{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 2۳
گیج بود نمیدونست چیکار کنه یعنی الان دازای بد قضاوتش میکنه؟ اینکه اومده پیش رئیس و اون اینطوری میخواسته ازش استفاده کنه؟
" دارایی تو؟ اوسامو حتی خود تو هم برای منی "
دازای دست چویا رو گرفت و سمت خودش کشید و گفت
_ اگه من جزو دارایی های تو بودم باید میتونستی کنترلم کنی...من هیچوقت تو زندگی تو و اون زن هر&زه هیچ نقشی نداشتم و نخواهم داشت...پدر سر راهم سبز نشو وگرنه مجبور میشم حذفت کنم
جمله اخر رو با لحن تهدیدانه گفت و چوبا رو براید استایل بغل کرد و بی توجه به رئیس از اتاقش خارج شد.
چویا رو روی تخت نشوند و یک لیوان اب جلوش گرفت و موهاشو نوازش کرد
_ نترس چیبی کوچولوی من...تا وقتی من هستم نباید از چیزی بترسی
چویا لیوان خالی رو کنار گذاشت و تا خواست بلند شه دازای نشوندش و گفت
_ بهم نگاه کن
چویا همه جا رو نگاه میکرد جز صورت دازای
_ چیبی...ازم ناراحتی؟ اینکه حقیقتو گفتم تورو ناراحت کرده؟
با لحن لوسی گفت که چویا نگاه غمگینش رو بهش داد و گفت
+ نمیخوام بهت وابسته شم...مثل همین سه روز ازم دور باش اینطوری راحت ترم...چرا اومدی دنبالم؟ تو عروسک های زیادی داری مگه نه
_ عروسک مورد علاقمو هر کی خراب کنه اروم نمیشینم
لبش رو گاز گرفت و از این حرصش میگرفت که چرا دازای انکارش نمیکرد چرا نمیگفت که دوستش داره...چرا انقدر دلش میخواست این مرد رو داشته باشه؟ مگه ازش متنفر نبود؟ این مردی که جلوش بود کلا اشتباه بود حتب فکر بهش هم اشتباهه همه چیش اشتباهه
+ من کار دارم
دوباره بلند شد که دازای جلوشو گرفت و دوباره نشوندش
_ میخوام یاد بگیرم
چویا سوالی نگاهش کرد که دازای ادامه داد
_ عاشق شدن...عشق یعنی چی؟ چطوریه؟ بهم یاد بده میخوام عاشقت بشم
چویا تو جاش پرید و کمی متعجب شد
+ م...میخوای عاشقم شی؟
_ اره...دلم نمیخواد تورو به کسی بدم...نمیخوام ناراحتت کنم پس چاره ای جز عاشق شدن ندارم...اگه اینطوری پیش بره تورو ناراحت میکنم و اگه حوصلم سر بره تورو دیگه ندارم.
چوبا خنده ای به تفکراتش کرد و گفت
+ بهت میگم...ولی عاشقم نشو چون من ازت متنفرم
_ بگو
چویا نگاهشو به پایین داد و گفت
+ خب عشق یه حس حسادت داره که نخوای کسی ببینتش یا اونو فقط برا خودت میخوای...عشق یعنی همه چیت رو برای اون ادم فدا کنی حتی جونت عاشق شدن بی دلبل واقعیه نه اونی که دلیل داره چون با دلیل هم میتونه بزارتت کنار
دازای با کنجکاوی گوش میداد و چویا ادامه داد
+ اینکه هیچوقت تنهاش نمیزاری و بودنش باعث خوشحالیته. با گریش گریه میکنی با خنده هاش میخندی...یه چیزی بین تلخ شیرین
دازای با چشمای ستاره ای بهش خیره شد که چویا مشکوک نگاهش کرد
+ چته
_ چیبی
+ ها
_ منم به ادمای دورت حسادت میکنم...دلم نمیخواد تنهات بزارم...ازت محافظت میکنم یعنی حالا میتونم عاشقت باشم.؟
+ چرا از من میپرسی احمق
_ خب تو استادمی
+ من تاحالا عاشق نشدم نمیدونم
قیافه احماقه ای که به خودش گرفته بود چویا رو به خنده مینداخت و خیلی سریع بلند شد و قیافه جدی ای به خودش گرفت و گفت
_ شوخی کردم...چیبی من واقعا دوست دارم...برای اولین بار حسش میکنم تو یه فرشته ای که برای نجات من اومده خوشحالم که اون شب تو خیابون دیدمت
چویا هومی گفت و بلند شد و رو به روش ایستاد
+ ولی من ازت متنفرم
_ ولی من دوست دارم
چویا لبخند کجی زد که چند ثانیه بعد لباشو رو لبای خودش حس کرد و قلبش لرزید...اون از این مرد متنفر نبود بلکه اون همه حسی رو که گفت رو خودش تجربه کرده بود...بابت همراهی نکردن دلیلی نداشت پس دستشو دور گردنش حلقه کرد و دست دیگه شو وارد موهاس کرد و تو موهاشو تو دستش مشت کرد . ازش جدا شد و گفت
_ هیش...ساکت باش...من این دوتا رو واقعا دوست دارم
با لحن اغواگرانه گفت و انگشتش رو روی لب براق چویا کشید که چویا کمی سرخ شد
_ زیباییت چشمگیره...رو خودم کار میکنم که عاشقت بشم و قول میدم که از پسش بر میام
چویا اهی کشید و دازای رو بغل کردکه چشمای دازای از تعجب گرد شد
_ چیکار...
+ ببند دهنتو...فقط...فقط بغله دیگه
دازای لبخند زد و متقابل بغلش کرد
_ خیلی خب باشه...این فقط یه بغله سادست
چویا بوی تنش رو وارد ریه هاش کرد و نفس رو اروم بیرون داد
+ تو خیلی عوضی هستی که اینطوری منو اذیت میکنی.
_ میدونم و اینطوری حال میده
+ بدجنس
دازای خندید و از بغلش بیرون اومد و گونه سرخ رنگش رو محکم بوسید
_ پرنسس من میرم سر کارم...شب میام پیشت منتظرم باش کوتوله غر غرو
چشمکی بهش زد و از اتاق بیرون رفت که چویا با انگشتش روی لبش رو لمس کرد و اخم غلیظی بین ابرو هاش نشست
+ این چه حسیه؟ اولین بار نیست منو میبوسه...دازای احمق این کارا چه معنی ای داره! میخوای باهام چیکار کنی!!!!
______________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

رمان بهترین من،پارت۳☆ساعت 12:00دازای میره تو خونه ی چویا*چوی...

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط