عشقی حقیقی
یکی از خدمتکارا:هورااااااااا ارباب عاشق شده
ماریا :اشهدتو از الان خوندم
دامیان با سرخی یه نگاه ترسناک به خدمتکار نگاه کرد خدمتکار هم ر*ید به خودش
خدمتکار:غلط کردم ارباب
و انیا شروع کرد به خندیدن دامیان هم خندید و کنجکاو پرسید البته کنجکاوی که نه فضولی ش گل کرد :چی شده انیا
انیا :آخه شما خیلی بامزه اید آدم با حوصله میشینه شمارو نگاه میکنه واقعا من خوشحالم پیش شماهام
همه ی خدمتکارا :اخیییییییی الاهییییییییییی
ماریا:قربونتون برم خانم ما هم وقتی شما هستید احساس خوبی داریم ما وقتی خوشحالیم شما ما رو خوشحال تر میکنید وقتی ناراحتیم شما مثل مادر کنارمون هستید و به حرف هامون با جون و دل گوش میکنید یا وقتی ما یکم خسته میشیم به زور کارامون و انجام میدید خانم شما یه فرشته اید که خدا شمارو هم برای ارباب فرستاده هم برای ما خانم
انیا 🍅🍅🍅:عااا بسه دیگه الان از خجالت میمیرم
لونا :حق با اینه
ماریا :این به درخت میگن
لونا :هوففففف ماریا خانممممم
انیا هم شروع کرد به خندیدن ولی همگی خندیدن همه نشستن پیش انیا میگفتن و میخندید حتی دامیان این اولین باره که دامیان جلو خدمتگارا میخنده
لونا :هه هه هه(خنده )و...وایی خانم دلم درد گرفت از بس خندیدم
انیا :منم منم
بادیگارد :جناب دیمتروس اومدن
یهو لبخند همه قطع شد و جاشو به استرس داد البته انیا بیشتر چون اولین بارشه برادر دامیان رو ملاقات میکنه شاید بپرسین جولیا کدوم گ*وریه از درد بیهوش شده به قول دامیان حقه شه دیمتروس بادیگارد قدم های سنگین اومد تو و به انیا خیره شد دامیان از عصبانیت قرمز شد یهو دیمتروس رفت سمت دامیان
و دامیان و بغل کرد و گفت :چطوری داداشی(منو بگو گفتم الان یقه همو میگیرن)
دامیان :دلم برات تنگ شده بود داداشی
اینم از این پارت عسلیا❤️💜🩷
ماریا :اشهدتو از الان خوندم
دامیان با سرخی یه نگاه ترسناک به خدمتکار نگاه کرد خدمتکار هم ر*ید به خودش
خدمتکار:غلط کردم ارباب
و انیا شروع کرد به خندیدن دامیان هم خندید و کنجکاو پرسید البته کنجکاوی که نه فضولی ش گل کرد :چی شده انیا
انیا :آخه شما خیلی بامزه اید آدم با حوصله میشینه شمارو نگاه میکنه واقعا من خوشحالم پیش شماهام
همه ی خدمتکارا :اخیییییییی الاهییییییییییی
ماریا:قربونتون برم خانم ما هم وقتی شما هستید احساس خوبی داریم ما وقتی خوشحالیم شما ما رو خوشحال تر میکنید وقتی ناراحتیم شما مثل مادر کنارمون هستید و به حرف هامون با جون و دل گوش میکنید یا وقتی ما یکم خسته میشیم به زور کارامون و انجام میدید خانم شما یه فرشته اید که خدا شمارو هم برای ارباب فرستاده هم برای ما خانم
انیا 🍅🍅🍅:عااا بسه دیگه الان از خجالت میمیرم
لونا :حق با اینه
ماریا :این به درخت میگن
لونا :هوففففف ماریا خانممممم
انیا هم شروع کرد به خندیدن ولی همگی خندیدن همه نشستن پیش انیا میگفتن و میخندید حتی دامیان این اولین باره که دامیان جلو خدمتگارا میخنده
لونا :هه هه هه(خنده )و...وایی خانم دلم درد گرفت از بس خندیدم
انیا :منم منم
بادیگارد :جناب دیمتروس اومدن
یهو لبخند همه قطع شد و جاشو به استرس داد البته انیا بیشتر چون اولین بارشه برادر دامیان رو ملاقات میکنه شاید بپرسین جولیا کدوم گ*وریه از درد بیهوش شده به قول دامیان حقه شه دیمتروس بادیگارد قدم های سنگین اومد تو و به انیا خیره شد دامیان از عصبانیت قرمز شد یهو دیمتروس رفت سمت دامیان
و دامیان و بغل کرد و گفت :چطوری داداشی(منو بگو گفتم الان یقه همو میگیرن)
دامیان :دلم برات تنگ شده بود داداشی
اینم از این پارت عسلیا❤️💜🩷
- ۸.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط