رمان گناهکار قسمت هفتم (526 )
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
با اجازه ی بزرگ ترا ... بله.
بی بی با خوشحالی کل کشید با اینکه جمعمون کوچیک بود ولی همه شاد بودن
حاج آقا مبارک باشه ان شاء الله و حالا شما آقا داماد آقای آرشام تهرانی آیا از طرف شما هم وکیلم؟
هیچ صدایی نمی اومد و دل تو دلم نبود خدا شاهده کم مونده بود قلبم از سینم بزنه بیرون تا اینکه صدای آرشام مثل همیشه محکم و جدی به گوش رسید.
بله
حاج آقا مبارکه برای سلامتی عروس و داماد صلوات ختم کنید.
اللهمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجَل فَرَجَهُم
بی بی پارچه رو از روی سرمون برداشت. قرآن رو مجددا بوسیدم و دادم دستش توی همین فاصله ی کوتاه آرشام سرشو چرخوند و نگاهمون توی کسری از ثانیه در هم گره خورد. هنوز همون دلخوری رو توی چشماش میدیدم پیش خودم به حدسایی زده بودم هم گره خورد.
بی بی نرگس و خاتون صورتمو بوسیدند و عمو محمد هم با آرشام روبوسی کرد و بهمون تبریک گفتند. عمو محمد دو تا جعبه داد دست و عمو محمد هم بی بی که توشون حلقه هامون بود. عمو محمد و بی بی برامون خریده بودن دو تا حلقه ی ساده ی طلا همیشه دوست داشتم اگه به روز ازدواج کردم حلقم ساده باشه، درست مثل همینا
حلقه ها رو دست همدیگه کردیم برام مثل خواب بود و اگرم خواب باشه دوست ندارم هیچ وقت بیدار بشم.
حاج آقا رو به آرشام گفت که دفترش توی شهره و اگه چند روز دیگه سر بزنه میتونه سند ازدواجمون رو تحویل بگیره. بعدش هم به دفتر بزرگ گذاشت جلومون و گفت که به ردیف رو کامل امضا کنیم شاهدامون هم بی بی عمو محمد نرگس و خاتون بودند. و بعد از اون هم برامون آرزوی خوشبختی کردند و به اصرار عمو محمد برای اینکه شام بمونن توجهی نکردن حاج آقا هم گفت که چند جا کار داره و
باید بره.
به مهمونی چهار نفره ترتیب دادیم شیرینی محلی میوه شام که زرشک پلو با مرغ بود و عجب عطری داشت این برنج ایرانی
آرشام امشب کمتر تو خودش بود و بیشتر با بی بی و عمو محمد حرف میزد ولی بازم زیاد منو تحویل نمی گرفت. اگه با هم رو به رو می شدیم به چیزی میگفت ولی تو حالت معمولی ساکت میموند بعد از شام کمی میوه خوردیم تا اینکه بی بی با لبخند به من اشاره کرد و از
در رفت بیرون کمی بعد منم باشدم و پشت سرش رفتم.
توی بالکن ایستادم و به اطرافم نگاه کردم توی قسمت چپ ساختمون برق یکی از اتاقا روشن بود رفتم طرفش در رو آروم باز کردم. بی
بی گوشه ی دیوار با لبخند نشسته بود و پشتشو به رختخوابایی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند، تکیه داده بود.
بیا بشین مادر درم ببند سوز نیاد تو دخترم
در رو بستم و رفتم پیشش رو به روش نشستم و به صورت همیشه مهربونش لبخند زدم.
خانم بی بی کارم داشتی؟
دخترم نمی دونی مهندس امشب چش شده؟
لبخندم رو خوردم. آروم گفتم فقط امشب نیست بی بی والا منم نمیدونم دیدید که حتی به زور نگاهم می کرد.
گناهکار
fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
با اجازه ی بزرگ ترا ... بله.
بی بی با خوشحالی کل کشید با اینکه جمعمون کوچیک بود ولی همه شاد بودن
حاج آقا مبارک باشه ان شاء الله و حالا شما آقا داماد آقای آرشام تهرانی آیا از طرف شما هم وکیلم؟
هیچ صدایی نمی اومد و دل تو دلم نبود خدا شاهده کم مونده بود قلبم از سینم بزنه بیرون تا اینکه صدای آرشام مثل همیشه محکم و جدی به گوش رسید.
بله
حاج آقا مبارکه برای سلامتی عروس و داماد صلوات ختم کنید.
اللهمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجَل فَرَجَهُم
بی بی پارچه رو از روی سرمون برداشت. قرآن رو مجددا بوسیدم و دادم دستش توی همین فاصله ی کوتاه آرشام سرشو چرخوند و نگاهمون توی کسری از ثانیه در هم گره خورد. هنوز همون دلخوری رو توی چشماش میدیدم پیش خودم به حدسایی زده بودم هم گره خورد.
بی بی نرگس و خاتون صورتمو بوسیدند و عمو محمد هم با آرشام روبوسی کرد و بهمون تبریک گفتند. عمو محمد دو تا جعبه داد دست و عمو محمد هم بی بی که توشون حلقه هامون بود. عمو محمد و بی بی برامون خریده بودن دو تا حلقه ی ساده ی طلا همیشه دوست داشتم اگه به روز ازدواج کردم حلقم ساده باشه، درست مثل همینا
حلقه ها رو دست همدیگه کردیم برام مثل خواب بود و اگرم خواب باشه دوست ندارم هیچ وقت بیدار بشم.
حاج آقا رو به آرشام گفت که دفترش توی شهره و اگه چند روز دیگه سر بزنه میتونه سند ازدواجمون رو تحویل بگیره. بعدش هم به دفتر بزرگ گذاشت جلومون و گفت که به ردیف رو کامل امضا کنیم شاهدامون هم بی بی عمو محمد نرگس و خاتون بودند. و بعد از اون هم برامون آرزوی خوشبختی کردند و به اصرار عمو محمد برای اینکه شام بمونن توجهی نکردن حاج آقا هم گفت که چند جا کار داره و
باید بره.
به مهمونی چهار نفره ترتیب دادیم شیرینی محلی میوه شام که زرشک پلو با مرغ بود و عجب عطری داشت این برنج ایرانی
آرشام امشب کمتر تو خودش بود و بیشتر با بی بی و عمو محمد حرف میزد ولی بازم زیاد منو تحویل نمی گرفت. اگه با هم رو به رو می شدیم به چیزی میگفت ولی تو حالت معمولی ساکت میموند بعد از شام کمی میوه خوردیم تا اینکه بی بی با لبخند به من اشاره کرد و از
در رفت بیرون کمی بعد منم باشدم و پشت سرش رفتم.
توی بالکن ایستادم و به اطرافم نگاه کردم توی قسمت چپ ساختمون برق یکی از اتاقا روشن بود رفتم طرفش در رو آروم باز کردم. بی
بی گوشه ی دیوار با لبخند نشسته بود و پشتشو به رختخوابایی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند، تکیه داده بود.
بیا بشین مادر درم ببند سوز نیاد تو دخترم
در رو بستم و رفتم پیشش رو به روش نشستم و به صورت همیشه مهربونش لبخند زدم.
خانم بی بی کارم داشتی؟
دخترم نمی دونی مهندس امشب چش شده؟
لبخندم رو خوردم. آروم گفتم فقط امشب نیست بی بی والا منم نمیدونم دیدید که حتی به زور نگاهم می کرد.
- ۱.۵k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط