سایههای عمارت سیاه — پارت ۴۸
سایههای عمارت سیاه — پارت ۴۸
سامان هنوز کنار در ایستاده بود.
— و اون شب... من تنها کسی نبودم که وارد این راهرو شد.
آرین با تعجب گفت: — پس چه کسایی همراهت بودن؟
سامان جواب نداد.
جونگوک جلو آمد و گفت: — سامان، دیگه وقتشه همهچی رو بگی.
سامان نفس عمیقی کشید. — یکی از اون آدمها هنوز توی این عمارت زندگی میکنه.
ناگهان صدای بلندی از انتهای راهرو آمد.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگوک سریع کنارش قرار گرفت و گفت: — نترس. من اینجام.
ات به جونگوک نگاه کرد.
برای چند لحظه، صدای بقیه محو شد و فقط نگاه آن دو به هم گره خورد.
آرین با شیطنت گفت: — خب... ظاهراً وسط این همه راز، یه راز دیگه هم داریم.
جونگوک با اخم بهش نگاه کرد: — آرین، الان وقتش نیست.
آرین خندید: — باشه، باشه!
همان لحظه چراغهای راهرو خاموش شدند.
وقتی دوباره روشن شدند، سامان دیگر آنجا نبود.
روی زمین فقط یک کاغذ افتاده بود:
«اگر میخواهید سامان را پیدا کنید، به اتاق ساعت برگردید.»
جونگوک کاغذ را برداشت و گفت: — این بار هیچکس از هم جدا نمیشه.
ات کنار جونگوک ایستاد و چهار نفر به سمت اتاق ساعت حرکت کردند.
سامان هنوز کنار در ایستاده بود.
— و اون شب... من تنها کسی نبودم که وارد این راهرو شد.
آرین با تعجب گفت: — پس چه کسایی همراهت بودن؟
سامان جواب نداد.
جونگوک جلو آمد و گفت: — سامان، دیگه وقتشه همهچی رو بگی.
سامان نفس عمیقی کشید. — یکی از اون آدمها هنوز توی این عمارت زندگی میکنه.
ناگهان صدای بلندی از انتهای راهرو آمد.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت.
جونگوک سریع کنارش قرار گرفت و گفت: — نترس. من اینجام.
ات به جونگوک نگاه کرد.
برای چند لحظه، صدای بقیه محو شد و فقط نگاه آن دو به هم گره خورد.
آرین با شیطنت گفت: — خب... ظاهراً وسط این همه راز، یه راز دیگه هم داریم.
جونگوک با اخم بهش نگاه کرد: — آرین، الان وقتش نیست.
آرین خندید: — باشه، باشه!
همان لحظه چراغهای راهرو خاموش شدند.
وقتی دوباره روشن شدند، سامان دیگر آنجا نبود.
روی زمین فقط یک کاغذ افتاده بود:
«اگر میخواهید سامان را پیدا کنید، به اتاق ساعت برگردید.»
جونگوک کاغذ را برداشت و گفت: — این بار هیچکس از هم جدا نمیشه.
ات کنار جونگوک ایستاد و چهار نفر به سمت اتاق ساعت حرکت کردند.
- ۱۱۵
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط