پارت26
دختر با سلیطگی تمام خنده ای از سر داد که این باعث شد تهیون، بیشتر تشنه ی خون اون دختر بشه! تهیون دستش رو مشت کرد و با عصبانیت قصد زدن دختر رو داشت، ولی یهو به خودش اومد که الان چیزی خیلی مهم تر از خالی کردن حرص خود روی اون دختر بود...سوبین!
دستش رو پایین انداخت و به سمت در کلاس رفت، میتونست صدای دختر رو بشنوه که میگفت "عوضیه ترسو" ولی هیچ اهمیتی نداد. در مقابل در کلاس ایستاد: سوبین میشه باهم صحبت کنیم؟تنها! سوبین با تردید به یونجون که پشت سر تهیون ایستاده بود، نگاه کرد و حرکت سر یونجون این اجازه رو صادر کرد که به سمت تهیون قدم برداره.
سوبین بدون اینکه نگاهی به تهیون بندازه، از کنارش رد شد و گفت: بیا بریم! تهیون به دنبال سوبین حرکت کرد. هنوز زنگ نخورده بود پس فرصتی برای صحبت باقی مونده بود. یه جای نسبتا خلوت، برای حرف زدن انتخاب کردند، حیاط پشتی...
کسی اونجا زیاد تردد نمی کرد، پس جای خوبی برای آتیش سوزاندن بود!
سوبین کنار درخت کوچیک و خشکیده ای که اونجا قرار داد ایستاد و با نگاهش، به تهیون فهموند که سر صحبت رو باز کنه. تهیون با کمی تردید لب به سخن گشود:خوب میدونی...اون پیامی که از طرف من گرفتی، من نبودم خواهرم بود...قسم می خورم! تروخدا باور کن...سوبین که هنوز تو شوک بود، ولی متوجه شد که اشتباه برداشت کرده. لبخندی کوچیک زد:اشکال نداره! البته هروقت خواستی گوشیت رو این ور و اون ور ول کنی، یه اطلاع بده. و خندید. تهیون با دیدن خنده ی سوبین،قلبش از جا کنده شد! قلبش یه جوری به سینه اش میکوبید، که هر لحظه ممکن بود سینه اش شکافته بشه!
***
یونجون با کلافگی به ساعت نگاه کرد و گفت:ای بابا! چرا نمیان پس؟ دارم از فضولی سکته میکنم، کم مونده فسیل شم! بومگیو به این حرف یونجون خندید...یونجون ناخودآگاه با خندیدن بومگیو، خندید! یونجون گلوش رو صاف کرد و گفت:میگم...تو،دوست داری امروز باهم بریم بیرون؟البته اگه برنامه ای نداری چون نمیخوام مزاحمت بشم! یونجون احساس کرد گوش هاش داره داغ میشه. بومگیو خنده ای ریز کرد و گوشیش رو از جیبش درآورد"گوشات قرمز شده" و دوباره خندید. یونجون با دیدن متن روی گوشی گوش هاش رو با دست پوشوند:هی داری مسخره ام میکنی؟ بومگیو به نشانه ی نه، سرش رو به چپ و راست حرکت داد.
دستش رو پایین انداخت و به سمت در کلاس رفت، میتونست صدای دختر رو بشنوه که میگفت "عوضیه ترسو" ولی هیچ اهمیتی نداد. در مقابل در کلاس ایستاد: سوبین میشه باهم صحبت کنیم؟تنها! سوبین با تردید به یونجون که پشت سر تهیون ایستاده بود، نگاه کرد و حرکت سر یونجون این اجازه رو صادر کرد که به سمت تهیون قدم برداره.
سوبین بدون اینکه نگاهی به تهیون بندازه، از کنارش رد شد و گفت: بیا بریم! تهیون به دنبال سوبین حرکت کرد. هنوز زنگ نخورده بود پس فرصتی برای صحبت باقی مونده بود. یه جای نسبتا خلوت، برای حرف زدن انتخاب کردند، حیاط پشتی...
کسی اونجا زیاد تردد نمی کرد، پس جای خوبی برای آتیش سوزاندن بود!
سوبین کنار درخت کوچیک و خشکیده ای که اونجا قرار داد ایستاد و با نگاهش، به تهیون فهموند که سر صحبت رو باز کنه. تهیون با کمی تردید لب به سخن گشود:خوب میدونی...اون پیامی که از طرف من گرفتی، من نبودم خواهرم بود...قسم می خورم! تروخدا باور کن...سوبین که هنوز تو شوک بود، ولی متوجه شد که اشتباه برداشت کرده. لبخندی کوچیک زد:اشکال نداره! البته هروقت خواستی گوشیت رو این ور و اون ور ول کنی، یه اطلاع بده. و خندید. تهیون با دیدن خنده ی سوبین،قلبش از جا کنده شد! قلبش یه جوری به سینه اش میکوبید، که هر لحظه ممکن بود سینه اش شکافته بشه!
***
یونجون با کلافگی به ساعت نگاه کرد و گفت:ای بابا! چرا نمیان پس؟ دارم از فضولی سکته میکنم، کم مونده فسیل شم! بومگیو به این حرف یونجون خندید...یونجون ناخودآگاه با خندیدن بومگیو، خندید! یونجون گلوش رو صاف کرد و گفت:میگم...تو،دوست داری امروز باهم بریم بیرون؟البته اگه برنامه ای نداری چون نمیخوام مزاحمت بشم! یونجون احساس کرد گوش هاش داره داغ میشه. بومگیو خنده ای ریز کرد و گوشیش رو از جیبش درآورد"گوشات قرمز شده" و دوباره خندید. یونجون با دیدن متن روی گوشی گوش هاش رو با دست پوشوند:هی داری مسخره ام میکنی؟ بومگیو به نشانه ی نه، سرش رو به چپ و راست حرکت داد.
- ۴۵.۱k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط