{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part50

part50
.
.
°هیونگ کارت تموم شد؟
کای به یونجونی که کیفشو روی شونش مینداخت گفت
_اره، بوم لباساشو پوشید؟
°بوم؟ اوه فکر کنم اره
~پس چرا نمیاین؟
کریس در حالی که داشت از در خارج میشد گفت، کای و یونجون هم بدنبالکریس از استخر خارج شدن و سوبین و بوم رو درحال حرف زدن دیدن
~شما اینجایید؟ ماهم دو ساعته داخل دنبالتونیم
+اره یکم زودتر اومدیم.. نظرتون درباره هات چاکلت چیه؟
°الان؟
ساعت حدود 5عصر بود و خورشید کم کم غروب میکرد
+اره بعد استخر اونم تو همچین روز سردی یه چیز گرم میچسبه مگه نه سوبین؟
سوبین با دیدن ذوق بوم سرشو تکون داد و لباشو جمع کرد تا جلوی خندشو بگیره
_به نظر منم اوکیه منم دلم یه چیز گرم میخواد
+بله! جناب چوی یونجون امر کردن پس باید همه برن
کای و سوبین خنده ای کردن و راه افتادن و یونجون هم به بوم نگاه عبوسی انداخت
_کارت به جایی رسیده منو مسخره میکنی بچه؟
+معلومه کله فندقی!
بوم گفت و دوید تا به سوبین و بقیه برسه و یونجونو در حالی که از تعجب پوزخندش رو لباش خشک شده بود تنها گذاشت
یونجون فکری یهویی مثل همه اون فکرای خود به خودی که تو زندگیش به سرش میزد و اکثرا هم نتیجه خوبی نداشتن به سرش زد، بند کیفشو روی شونش درست کرد و با یه پوزخند قدماشو سریع تر کرد و از پشت بدنشو به بدن بوم چسبوند و دستاشو از جلو دورش حلقم کرد، بوم از حرکت یهویی یونجون شوک شد با اینکه دیگه به این مودی بودن پسر بزرگتر عادت داشت ولی بازم نتونست جلوی تند زدن قلبش و سرخ شدن لپاشو بگیره
+چ.. چیکار میکنی؟
_هیچی فقط این کله فندقی میخواد سر به سرت بزاره و گرمت کنه
یونجون سرشو نزدیک گوش بوم که هنوز مرطوب بود برد و گفت، بوم حس کرد نفس کشیدن برای یه لحظه یادش رفت
°اوو چوی یونجونم خوب بلده کرم بریزه!
یونجون به کریس که کنار سوبین ایستاده بود و با اخم پوزخند نگاهشون میکرد نگاهی انداخت و متقابلا پوزخندی زد.. درسته یونجون این کارو فقط برای سر به سر گذاشتن بوم نکرده بود و دلیلشم میتونست این باشه که مالکیتشو به کریس نشون بده
+هیونگ.. نمیخوای ولم کنی؟
یونجون با حرفای بوم دستاشو محکم تر کرد و چونشو روی شونه بوم جابجا کرد
_نه اینجوری سردمم نمیشه، کسی مشکلی داره؟
°خب.. البته که نه هرجور راحتید
البته اگه بشه اسم اخم روی صورت سوبینو راحت گذاشت
باز هم همگی به راهشون ادامه دادن و یون حتی ذره ای دستاشو از دور کمر بوم شل نکرد ابن کارش برای بوم آرامش و امنیتی وصف نشدنی میداد و باعث میشد لبخند محوی که کسی جز یونجون ندیدش به لبش بیاد، یونجون بعد مدت ها حس میکرد دوباره میتونه بخنده و کاری که دلش میگه رو انجام بده.. هرچند هنوز نمیتونست این حسی رو که از خیلی قبل تر تو دلش ریشه زده بود رو بپذیره.. اون از عواقبی که حتی خودشم خبر نداشت میترسی.. اره اون میترسید مخصوصا به خاطر اون نوتیف!
دیدگاه ها (۰)

❤️‍🔥❤️‍🔥

نظرتون چیه فیک بعدی این باشه؟

part46. . _ چی؟ چی؟ بوم با تعجب به یونجون نگاه کرد _ منظور...

خب خب ادامه فیکمونو میزارم که تموم بشه بعدش فیک جدیدمو آپ می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط