رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۲۷

ویو ۶ سال بعد
× ۶ سال گذشت بدبختیم رو با چشم دیدم من اون شب نجات پیدا کردم توسط یک فرشته الهی که از طرف خدا برای من اومده بود
(فلش بک به ۶ سال پیش)
× پدربزرگ کوک تیر رو به شکمم زده بود خودمم رو به مردن زدم که فکر کنند من مردم ولی زنده بودم یکی از بادیگارد اومد می‌خواست منو از خونه بیاره بیرون که بندازه جلو سگا ولی صدایه حمله دشمن اومد و منو پرت کرد داخل کارخانه متروکه وحشناک بود تاریک تاریک بود نمی تونستم نفس بکشم چون متوجه پاره شدن کیسه آبم شدم از درد جیغ میزدم و درخواست کمک میخواستم ولی کسی اونجا نبود نفس تنگی گرفته بودم که بیهوش شدم ..
ویو فردا صبح:
آقای چانگ : بعد از فوت همسر مرحومم کارخانه ای که باهم توش کار میکردیم رو بستم اونجا پر از خاطرات تلخ و شیرین از من و همسرم بود اما اون نبود ۸ سال از اون ماجرا میگذره دخترم بزرگ شده و میخواد کار مدلینگ انجام بده تصمیم گرفتم کارخانه رو راه اندازی کنم و مجدد بسازم پس یک سر باید به انبار ( انبار همون کارخانه هست ) میزدم با بادیگارد ها به سمت انبار رفتیم بهشون دستور دادم در رو باز کنن زنجیر ها و قفل هارو باز کردن بازم اون صدا ها توی گوشم بود صدای خنده بچه ، کارکنان این انبار ، و حتا خانومم خیلی چیزا زود گذشت با پشت سر گذاشتن خاطرات قدیمی وارد انبار شدم در حال چرخش تو انبار بودم که جسمی بی جونی روی زمین دیدم سریع به سمتش رفتم که متوجه دختر ای شدم که گویا شکمش تیر خورده بود دستم رو جلو بینیش گذاشتم تا نفسش رو حسم کنم وقتی نفس های داغش رو بیرون داد متوجه شدم زنده هس پس سریع بادیگارد هارو صدا زدم تا به بیمارستان بریم
ویو داخل بیمارستان بعد از عمل :
علامت آقای چانگ:(*)
* آقای دکتر حالش چطوره
دکتر: شما چه نسبتی باهاش دارید
* ( مجبور بودم دروغ بگم گفتم) پدربزرگش هستم
دکتر : داخل اتاق مراقبت هستن خوشبختانه جون سالم از این ماجرا به در بردن تبریک میگم فقدر یک مشکلی هست
* چه مشکلی
دکتر : بچه شون رو از دستت دادن
* میتونم ببینمش( ناراحت )
دکتر : بله حتما برید اتاق ۶۲۳
* ممنون
* وحشناک بود چطوری به اون دختر بگم بچش مرد چطوری باهاش حرف بزنم ولی باید بفهمم کی این بلا رو سرش آورده ( وارد اتاق میشه )
* وارد اتاق شدم که متوجه نگاهش به بیرون شدم پس الان موقعیت خوبی برای حرف زدن هست
* اهم اهم
× سلام..
* سلام دخترم حالت خوبه جایت درد نداره
× شما کی هستید
* من کسیم که نجاتت داد
× چرا نزاشتین بمیرم ( بغض)
* دخترم این حرفارو نزن خداروشکر الان سالمی
دکتر: خانم ات حالتون خوبه
× بله خوبم
دکتر: پدربزرگتون خیلی کمکتون کرد
× پدر بزرگم؟
* عزیزم من دیگه حالت خوب نیست ؟( با چشم اشاره میکنه بگو اره)
× آها بله ببخشید ممنون پدر بزرگ
دکتر: خوب پس من مرخص میشم ( رفت)
× ببخشید چرا خودتون رو پدربزرگ من جا زدید
* مجبور بودم گفتند باید یکی از نزدیکان باشه تا عملت کنن
× ممنون میشه یک سوالی کنم
* بله دخترم
× خودتون رو بهم معرفی کنید و بگید چطوری نجاتم دادید
* من آقای چانگ هستم مدیر عامل شرکت مدلینگ سال هاست توی این کارم و اون روز تصمیم گرفتم( ماجرا رو تعریف میکنه)
× که اینطور ممنونم آقای چانگ میشه پدربزرگ صداتون کنم
* معلومه نوه قشنگم ( لبخند )
* خوب دخترم حالا تو بگو چرا این اتفاق برات افتاد ؟
× ( درحال تعریف ماجرا )
* داشت ماجرا رو میگفت که شروع کرد به گریه کردن خیلی سخته میدونم وقتی از عشقت ضربه بخوری مثل نبود همسر مرحوم من
× ( گریه )
* دخترم تموم شده ( بغلش میکنه) همه چی تموم شد ه
× من کجا برم هیچ جارو ندارم
* من که نمردم میای پیش من و دخترم و نوه هام ما توی یک خونه زندگی می‌کنیم
× وواقعا
* معلومه دخترم و قول میدم انتقام تو رو از اونا بگیرم
× ممنون ولی چطوری
* خوب من آقای چانگ همینجور که گفتم مدلینگ دارم و کارم هست ولی کار اصلیم نیست خوب من یک مافیام و میتونم کمکت کنم
× ممنونم آقای چانگ لطفتون رو جبران میکنم
* ( خنده ) من میرم بیرون استراحت کن

ویو زمان حال:

ادامه دارد 🌠🎀

از این پارت کلی حمایتت کنید شرط نمیزارم ولی حمایتت کنید تنکیو بای بای ❤️
دیدگاه ها (۲۸)

سرنوشت پارت (۱۲)

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

رمان سوم پارت بیست و سوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> فردا ...

پارت ۱۴مست شده بودم حالم دست خودم نبود.ناله میکردم و میگفتم ...

پارت دوم چند شاتی وقتی حالت بد میشه ویو بنگ چان وقت ی دکتر ...

پارت ۲۸

این پارت رو یادم رفتDo I love him, or do I hate him?P³²ویو ج...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹part:⁹....

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط