بادیگارد من
𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭 80
3 آوریل ساعت 11:45 دقیقه، دروازه های عمارت باز شدن و ماشین پورشه سفیدی به داخل آمد، بادیگارد ها درهای ماشین رو باز کردند و صف منظمی که چیده بودند همه به سمت پایین خم شدند و به نشونه احترام تعظیم کردند.
به خانه خوش آمدید! خوشحالیم از بابت اینکه صحیح و سالم برگشتید!
مرد و زن میانسالی از ماشین پیاده شدند همراه دختر جوان بشدت لوسی که حتی برای بادیگارد ها ام عشوه میومد!
انها از بابت اینکه ات به استقبال انها نیومد متعجب بودند؛ به داخل امدند که از اخرین باری که دیدن خانه خیلی تمیز و مرتب تر شده بود. بادیگارد ها وسایل و چمدان های آنهارو از ماشین به اتاق هایشان بردند، هر کدوم به اتاق خودش رفت و لباسای راحتی پوشیدنت.
پدر و مادر و خواهر ات بالاخره از سفری که رفته بودند برگشتند! پدر به ات چند روز قبل خبرشو داده بود اما به کل او فراموش کرده بود! پدر و مادر حدس میزدند که ات خواب باشه واسه ی همین بیدارش نکردند، مادر به اشپزخونه رفت و خدمتکار هارو فرستاد اتاق هایشان و خودش با شوق شروع به پختن غذایی برای ناهار کرد. پدر بر روی مبل نشسته و مشغول خواندن کتابی که از تورنتو خریده بود در کنارش همراه خوردن قهوه ای شده بود، جولیکا تو اتاقش مثل همیشه داشت ارایش های غلیظ و لباس های ناجوری میپوشید چون از این کارش هدفی داشت و با نقشه های شیطانی ای که برای خواهر کوچیک تر از خودش کشیده بود برگشته!
خواهر معصوم او الان در بغل معشوقه اش به خواب فرو رفته بود، کسی که در کل ماجرای امروز رو فراموش کرده، با حس دل پیچه از خواب عمیقی که بود بیدار شد و به سرویس اتاقش رفت؛ دیشب آنقدری پرخوری کرده بودن که معده اشون هنوز برخی خوراکی هارو هضم نکرده بود، بعد چند دقیقه با شستن دست و صورت از سرویس بیرون آمد و به تهیونگی که حتی توی خواب هم جذاب بود خیره شد، دلش میخواست بره بپره روش و تموم صورتش رو بوس بوسی کنه اما آنقدری غرق خواب بود که دلش نیومد، بیخیال شد و خودشو کش داد و به سمت بالکن رفت، در هاشو باز کرد تا کمی آب و هوای اتاق عوض بشه... نسیم خنکی که به صورتش برخورد کرد باعث شد موهاش کمی به هوا برود، لبخندی زد و دستانش رو روی میله هاش گذاشت و به اطراف حیاط نگاه کرد ، همه چی عادی بود تا وقتی که ماشین پورشه سفیدی که مال پدرش بود توجهشو جلب کرد... واقعا شوکه شده بود و با خودش گفت چطور ممکنه خودشون تورنتو باشن اما ماشین پدرم اینجا مگه با خودشون تا فرودگاه نبرده بودن داخل پارکینگ؟ چند دقیقه ای ذهنش درگیر شده بود که بالاخره چیزی که بایدو یادش اومد و بعد از کلی غر زدن و کوبوندن به سر خودش به سمت داخل اتاق دوید و نشست کنار تهیونگ روی تخت و به ارومی تکونش میداد.
𝐏𝐚𝐫𝐭 80
3 آوریل ساعت 11:45 دقیقه، دروازه های عمارت باز شدن و ماشین پورشه سفیدی به داخل آمد، بادیگارد ها درهای ماشین رو باز کردند و صف منظمی که چیده بودند همه به سمت پایین خم شدند و به نشونه احترام تعظیم کردند.
به خانه خوش آمدید! خوشحالیم از بابت اینکه صحیح و سالم برگشتید!
مرد و زن میانسالی از ماشین پیاده شدند همراه دختر جوان بشدت لوسی که حتی برای بادیگارد ها ام عشوه میومد!
انها از بابت اینکه ات به استقبال انها نیومد متعجب بودند؛ به داخل امدند که از اخرین باری که دیدن خانه خیلی تمیز و مرتب تر شده بود. بادیگارد ها وسایل و چمدان های آنهارو از ماشین به اتاق هایشان بردند، هر کدوم به اتاق خودش رفت و لباسای راحتی پوشیدنت.
پدر و مادر و خواهر ات بالاخره از سفری که رفته بودند برگشتند! پدر به ات چند روز قبل خبرشو داده بود اما به کل او فراموش کرده بود! پدر و مادر حدس میزدند که ات خواب باشه واسه ی همین بیدارش نکردند، مادر به اشپزخونه رفت و خدمتکار هارو فرستاد اتاق هایشان و خودش با شوق شروع به پختن غذایی برای ناهار کرد. پدر بر روی مبل نشسته و مشغول خواندن کتابی که از تورنتو خریده بود در کنارش همراه خوردن قهوه ای شده بود، جولیکا تو اتاقش مثل همیشه داشت ارایش های غلیظ و لباس های ناجوری میپوشید چون از این کارش هدفی داشت و با نقشه های شیطانی ای که برای خواهر کوچیک تر از خودش کشیده بود برگشته!
خواهر معصوم او الان در بغل معشوقه اش به خواب فرو رفته بود، کسی که در کل ماجرای امروز رو فراموش کرده، با حس دل پیچه از خواب عمیقی که بود بیدار شد و به سرویس اتاقش رفت؛ دیشب آنقدری پرخوری کرده بودن که معده اشون هنوز برخی خوراکی هارو هضم نکرده بود، بعد چند دقیقه با شستن دست و صورت از سرویس بیرون آمد و به تهیونگی که حتی توی خواب هم جذاب بود خیره شد، دلش میخواست بره بپره روش و تموم صورتش رو بوس بوسی کنه اما آنقدری غرق خواب بود که دلش نیومد، بیخیال شد و خودشو کش داد و به سمت بالکن رفت، در هاشو باز کرد تا کمی آب و هوای اتاق عوض بشه... نسیم خنکی که به صورتش برخورد کرد باعث شد موهاش کمی به هوا برود، لبخندی زد و دستانش رو روی میله هاش گذاشت و به اطراف حیاط نگاه کرد ، همه چی عادی بود تا وقتی که ماشین پورشه سفیدی که مال پدرش بود توجهشو جلب کرد... واقعا شوکه شده بود و با خودش گفت چطور ممکنه خودشون تورنتو باشن اما ماشین پدرم اینجا مگه با خودشون تا فرودگاه نبرده بودن داخل پارکینگ؟ چند دقیقه ای ذهنش درگیر شده بود که بالاخره چیزی که بایدو یادش اومد و بعد از کلی غر زدن و کوبوندن به سر خودش به سمت داخل اتاق دوید و نشست کنار تهیونگ روی تخت و به ارومی تکونش میداد.
- ۱۹.۶k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط