«برکه»

«برکه»

برگ ها از شاخه می افتاد،


من ، تنهایِ تنها، راه می رفتم


در کنارِ برکه ای،


پوشیده ازباران برگ


شاید این افسوس را، با باد می گفتم:


ــ آه، این آینه را


این برگ های خشک، پوشانده است.





آن صفا،آن روشنایی


در غبار تیرگی مانده ست


تاکجا مهرِ بهاران،


پرده از رخسار این آیینه بردارد


چهرهء او را به دست نور بسپارد...


*


روزهای زندگی


مثل برگ از شاخه می افتاد و من،


همچنان تنهایِ تنها، راه می رفتم.


یادها، غم های سنگین


چهرهء آیینه ی دل را کدر می کرد.


شاید این فریاد را با خویش می گفتم:


ــ باید این آیینه را از ظلم این ظلمت،


رهایی داد.


چهرهء او را به لبخندِ امیدی تازه


از نو روشنایی داد.


عشق باید پرده از رخسار این آیینه بردارد


چهره ی او را به دست نور بسپارد.


فریدون مشیری
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۴ات با شنیدن حرف جونگکوک، آرام ب...

چند پارتی

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_30فصل چهاردهم |...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

چند پارتی بازیچه

چندپارتی جونگ کوک

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

چندپارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط