پیمان نقره ای
part⁸
صبح روز بعد،اونقدر گیج بودی که حتی نفهمیدی چطور تا کلاس اسنیپ کشیده شدی. هنوز گرمای لبهای دراکو روی گونهات بود؛ مثل یه داغِ همیشگی، مثل یه امضا. قلبت هنوز توی سینهات میکوبید، نه از ترس، که از یه لذتِ بیمارگونه.
وارد کلاس شدی. هوا سنگین بود، پر از بویِ معجونهای تلخ و کتابهای قدیمی. اما یهو، بویِ شیرین و زنندهی عطرِ پانسی پارکینسون، اون حبابِ خوشبختیم رو ترکوند..
دراکو کنارش بود. داشت با اون نیشخندِ کج و بیتفاوتش، چیزی توی گوش پانسی زمزمه میکرد و پانسی با خندههایِ ساختگی و لوسش بهش تکیه داده بود،خون توی رگهات به جوش اومد. تمامِ گرمایِ اون لحظه قبل، تبدیل به آتیشی شد که میخواست همهچیز رو بسوزونه. یادم رفت کجام. یادم رفت اسنیپ اونجاست. فقط نگاهِ خیرهی دراکو رو میخواستی، نه اون نمایشِ چندشآور رو...
— حواستون جایِ دیگهست، دوشیزه؟ یا شاید فکر کردین اینجا کلاسِ رقصِ بالهست که انقدر محوِ تماشایِ دیگران شدید؟صدایِ سرد و کشیدهی اسنیپ مثل تازیانه توی کلاس پیچید. همهی نگاهها سمتِ تو چرخید. دستت رو مشت کردی. با آرامشی که از خشمِ زیاد بود، سرت رو چرخوندی و مستقیم به چشمهایِ بیروح اسنیپ نگاه کردی. با یه حرکتِ ظریفِ سر، بدونِ هیچ حرفی، نگاهش رو کشوندی سمتِ نیمکتِ آخر… جایی که دراکو و پانسی هنوز داشتن با هم لاس میزدن...چشمهای اسنیپ ریز شد. نگاهش روی دراکو قفل شد و همون لحظه، یه پوزخندِ خطرناک روی لبهایِ نازکش نشست..
— مالفوی… پارکینسون… انگار تکالیفتون رو بیش از حد زود انجام دادین که وقتِ خالیِ زیادی برایِ معاشرت دارین. هر دوتون، همین الان، تا پایانِ کلاس کنارِ دیوارِ پشتی تنبیه میشین...
دراکو سرش رو بلند کرد. نگاهش توی نگاهت گره خورد. اون برقِ توی چشمهاش عوض شده بود؛ انگار تازه فهمیده بود داره چیکار میکنه...
صبحِ روز بعد، هوا گرفته بود. داشتی با عجله سمتِ کلاس اسنیپ میرفتی که صدایِ هیاهویی، پاهات رو میخکوب کرد. پنج تا پسرِ احمق، یه دخترِ سالپایینی رو گیر انداخته بودن.
خونت به جوش اومد. بدونِ اینکه فکر کنی، پریدی وسط. فنِ دفاعشخصیِ وحشیانهای که بلد بودی رو روی اولین نفر اجرا کردی. صدایِ خرد شدنِ استخوانِ بینیاش توی راهرو پیچید،
اما تعدادشون زیاد بود… وقتی دیدی دارن دورت میکنن، دستِ اون دخترِ وحشتزده رو گرفتی و با تمامِ سرعت فرار کردی تا خودت رو به کلاس برسونی،اسنیپ با ساعتِ مچیاش بازی میکرد.
— پنج دقیقه تأخیر، دوشیزه… و ظاهراً یه همراهِ ناخوانده.
هنوز نرسیده بودی توضیح بدی که اون پنج تا پسرِ کتکخورده، با سر و صورتِ داغون و چهرههای مظلومنما وارد شدن.
— پروفسور! این دختر… اون به ما حمله کرد!
اسنیپ شوکه شد. نگاهش رو از پسرا گرفت و رویِ تو قفل کرد. از سر تا پات رو با نگاهی سرد برانداز کرد؛ برشی روی گونهات بود و موهات آشفته. اسنیپ تکخندی زد که بیشتر به نیشخند شبیه بود...
— پس میگین یه دخترِ فسقلی، با دستِ خالی، پنجتاتون رو مثلِ سگ کتک زده؟ و حالا اومدین که به من شکایت کنین؟
اسنیپ دستور داد همگی، یعنی تو و اون دختر و اون پنج تا پسر، کنارِ کلاس چهارزانو بشینید و دستاتون رو بالا بگیرید.
وسطِ این وضعیتِ مسخره، درِ کلاس با شدت باز شد،دراکو بود. با موهایِ بهمریخته و نفسی که به شماره افتاده بود. انگار تمامِ راه رو دویده بود تا خودش رو بهت برسونه.دراکو اول چشمش به تو افتاد. وقتی دید که چهارزانو روی زمین نشستی، با موهای بهمریخته و زخمی که روی گونهت بود، صورتش از خشم منقبض شد. نگاهش چرخید سمتِ اون پنج تا پسر… طوری بهشون نگاه کرد که انگار همین الان میخواد تیکهتیکهشون کنه.
اسنیپ با لحنِ کشیده و سردش، سکوت رو شکست:— مالفوی… انگار زمانسنجِ جادوییِ هاگوارتز برای همه به جز شما، اشتباه کار میکنه.
دراکو حتی نگاهش رو از پسرا نگرفت. دستهاش کنار بدنش مشت شده بود و رگهایِ رویِ گردنش برجسته بود. با لحنی که از خشم میلرزید، زیر لب گفت:— شنیدم چی شده...
اسنیپ یه قدم به سمت دراکو برداشت. سایهی سنگینِ استادِ معجونسازی رویِ دراکو افتاد.— پس شنیدین؟ خب، چون انقدر مشتاق بودین که خودتون رو برسونین تا صحنه رو ببینین، ترجیح میدم شما هم بخشی از این تنبیه باشین.بفرمایید، کنارِ بقیه،دراکو بدون اینکه حرفی بزنه، با قدمهایِ بلند و سنگین از کنارِ اون پنج تا پسر رد شد. وقتی داشت از کنارت رد میشد، برایِ یک ثانیه توقف کرد...
امشب یه پارت دیگم گذاشتم..
صبح روز بعد،اونقدر گیج بودی که حتی نفهمیدی چطور تا کلاس اسنیپ کشیده شدی. هنوز گرمای لبهای دراکو روی گونهات بود؛ مثل یه داغِ همیشگی، مثل یه امضا. قلبت هنوز توی سینهات میکوبید، نه از ترس، که از یه لذتِ بیمارگونه.
وارد کلاس شدی. هوا سنگین بود، پر از بویِ معجونهای تلخ و کتابهای قدیمی. اما یهو، بویِ شیرین و زنندهی عطرِ پانسی پارکینسون، اون حبابِ خوشبختیم رو ترکوند..
دراکو کنارش بود. داشت با اون نیشخندِ کج و بیتفاوتش، چیزی توی گوش پانسی زمزمه میکرد و پانسی با خندههایِ ساختگی و لوسش بهش تکیه داده بود،خون توی رگهات به جوش اومد. تمامِ گرمایِ اون لحظه قبل، تبدیل به آتیشی شد که میخواست همهچیز رو بسوزونه. یادم رفت کجام. یادم رفت اسنیپ اونجاست. فقط نگاهِ خیرهی دراکو رو میخواستی، نه اون نمایشِ چندشآور رو...
— حواستون جایِ دیگهست، دوشیزه؟ یا شاید فکر کردین اینجا کلاسِ رقصِ بالهست که انقدر محوِ تماشایِ دیگران شدید؟صدایِ سرد و کشیدهی اسنیپ مثل تازیانه توی کلاس پیچید. همهی نگاهها سمتِ تو چرخید. دستت رو مشت کردی. با آرامشی که از خشمِ زیاد بود، سرت رو چرخوندی و مستقیم به چشمهایِ بیروح اسنیپ نگاه کردی. با یه حرکتِ ظریفِ سر، بدونِ هیچ حرفی، نگاهش رو کشوندی سمتِ نیمکتِ آخر… جایی که دراکو و پانسی هنوز داشتن با هم لاس میزدن...چشمهای اسنیپ ریز شد. نگاهش روی دراکو قفل شد و همون لحظه، یه پوزخندِ خطرناک روی لبهایِ نازکش نشست..
— مالفوی… پارکینسون… انگار تکالیفتون رو بیش از حد زود انجام دادین که وقتِ خالیِ زیادی برایِ معاشرت دارین. هر دوتون، همین الان، تا پایانِ کلاس کنارِ دیوارِ پشتی تنبیه میشین...
دراکو سرش رو بلند کرد. نگاهش توی نگاهت گره خورد. اون برقِ توی چشمهاش عوض شده بود؛ انگار تازه فهمیده بود داره چیکار میکنه...
صبحِ روز بعد، هوا گرفته بود. داشتی با عجله سمتِ کلاس اسنیپ میرفتی که صدایِ هیاهویی، پاهات رو میخکوب کرد. پنج تا پسرِ احمق، یه دخترِ سالپایینی رو گیر انداخته بودن.
خونت به جوش اومد. بدونِ اینکه فکر کنی، پریدی وسط. فنِ دفاعشخصیِ وحشیانهای که بلد بودی رو روی اولین نفر اجرا کردی. صدایِ خرد شدنِ استخوانِ بینیاش توی راهرو پیچید،
اما تعدادشون زیاد بود… وقتی دیدی دارن دورت میکنن، دستِ اون دخترِ وحشتزده رو گرفتی و با تمامِ سرعت فرار کردی تا خودت رو به کلاس برسونی،اسنیپ با ساعتِ مچیاش بازی میکرد.
— پنج دقیقه تأخیر، دوشیزه… و ظاهراً یه همراهِ ناخوانده.
هنوز نرسیده بودی توضیح بدی که اون پنج تا پسرِ کتکخورده، با سر و صورتِ داغون و چهرههای مظلومنما وارد شدن.
— پروفسور! این دختر… اون به ما حمله کرد!
اسنیپ شوکه شد. نگاهش رو از پسرا گرفت و رویِ تو قفل کرد. از سر تا پات رو با نگاهی سرد برانداز کرد؛ برشی روی گونهات بود و موهات آشفته. اسنیپ تکخندی زد که بیشتر به نیشخند شبیه بود...
— پس میگین یه دخترِ فسقلی، با دستِ خالی، پنجتاتون رو مثلِ سگ کتک زده؟ و حالا اومدین که به من شکایت کنین؟
اسنیپ دستور داد همگی، یعنی تو و اون دختر و اون پنج تا پسر، کنارِ کلاس چهارزانو بشینید و دستاتون رو بالا بگیرید.
وسطِ این وضعیتِ مسخره، درِ کلاس با شدت باز شد،دراکو بود. با موهایِ بهمریخته و نفسی که به شماره افتاده بود. انگار تمامِ راه رو دویده بود تا خودش رو بهت برسونه.دراکو اول چشمش به تو افتاد. وقتی دید که چهارزانو روی زمین نشستی، با موهای بهمریخته و زخمی که روی گونهت بود، صورتش از خشم منقبض شد. نگاهش چرخید سمتِ اون پنج تا پسر… طوری بهشون نگاه کرد که انگار همین الان میخواد تیکهتیکهشون کنه.
اسنیپ با لحنِ کشیده و سردش، سکوت رو شکست:— مالفوی… انگار زمانسنجِ جادوییِ هاگوارتز برای همه به جز شما، اشتباه کار میکنه.
دراکو حتی نگاهش رو از پسرا نگرفت. دستهاش کنار بدنش مشت شده بود و رگهایِ رویِ گردنش برجسته بود. با لحنی که از خشم میلرزید، زیر لب گفت:— شنیدم چی شده...
اسنیپ یه قدم به سمت دراکو برداشت. سایهی سنگینِ استادِ معجونسازی رویِ دراکو افتاد.— پس شنیدین؟ خب، چون انقدر مشتاق بودین که خودتون رو برسونین تا صحنه رو ببینین، ترجیح میدم شما هم بخشی از این تنبیه باشین.بفرمایید، کنارِ بقیه،دراکو بدون اینکه حرفی بزنه، با قدمهایِ بلند و سنگین از کنارِ اون پنج تا پسر رد شد. وقتی داشت از کنارت رد میشد، برایِ یک ثانیه توقف کرد...
امشب یه پارت دیگم گذاشتم..
- ۲۴.۲k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط