{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

MIDNIGHT BET

PART:10
°°°°°°°°°°
اتاق تمرین نیمه‌تاریک بود. یک چراغ فلورسنت قدیمی بالای سقف با صدای وزوز روشن بود. بوی بتادین و چرم کهنه در هوا پخش شده بود. تهیونگ جونگکوک را روی صندلی نشاند.

جونگکوک سرش را عقب تکیه داد. نفسش سنگین بود. عرق و خون روی پوستش برق می‌زد. تهیونگ با اخم گفت: «چی مرگت بود امشب؟ اون لعنتی نصف ضربه‌هاشو اصلاً نمی‌تونست بهت بزنه.»

جونگکوک جواب نداد. فقط چشمانش را بست. بعد در باز شد. تهیونگ سر چرخاند. میکا داخل ایستاده بود. شم‌هایش مستقیم روی جونگکوک. تهیونگ آهی کشید. نگاه کوتاهی بینشان رد شد و بعد بدون حرف، از اتاق بیرون رفت و در را بست. جونگکوک چشم باز کرد. صدایش خش‌دار بود. «گفتم برو.»

میکا جلو آمد. «نه.»

جونگکوک اخم کرد. «الان حال حرف زدن ندارم.»

میکا کنار میز کمک‌های اولیه ایستاد. جعبه را باز کرد. پنبه برداشت. «منم حال دعوا ندارم.»

وقتی نزدیک شد، نور چراغ روی صورت جونگکوک افتاد. زخم بالای ابرویش بد باز شده بود. لبش پاره بود. کبودی آرام آرام زیر پوستش می‌نشست. میکا نفسش را آرام بیرون داد. «تو احمقی.»

جونگکوک پوزخند ضعیفی زد. «اینو تازه کشف کردی؟»

میکا پنبه آغشته به الکل را بالا آورد. جونگکوک خواست دستش را بگیرد و دور کند. اما درد پهلویش اجازه نداد. صدای نفس کوتاهی از بین دندان‌هایش بیرون رفت. میکا فوراً مچش را گرفت و نگه داشت. «تکون نخور.»

وقتی پنبه به زخم خورد، جونگکوک کمی صورتش را جمع کرد. میکا آرام گفت: «دیدی؟ درد داره.»

جونگکوک خیره ماند. بعد آرام گفت: «می‌تونستم جاخالی بدم.»

دست میکا لحظه‌ای مکث کرد. «پس چرا ندادی؟»

جونگکوک نگاهش را از صورت او برنداشت. «چون حواسم پرت بود...به دختری که چند دقیقه قبلش باهام دعوا می‌کرد.»

دست میکا کمی لرزید. الکل دوباره روی زخم کشیده شد. جونگکوک آه کوتاهی کشید. میکا زیر لب گفت: «تو نباید این‌جوری مبارزه کنی...جوری که انگار مهم نیست زنده می‌مونی یا نه.»

جونگکوک کمی جلو خم شد. چشم‌های تاریکش مستقیم در چشم‌های میکا. «شاید چون یه نفر بی‌موقع افتاده وسط ذهنم.»

نفس میکا برای لحظه‌ای گیر کرد. اما نگاهش را ندزدید. «اون مشکل توئه.»

جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد. «نه مشکل تویی.»

سکوت اتاق سنگین شد. دست میکا هنوز روی صورت زخمی او بود.
دیدگاه ها (۶)

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

🖤 مافیای من — قسمت ۲۲چیزی که جونگکوک پنهان می‌کردات هنوز به ...

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

پارت یازدهمزمان حال الان چند ساعت از وقتی که جونگکوک بیدار ش...

برادر ناتنی

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹⁹﴿ویو ات﴾سنگینی عجیبی روی پلک‌هایم حس م...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷ویو میکا_____میکا: «چی...

از دشمنان تا عاشقان

partماشین مشکی جلوی انبار قدیمی توقف کرد.کلارا از ماشین پیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط