سناریوپارت ۹ گوجو

سناریوپارت ۹ گوجو
ات:آروم چیزی نبوده
ات بلند شد و لباس پوشیدید و رفت سمت مدرسه داخل کلاس کل بچه ها بهش عجیب نگاه میکردن کل کلاس داشتن با تعجب به ات نگاه میکردن که ات تاقط نیاورد و گفت
ات:چرا دارین اینجوری نگاه میکنین
یکی از بچها:هیچی داریم به درس گوش میدیم
ات باور نکرد چون ضایع بود دارن دروغ میگن
ات با داد:با شماها هستم به چی نگاه میکنین
پاچه خوار:اینا دارن درمورد لبتون حرف میزنن
ات: مگه لبم چه شه
پاچه خوار:کبوده
ات: خب
یکی از دانش اموزا:آخه گردنتون هم کبوده
ات سعی کرد آرامش خودشو حفظ کنه
ات:این کار عجیبیه؟
دانش آموز:نه خب ولی شما مجریدید
ات:خب میخوای برات یه مثال بزنم مادرت ۱۳ ساله ازدواج کرده ولی تو ۱۶ سالته
دانش آموزه دهنشو بست و آروم نشست
پرش زمانی به پایان کلاس*
ات:هوففففففففف رید.....
گوشیه ات زنگ خورد ات جواب داد
ات:الو
دکتر:الو خانم ات؟
ات:خودمم بفرمایید
دکتر: من از ببمارستان(‌ ) زنگ میزم یه رحم هم خون شما پیدا شده
ات با هیجان:خب
دکتر:اگر میخوایید فردا وقت عمل بگرید و رحم رو برای شما نگه دارم ؟
ات:ببین آقای دکتر سریع یه وقت بگیرید واسه رحمم و شماره کارت رو هم بفرستم
دکتر:باشه به بیمارستان مراجع کنید
ات:باشه الان راه میوفتم .......
ات بدو بدو رفت و خورد به یکی با موهای زرد(نانا می نیست و یه فرد کراشهه و معلم جدیده اسمش هم هاروتو هه)
ات:ببخشید اعجله داشت......
ات وقتی دید اکسش تعجب کرد
ات:تو اینجا چیکار میکنی
هاروتو:من معلم جدید جوجوتسو هستم ات
ات:هههه....تو آخه قدرتی نداری
هاروتو:حالا دیدی که دارم تو خودتو چی میگی
ات:من صد تای تو قدرت دارم نفهم
هاروتو:دیشب با کی خوابیدی
ات حرصش گرفت همون موقع گوجو رو دید دست گوجو رو گرفت
ات:با ایشون
هاروتو برای حرص دادن ات لبخند مهربون زد
هاروتو:خوبه اما تو که رحم نداری
ات:دهنتو ببند
گوجو:یکی بهتر از منو پیدا کردی واسه ی دعوا
ادامه دارههه
دیدگاه ها (۰)

پارت 26 رمان عشق مدرسه ای جونگین: اگه جرعت داری یکیو تو جمع...

پارت 19 رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍ات رو برد اتاق. و پرتش کرد رو ت...

پارت 12رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀روزا رفت سمت کلاس وقتی به کلاس رس...

پارت 14 رمان💘 عشق مدرسه ای💘فیلیکس: ممنون خانم فعلا خدافظ همگ...

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

𐙚🦋 ویو آت 🦋𐙚چند ثانیه فقط به ته نگاه کردم.هنوز ذهنم درگیر حر...

پارت ۶

سه پارتی وقتی بدون اینکه خبر داشته باشه رفتی شرکتش و ....( ع...

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

ات ویورفتم بیرون دیدم تهیونگ شلوار مردعنکبوتی منو پوشیدههههه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط