پارت 74

*پرش زمانی فردا صبح ، از دید عزی*
*با تابیده شدن نور خورشید به چشمم بیدار شدم ، امی آروم تو بغلم خوابیده بود ، موهاش رو نوازش کردم و بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم ... از جام بلند شدم و لباسام رو عوض کردم ، باید میرفتم تا یه درس حسابی به خانواده ی جوپیتر بدم *

عزرائیل: جولیا من یه سری کار برای انجام دادن دارم حواست به امی باشه و صبحانه رو براش آماده کن اگه هم پرسید من کجام بگو آقا رفته مأموریت ... فهمیدی ؟

جولیا: چشم ارباب ..

*جولیا خدمتکار مورد اعتمادی بود که بعد از ازدواج مون آوردمش قصر تا مواقعی که نیستم مراقب امی باشه و بهش کمک کنه *

*وقتی به قصر خانواده ی جوپیتر رسیدم و وارد شدم سر میز صبحانه بودن ، لرد لوید سریع بلند شد *

لرد لوید : اعلیحضرت ... بی خبر تشریف آوردید...

*قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم و سر میز صبحانه نشستم *

عزرائیل: باید برای اومدنم اجازه بگیرم ؟

بانو هانس : معلومه که نه اعلیحضرت... باعث افتخاره که تشریف آوردید ... منظور لرد این بود که اگه خبر میدادین تشریفاتی چه لایقش هستید رو آماده میکردیم

*حتی بهش توجهی هم نکردم ، کاترین فقط سرش رو پایین انداخته بود و چنگال رو توی دستش میفشرد ، لرد سرجاش نشست*

لرد لوید : حال همسرتون چطوره ؟

عزرائیل: بعد از زهری که داخل نوشیدنی ش ریختید هنوز حالش خوبه ...

*وقتی اینو گفتم لرد شروع کرد به سرفه کردن و رنگ از روی بانو هانس پرید ، از جام بلند شدم و لگد محچمی به میز زدم که باعث شد پرت بشه اون ور و بانو هانس جیغ زد ، کاترین با ترس بهم خیره شد *

لرد لوید: ا..ا... اعلیحضرت در مورد چی حرف میزنید..؟

اعلیحضرت: خودتون رو به احمق بودن نزنید ... همچن زهری که اون زنیکه ی عفریته تو نوشیدنی امیلی ریخته بود !

*به لرد لوید نزدیک شدم و گردنش رو توی دستم گرفتم *

عزرائیل: به امیلی قول دادم که باهاتون کاری نداشته باشم وگرنه قصر تون رو به آتیش میکشیدم که دیگه به خودتون حق اینو ندید حتی به کشتن بچه م فکر هم بکنید ...

*گردنش رو فشردم و برای لحظه ای نفصش بند اومد و تقلا میکرد تا نفس بکشه ، بانو هانس گریه میکرد و التماس میکرد که لرد رو ول کنم و کاترین بازوم رو گرفته بود و سعی میمرد جلوم رو بگیره ، سیلی به کاترین زدم که باعث شد پرت بشه زمین *

عزرائیل: ه‍*رزه ی عوضی ...

*جلوش چمباتمه زدم و موهاش رو توی دستم گرفتم *

عزرائیل: چطور به خودت حق دادی برای زن من جاسوس بفرستی هوم ... که هر دقیقه بهت گزارش بدن و موقعیت مناسب رو برای آسیب زدن به بچه م پیدا کنی !!!

*از جام بلند شدم و با یه اشاره دوتا از خدمتکار ها که کنار دیوار وایستاده بودن از وسط نصف شدن و خونشون روی زمین پاشید ، بانو هانس جیغ زد و کاترین با چشم های گشاد و ترس به خون روی زمین خیره شد ، لرد به دیوار تکیه داده بود و هنوز بخاطر تنگی نفس سرفه میکرد *

عزرائیل: این فقط تهدیده کافیه یک بار دیگه به زن و بچم نزدیک بشید تا آشوب واقعی رو بهتون نشون بدم ... اون موقع دیگه هیچی نمیتونه جلوم رو بگیره

*بدون توجه بهشون از قصر بیرون زدم ، دست چپم بخاطر استفاده از قدرت خلأ میلرزید ... اه لعنتی .... وقتی رسیدم قصر و وارد شدم امی روی کاناپه نشسته بود و درحال خوندن کتاب بود ، لبخند زدم و کنارش نشستم *

عزرائیل: داری چی میخونی ؟

امیلی : اه عزی اومدی ... کجا بودی ؟

عزرائیل: نگران نباش فقط یه ماموریت کوچیک داشتم یه سر رفتم تا زمین و برگشتم

*کتاب رو از دستش برداشتم و با دیدن نوشته هاش لبخند زدم *

عزرائیل: پس داری بدون نظر من برای کوچولومون اسم انتخواب میکنی هوم ؟

امیلی : نه ... از اونجایی که هنوز جنسیت بچه معلوم نیست فقط میخواستم چندتا اسمی که به دلم میشینه رو انتخواب کنم

*لبخند زدم و کتاب رو گوشه ای گذاشتم و با موهای امی بازی کردم و با ذوق گفتم *

عزرائیل: تا الان چه اسمایی رو انتخواب کردی ؟

*لبخند زد *

امیلی : اگه دختر بود مارگارت ... میتونیم مگی صداش کنیم معنی ش هم میشه مروارید ... اگه هم پسر بود ادوارد به معنی نگهبان ثروتمند

*خندیدم *

عزرائیل: انقدر خوبه که نمیتونم ایرادی بگیرم .. هم سلطنتی و با وقار ... هم زیبا

*پیشونیش رو بوسیدم *

عزرائیل: بعضی وقتا واقعاً تعجب میکنم قبل از تو چطور زندگی میکردم ... البته تصحیح میکنم ... زندگی نمیکردم فقط نفس میکشیدم ... ولی الان واقعا معنی زندگی رو فهمیدم ...

*دستم رو روی شکمش گذاشتم *

عزرائیل: همش به لطف تو و کوچولو

*لبخندش پر رنگ تر شد و دستش رو روی دستم که روی شکمش بود گذاشت *
دیدگاه ها (۳۴)

پارت 186

part 18

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

اخرین دعا 30

چند پارتی Pat : 2اسم : وقتی بهت سیلی میزنهنشانه ا.ت : (*)نشا...

پارت دوم رمان قبلی 💜پارت دوم شدو: وقتی رفتیم طبقه پایین ماما...

«عـشق میـان خونـ»پارتـ⁴ــــــــــــــــــــــــــــــــویو ج...

𝖕𝖆𝖗𝖙13صبح، مارال از خواب بیدار شد. بدنش درد می‌کرد. روی بازو...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

آخرین باری که مواد زدم .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط