୨୧ ─────────────── ୨୧
୨୧ ─────────────── ୨୧
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕 🎀🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این دیگه زیادی شبیه قرار شد...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
عصر بود.
لیلی توی اتاق استراحت نشسته بود و مشغول مرتب کردن چند برگه بود که صدای در اومد.
— لیلی؟
سرش رو بالا آورد.
— جان؟
جنگکوک وارد شد.
— هنوز اینجایی؟
— آره. کارم مونده.
جنگکوک به ساعت نگاه کرد.
— شام خوردی؟
لیلی سرش رو تکون داد.
— نه، وقت نکردم.
جنگکوک اخم کوچیکی کرد.
— چرا؟
— چون کار داشتم دیگه!
— پنج دقیقه صبر کن.
— برای چی؟
— میخوام یه چیزی بخورم.
لیلی خندید.
— خب برو بخور.
جنگکوک مکث کرد.
— تنهایی حوصله ندارم.
لیلی چند لحظه نگاهش کرد.
— یعنی من باید بیام؟
— اگه بیای، بهتره.
لیلی لبخند زد.
— باشه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍜 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، هر دو توی کافهی کوچیک شرکت نشسته بودن.
لیلی با تعجب به میز نگاه کرد.
— چرا دو تا سفارش دادی؟
جنگکوک خیلی عادی گفت:
— چون میدونستم میای.
— از کجا؟
— حدس زدم.
لیلی خندید.
— دوباره حدسهای معروف خودت؟
— معمولاً جواب میده.
لیلی قاشقش رو برداشت.
— خیلی اعتمادبهنفسی.
— تو هم خیلی حرف میزنی.
— من؟!
جنگکوک خندید.
— آره، تو.
لیلی با خنده یه تکه از غذای خودش رو برداشت.
— دیگه باهات حرف نمیزنم.
چند ثانیه سکوت شد.
جنگکوک آروم گفت:
— جدی؟
لیلی نتونست خندهاش رو نگه داره.
— نه. 😂
جنگکوک هم خندید.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🥣 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
وقتی از کافه بیرون اومدن، لیلی ناگهان ایستاد.
— صبر کن...
جنگکوک برگشت.
— چی شد؟
لیلی به اطراف نگاه کرد.
— ما الان با هم شام خوردیم؟
— آره.
— تنهایی؟
— آره.
لیلی چشمهاش رو ریز کرد.
— این دیگه خیلی شبیه قرار شد!
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با لبخند گفت:
— نگران نباش.
— چرا؟
— هنوز قرار نبود.
لیلی نفس راحتی کشید.
اما وقتی راه افتادن، جنگکوک خیلی آروم اضافه کرد:
— هنوز.
لیلی ایستاد.
— چی گفتی؟!
جنگکوک با خنده جلو رفت.
— هیچی! 😂
و لیلی فقط با صورت سرخشده دنبالش رفت.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟕
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟕 🎀🍓
𓂃 ࣪˖ ִֶָ «این دیگه زیادی شبیه قرار شد...» 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
୨୧ ─────────────── ୨୧
عصر بود.
لیلی توی اتاق استراحت نشسته بود و مشغول مرتب کردن چند برگه بود که صدای در اومد.
— لیلی؟
سرش رو بالا آورد.
— جان؟
جنگکوک وارد شد.
— هنوز اینجایی؟
— آره. کارم مونده.
جنگکوک به ساعت نگاه کرد.
— شام خوردی؟
لیلی سرش رو تکون داد.
— نه، وقت نکردم.
جنگکوک اخم کوچیکی کرد.
— چرا؟
— چون کار داشتم دیگه!
— پنج دقیقه صبر کن.
— برای چی؟
— میخوام یه چیزی بخورم.
لیلی خندید.
— خب برو بخور.
جنگکوک مکث کرد.
— تنهایی حوصله ندارم.
لیلی چند لحظه نگاهش کرد.
— یعنی من باید بیام؟
— اگه بیای، بهتره.
لیلی لبخند زد.
— باشه.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🍜 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
چند دقیقه بعد، هر دو توی کافهی کوچیک شرکت نشسته بودن.
لیلی با تعجب به میز نگاه کرد.
— چرا دو تا سفارش دادی؟
جنگکوک خیلی عادی گفت:
— چون میدونستم میای.
— از کجا؟
— حدس زدم.
لیلی خندید.
— دوباره حدسهای معروف خودت؟
— معمولاً جواب میده.
لیلی قاشقش رو برداشت.
— خیلی اعتمادبهنفسی.
— تو هم خیلی حرف میزنی.
— من؟!
جنگکوک خندید.
— آره، تو.
لیلی با خنده یه تکه از غذای خودش رو برداشت.
— دیگه باهات حرف نمیزنم.
چند ثانیه سکوت شد.
جنگکوک آروم گفت:
— جدی؟
لیلی نتونست خندهاش رو نگه داره.
— نه. 😂
جنگکوک هم خندید.
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🥣 𓂃 ࣪˖ ִֶָ
وقتی از کافه بیرون اومدن، لیلی ناگهان ایستاد.
— صبر کن...
جنگکوک برگشت.
— چی شد؟
لیلی به اطراف نگاه کرد.
— ما الان با هم شام خوردیم؟
— آره.
— تنهایی؟
— آره.
لیلی چشمهاش رو ریز کرد.
— این دیگه خیلی شبیه قرار شد!
جنگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
بعد با لبخند گفت:
— نگران نباش.
— چرا؟
— هنوز قرار نبود.
لیلی نفس راحتی کشید.
اما وقتی راه افتادن، جنگکوک خیلی آروم اضافه کرد:
— هنوز.
لیلی ایستاد.
— چی گفتی؟!
جنگکوک با خنده جلو رفت.
— هیچی! 😂
و لیلی فقط با صورت سرخشده دنبالش رفت.
୨୧ ─────────────── ୨୧
𓆩♡𓆪 𝐄𝐧𝐝 𝐨𝐟 𝐏𝐚𝐫𝒕 𝟎𝟕
୨୧ ─────────────── ୨୧
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :🎀⃢၍
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟾𝟶🎀⩥
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🎀⩥
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻🎀⩥
- ۵.۹k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط