تک پارتی
تک پارتی
( دخترا لطفاً وقتی کاما ( ، ) میزارم کمی مکث کنید . )
ویو ا.ت
از لحظه ای که بیدار شده بودم کسل بودم ، شاید چون سالگرد ازدواجمون بود و هیچ کس یادش نبود یا شایدم یونگی یادش نبود .
از صبح امیدوارم بودم با خوشحالی بیاد سمتم و بگه سالگرد ازدواجمون مبارک ولی خب شاید من فقط باید امیدوار بمونم .
حتی چند بار تاریخ رو چک کردم ، فکر میکردم اشتباه میکنم ولی نه ، ۱۵ سپتامبر بود ، تاریخ عروسیمون .
نزدیک های ظهر بود
من هنوز منتظر این بودم که یونگی بیاد پیشم ،
برای کادو و سورپرایز نبودم فقط میخواستم مطمئن بشم که این روز رو یادش هست یا نه .
حتی مطمئن نبودم میدونه اصلا منی داخل خونه وجود دارم یا نه ، چون از صبح که بیدار شده فقط داخل اتاق کارشه .
دستگیره ی اتاق رو پایین کشیدم و واردش شدم
سمت یونگی رفتم و کنارش وایسادم
مشغول نوشتن آهنگ بود !
سرش رو سمتم برگردوند و گفت : چیزی شده عزیزم ؟
ا.ت : نهار آمادست ، نمیای ؟
یونگی : من باید برم کمپانی ، تو غذاتو بخور
ا.ت : ب باشه
میخواستم از اتاق خارج بشم ولی لحظه ای وایسادم و دوباره سمتش برگشتم
ا.ت : میگم امروز ( مکث )
یونگی : امروز چی ؟
ا.ت : هیچی فراموشش کن
از اتاق بیرون اومدم و سمت اتاق خودم رفتم
وارد اتاق شدم و آروم روی تخت نشستم
یعنی واقعا یادش نبود ؟
یا شاید هم میخواد سوپرایزم کنه و الکی گفته میخواد بره کمپانی ؟
با اومدن این جمله به ذهنم کمی ذوق کردم ولی با یادآوری رفتار های امروز و نیومدنش پیشم ، ذوقم کور شد
اون همیشه میگفت من داخل اولیتشم ولی الان حتی یادش نبود که سه سال پیش در چنین روزی با من ازدواج کرده بود .
ساعت ها سپری میشد و خبری از یونگی نبود
هر چند دقیقه ای یه بار گوشیم رو باز میکردم ولی هیچ پیام یا زنگی از طرف یونگی نبود .
شاید واقعا یادش رفته بود ، ولی آخه روزِ به این مهمی ؟
تا چند ساعت پیش امیدی ته دلم داشتم ولی همونم خاموش شده بود .
کنترل تلویزیون رو برداشتم و بیهدف شبکه ها رو بالا پایین میکردم .
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
ساعت از ده شب گذشته بود
لبخند غمگینی زدم
ا.ت : شاید هم فراموش کرده
تلویزیون رو خاموش کردم و کنترلش رو سرجاش قرار دادم
داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم که با صدای باز شدن در هال وایسادم
سرم برگردوندم و یونگی رو دیدم که با قیافه ای خسته در حال وارد شدن به خونست .
سرش رو بالا آورد و با دیدن من لبخند خسته ای زد و سمتم اومد
یونگی : سلام عزیزم
ا.ت : سلام
یونگی : هنوز بیداری ؟
ا.ت : آره
ویو نویسنده ( خودم )
یونگی از جواب های سرد ا.ت تعجب کرده بود
انگار متوجه شده بود یه جای کار میلنگه ولی نمیدونست چی باعث ناراحتیش شده
حتی مثل روز های قبل با خوشحالی به استقبال یونگی نرفته بود و بغلش نکرده بود
ویو ا.ت
یونگی : ا.ت چیزی شده ؟
ا.ت : یعنی میخوای بگی یادت نیست ؟
یونگی : چیو ؟
ا.ت : امروز سالگرد ازدواجمون بود
یونگی لحظه ای تعجب کرد و از حرکت ایستاد ،
همون لحظه گوشیش رو درآورد و نگاهی به تاریخ انداخت
انگار که متوجه شده باشه چه چیزی رو فراموش کرده ، با ناراحتی خیره به گوشیش بود
یونگی : م من واقعا حواسم به تاریخ نبود
ا.ت : مهم نیست
خواستم از کنارش رد شم ولی مچ دستم رو گرفت
یونگی : نه نه مهمه
ا.ت : اره مهمه ولی شاید فقط برای من مهم بوده ، من تمام امروز منتظر بودم تو بیای پیشم و بگی سالگرد ازدواجمون مبارک یا حتی بهم یه پیام ساده بهم بدی ، ولی انگار کارت مهمتر بوده
یونگی : نه نه کارم مهمتر نیست ، باور کن حواسم به تاریخ نبود ، من میخواستم برات کادو بخرم ولی حتی تاریخ ها رو با هم قاطی کردم
با بغض بهش خیره شدم
ا.ت : یونگی من منتظر کادو نبودم ، منتظر این بودم که تو یادت بیاد امروز چه مناسبتیه
یونگی : حق با توعه من یادم رفته بود ، یادم رفته بود امروز چه روز مهمیه چون خودم رو درگیر کار کرده بودم
ا.ت : میشه ازت خواهش کنم کمی تمرکزت روی زندگیت باشه ؟
یونگی : حق با توعه ، قول میدم همیشه اولین نفر مناسب های مهم رو یادآوری کنم و باعث نشم که احساس کنی برام مهم نیستی ، چون تو مهمترین آدم زندگیم هستی ، نه فقط چون همسرمی ، چون دلیل زندگیمی
آروم سمتش رفتم و سرم رو روی سینش گذاشتم ، اجازه دادم اشکام سرازیر بشن
دستش رو روی موهام گذاشت و بیشتر به خودش نزدیکم کرد
یونگی : میدونی آهنگی که امروز داشتم مینوشتم برای کی بود ؟
ا.ت : کی ؟
یونگی : تو
ا.ت : چرا من ؟
یونگی : میخواستم احساساتم رو نسبت بهت با یه آهنگ بیان کنم
ا.ت : کی منتشر میشه ؟
یونگی : عجله نکن عزیزم ولی به زودی
ا.ت : بی صبرانه منتظر شنیدنشم
یونگی : منم منتظر دیدن واکنش توعم .
پایان .
( دخترا لطفاً وقتی کاما ( ، ) میزارم کمی مکث کنید . )
ویو ا.ت
از لحظه ای که بیدار شده بودم کسل بودم ، شاید چون سالگرد ازدواجمون بود و هیچ کس یادش نبود یا شایدم یونگی یادش نبود .
از صبح امیدوارم بودم با خوشحالی بیاد سمتم و بگه سالگرد ازدواجمون مبارک ولی خب شاید من فقط باید امیدوار بمونم .
حتی چند بار تاریخ رو چک کردم ، فکر میکردم اشتباه میکنم ولی نه ، ۱۵ سپتامبر بود ، تاریخ عروسیمون .
نزدیک های ظهر بود
من هنوز منتظر این بودم که یونگی بیاد پیشم ،
برای کادو و سورپرایز نبودم فقط میخواستم مطمئن بشم که این روز رو یادش هست یا نه .
حتی مطمئن نبودم میدونه اصلا منی داخل خونه وجود دارم یا نه ، چون از صبح که بیدار شده فقط داخل اتاق کارشه .
دستگیره ی اتاق رو پایین کشیدم و واردش شدم
سمت یونگی رفتم و کنارش وایسادم
مشغول نوشتن آهنگ بود !
سرش رو سمتم برگردوند و گفت : چیزی شده عزیزم ؟
ا.ت : نهار آمادست ، نمیای ؟
یونگی : من باید برم کمپانی ، تو غذاتو بخور
ا.ت : ب باشه
میخواستم از اتاق خارج بشم ولی لحظه ای وایسادم و دوباره سمتش برگشتم
ا.ت : میگم امروز ( مکث )
یونگی : امروز چی ؟
ا.ت : هیچی فراموشش کن
از اتاق بیرون اومدم و سمت اتاق خودم رفتم
وارد اتاق شدم و آروم روی تخت نشستم
یعنی واقعا یادش نبود ؟
یا شاید هم میخواد سوپرایزم کنه و الکی گفته میخواد بره کمپانی ؟
با اومدن این جمله به ذهنم کمی ذوق کردم ولی با یادآوری رفتار های امروز و نیومدنش پیشم ، ذوقم کور شد
اون همیشه میگفت من داخل اولیتشم ولی الان حتی یادش نبود که سه سال پیش در چنین روزی با من ازدواج کرده بود .
ساعت ها سپری میشد و خبری از یونگی نبود
هر چند دقیقه ای یه بار گوشیم رو باز میکردم ولی هیچ پیام یا زنگی از طرف یونگی نبود .
شاید واقعا یادش رفته بود ، ولی آخه روزِ به این مهمی ؟
تا چند ساعت پیش امیدی ته دلم داشتم ولی همونم خاموش شده بود .
کنترل تلویزیون رو برداشتم و بیهدف شبکه ها رو بالا پایین میکردم .
نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم
ساعت از ده شب گذشته بود
لبخند غمگینی زدم
ا.ت : شاید هم فراموش کرده
تلویزیون رو خاموش کردم و کنترلش رو سرجاش قرار دادم
داشتم به سمت آشپزخونه میرفتم که با صدای باز شدن در هال وایسادم
سرم برگردوندم و یونگی رو دیدم که با قیافه ای خسته در حال وارد شدن به خونست .
سرش رو بالا آورد و با دیدن من لبخند خسته ای زد و سمتم اومد
یونگی : سلام عزیزم
ا.ت : سلام
یونگی : هنوز بیداری ؟
ا.ت : آره
ویو نویسنده ( خودم )
یونگی از جواب های سرد ا.ت تعجب کرده بود
انگار متوجه شده بود یه جای کار میلنگه ولی نمیدونست چی باعث ناراحتیش شده
حتی مثل روز های قبل با خوشحالی به استقبال یونگی نرفته بود و بغلش نکرده بود
ویو ا.ت
یونگی : ا.ت چیزی شده ؟
ا.ت : یعنی میخوای بگی یادت نیست ؟
یونگی : چیو ؟
ا.ت : امروز سالگرد ازدواجمون بود
یونگی لحظه ای تعجب کرد و از حرکت ایستاد ،
همون لحظه گوشیش رو درآورد و نگاهی به تاریخ انداخت
انگار که متوجه شده باشه چه چیزی رو فراموش کرده ، با ناراحتی خیره به گوشیش بود
یونگی : م من واقعا حواسم به تاریخ نبود
ا.ت : مهم نیست
خواستم از کنارش رد شم ولی مچ دستم رو گرفت
یونگی : نه نه مهمه
ا.ت : اره مهمه ولی شاید فقط برای من مهم بوده ، من تمام امروز منتظر بودم تو بیای پیشم و بگی سالگرد ازدواجمون مبارک یا حتی بهم یه پیام ساده بهم بدی ، ولی انگار کارت مهمتر بوده
یونگی : نه نه کارم مهمتر نیست ، باور کن حواسم به تاریخ نبود ، من میخواستم برات کادو بخرم ولی حتی تاریخ ها رو با هم قاطی کردم
با بغض بهش خیره شدم
ا.ت : یونگی من منتظر کادو نبودم ، منتظر این بودم که تو یادت بیاد امروز چه مناسبتیه
یونگی : حق با توعه من یادم رفته بود ، یادم رفته بود امروز چه روز مهمیه چون خودم رو درگیر کار کرده بودم
ا.ت : میشه ازت خواهش کنم کمی تمرکزت روی زندگیت باشه ؟
یونگی : حق با توعه ، قول میدم همیشه اولین نفر مناسب های مهم رو یادآوری کنم و باعث نشم که احساس کنی برام مهم نیستی ، چون تو مهمترین آدم زندگیم هستی ، نه فقط چون همسرمی ، چون دلیل زندگیمی
آروم سمتش رفتم و سرم رو روی سینش گذاشتم ، اجازه دادم اشکام سرازیر بشن
دستش رو روی موهام گذاشت و بیشتر به خودش نزدیکم کرد
یونگی : میدونی آهنگی که امروز داشتم مینوشتم برای کی بود ؟
ا.ت : کی ؟
یونگی : تو
ا.ت : چرا من ؟
یونگی : میخواستم احساساتم رو نسبت بهت با یه آهنگ بیان کنم
ا.ت : کی منتشر میشه ؟
یونگی : عجله نکن عزیزم ولی به زودی
ا.ت : بی صبرانه منتظر شنیدنشم
یونگی : منم منتظر دیدن واکنش توعم .
پایان .
- ۱۳.۱k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط