{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان

پارت_1😌❤
مقدمه:کلمه ترس کلمه خطرناک و در عین حال خیلی قشنگیه
همه ادم ها ترس هایی دارند ک انها رو نقط ضعف خود میدونن
اما حس ترس درمن تبدیل ب نفرت ب این حس شده از این ترس متنفرم شاید بی دلیل متنفر باشم شاید اصن وجود نداشته باشه اما زندگی من رو ب خرابی کشونده شدم مردی ک از عشق فراریه هم میترسه و هم متنفره و باوری ب عشق نداره وهم دنبال انتقام از این حسه
****************************************************سخت مشغول برسی قراردادها بودم.معمولا وقتی ک ب اتاق کارم میرم ب هیچ چیز اطراف توجهی نمیکنم و غرق کارم میشم ک صفحه گوشی روشن شد نگاهم ب صفحه گوشی افتاد ک با دیدن اسم حالت تهوع گرفتم،دختره هرزه مث کنه چسبیده ول کن نیست صفحه گوشی رو خاموش کردم و چشام مشغول خوندن قرارداد ها شدن ک بازم گوشی زنگ خورد عصبی جواب دادم اما حرفی نزدم
بیتا:الووووو عشقمممممم ارشیاااااا خوبی؟!دلم برات تنگ شدهههه
_چیه؟!چته!
بیتا:وا نفسم چرا همچین میکنی.میخای بیام ارومت کنم؟!
دختره ی هرزه با این عشوه های حال ب هم زن چ فکری راجب خودش کرده ک باعث بشه من اروم شم
_لازم نکرده من ارومم و اگه دیگه زنگ‌ نزنی هم خوشحال میشم هم اروم تر
بدونی ک اجازه بدم حرفی بزنه گوشی رو قطع کردم و کلافه دستی ب موهایم کشیدم و ب اتاق خوابم رفتم.پبرنمو ازتنم دراوردم و خودمو رو تخت ول کردم و خوابیدم
****چشامو اروم باز کردم و از روی تخت پا شدم نگاهم ب ساعت افتاد ساعت ۷رو نشون میداد دوشی گرفتم ی تیپ مشکی زدم همیشه مشکی پوش بودم تا جایی ک خودمو شناخته بودم دیگه خبری از رنگ های دیگه توی زندگیم نبود تنها چیزی ک تو زندگیم حکم داشت غرور و انتقامم بود از اتاقم بیرون امدم نگاهم ب دیوار های عمارت افتاد ک ۱۷ساله شاهد هیچ صدای خنده ایی نبودن با ی پوزخند ب سمت سالن رفتم خدمتکارا میز صبحانه رو چیده بودن منم مثل همیشه راه گلومو با نوشیدن قهوه تلخ باز کردم ک یادم باشه چقد زندگی تلج و ظالمه ک یادم باشه نباید دلسوز باشم بعد خوردن صبحانه راهی شرکت شدم وارد شرکت شدم بی حرف ب سمت اتاقم رفتم ک منشی سعی داشت جلومو بگیره اما توجهی نکردم و وارد اتاقم شدم
چشمم ب بیتا افتاد با اون تیپش بیشتر و بیشتر شبیه هرزه ها میشد پارو پا رو صندلی پشت میز کارم نشسته بود با داد رو ب منشی گفتم:این اینجا بدون اجازه من چیکار میکنه؟!هاننننننن؟
با استرس جواب داد:اق...اقا انور من سعی کردم جلوشو بگیرم ن نیا...د تو اتاق کااااار شما ام...اما
نزاشتم ادامه حرفشو بزنه
_خفه شو برو بیرون بعد ب حساب کارت میرسم
بی حرف از اتاق رفت و تو این مدت بیتا با خونسردی نگاه میکرد
ک اروم و با عشوه گفت
بیتا:واییییی ارشیا چرا دادو بی داد میکنی عشقمممم واست خوب نیس خدایی نکرده چیزیت میشه هاااا
عوضی با حرفاش میرفت رو مخم
_بیتا خفه شو برو گمشو بیرون چرا زبون ادمی زاد حالیت نیس
بیتا:اما خب عزیزم من دوست دارم از طرفی بابام تو شرکت سهام داره
با داد گفتم
_بیتا میدونی ک من حرفمو یک بار بیشتر تکرار نمیکنم من دوستت ندارم بلکه ازت متنفرم گمشو برو دیگه منو عصبی نکن چون بد میبینی
چشمای اشکیش نشون دهنده ناراحتیش بود با پوزخندی ک بش زدم بی حرف از اتاق کار بیرون رفت خداییش خوشحال میشدم گریه دخترا رو میدیدم حال میکردم باعث گریشون میشم مخصوصا دختری هرزه مثل بیتا
پشت میز کارم نشستم و ب خانم صالحی(منشی)زنگ زدم ک ب اتاقم بیاد،ی چند ثانیه نکشید ک صدای در شندیم
_بیا تو
در باز شد و داخل شد صورتش مث گچ سفید بود ک با استرس خواست حرفی بزنه ک نزاشتم
_خانم صالحی فقط تا فردا وقت دارین ی نفر رو جای خودتون بیارین
خواست حرفی بزنه بازم امون ندادم
_همین کاری ک کردم رو میکنین حقوق این ماهو از حساب داری بگیرین قول نمیدم اگه از حرفم سر پیچی کردی حقوق این ماهم بگیرین تا فردا ی نفر باید ب جای تو بیاد وگرنه بد میشه
حرفی برا گفتن نداشت چشمی گفت و از اتاق خارج شد
هههه بازم دل شکوندم بازم دل ی دخترو ب درد اوردم بعد اون مشغول کارم شدم.
دیدگاه ها (۶)

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

رمان عشق ممنوع

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹ویو: ویکتوربعد از قطع تماس، چند ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_63وسایل هارو داخل پلاستیک گذ...

رمان سوم پارت شانزدهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚@ ویو راوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط