دوست داری اینو بهت هدیه بدم
+ این بهترین هدیه عمرمه ( ذوق )
تهیونگ خنده ای کرد و از دست نورا گرفت و بهش کمک کرد که تو ماشین بشینه و خودش هم رفت و سوار ماشین شد و باهم راه افتادن
چند دقیقه ای گذشت که نورا سکوت ماشین رو شکست و همزمان که با بچهگربه بازی میکرد گفت
+فعک نکن چون این بچهگربه رو اوردی ، باهات آشتی کردم ............هنوزم باهات قهرم
تهیونگ کمی مکث کرد و سریع جایی رو پیدا کرد همون جا پارک کرد و بعد برگشت سمت نورا و گفت
_ الان حاضرم تا هر سوالی که میخوایی رو ازم بپرسی
نورا بدون اینکه از بچهگربه دست بکشه گفت
+از کی میرفتی اونجا
_ یه هفته اس
+چرا .....چرا بهم نگفتی ؟
_ نمیخواستم نگرانم بشی ........نمیخواستم هر روز به خاطر اینکه سالم بیام خونه یا نه نگرانی رو تحمل کنی .............دوست نداشتم تو کل روز از اینکه شب کی میایم ، سالم میام یا نه استرس بکشی ..........نورا من به تو به خانوادت قول دادم که ذره ای نگرانت نکنم ...........ولی این باعث میشد که تو کل روز نگران بشی و استرس بکشی ...........نمیخواستم
وقتی آخرین کلمه اشو گفت چشماش رو روی هم بست که نورا گفت
+تهیونگ ........تو ...تو هیچ وقت منو نگرانی نمیکنی ، هیچوقت .......تو حتی بیای به من بگی یک نفر رو کشتم ......پشتت وایمیستم ، بهت کمک میکنم ، اصلا خودم گردن میگیرم ...........ولی .....ولی تو وقتی بهم چیزی رو نگی .......اون موقع ازت دلخور میشم ، نگرانت میشم .........چون اون موقع فعک میکنم تو بهم اعتماد نداشتی که بهم نگفتی
نورا دستی به صورت تهیونگ کشید و ادامه داد
+پس ازت میخوام هر چی هم بشه تو بهم بگی
تهیونگ لبخند محوی زد و گفت
_ بهت قول میدم
نورا خنده ای کرد و گفت
+ افرین پسر خوب حالا باهات آشتی کردم
تهیونگ خنده ای کرد و ماشین رو راه انداخت و به خیابون برگشت تو همین حین گفت
_ ممنونم پرنسس که بهم افتخار آشتی کردن رو داده اید
+ خواهش میکنم ( خنده )
چند دقیقه گذشت که .............................
- ۶۳۲
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط