رمان انتقام ازدواج کامل
فصل دوازدهم _دعوتی که انتظارش را نداشت
صبح روز بعد، سو-یون تصمیم گرفت برای مدتی در شرکت خانوادگی کار کند؛ نه برای جلب رضایت پدرش، بلکه برای اینکه استقلال مالی خودش را به دست بیاورد.
وقتی موضوع را سر میز صبحانه مطرح کرد، مادرش فوراً مخالفت کرد.
«لازم نیست کار کنی. هر چیزی بخوای، برات فراهم میکنیم.»
سو-یون فنجانش را روی میز گذاشت. «من پول تو رو نمیخوام، مامان. میخوام خودم درآمد داشته باشم.»
پدرش با لحنی جدی گفت: «اگر واقعاً قصد کار کردن داری، باید در بخش روابط عمومی مشغول بشی. فعلاً هم بهتره از تصمیمهای عجولانه دوری کنی.»
سو-یون پذیرفت؛ دستکم این فرصت را داشت که بدون وابستگی به خانواده، آیندهاش را بسازد.
همان روز، پیامی از هردین دریافت کرد.
«امشب وقت داری؟ میخواستم برای شام دعوتت کنم.»
سو-یون کمی فکر کرد و جواب داد: «اگه قرار نیست دربارهی رابطهمون حرف بزنی، قبول میکنم.»
پاسخ هردین سریع رسید.
«قول میدم فقط دربارهی غذا حرف بزنیم!»
سو-یون بیاختیار خندید.
شب، وقتی به رستوران رسید، هردین از قبل منتظرش بود. برخلاف قرارهای رسمی قبلی، لباس سادهای پوشیده بود و برای اولین بار به نظر میرسید کمی دستپاچه است.
سو-یون نشست و پرسید: «چرا اینقدر جدی به من نگاه میکنی؟»
«داشتم فکر میکردم چطور ممکنه کسی موقع ورود به رستوران، اول منوی غذا رو نگاه کنه و بعد به من.»
«چون برای غذا اومدم، آقای کانگ!»
هردین خندید. «پس امیدوارم از انتخابم راضی باشی.»
آن شب، دربارهی کتابها، غذاهای موردعلاقه و خاطرات خندهدار دوران مدرسه صحبت کردند. هردین برای نخستین بار فهمید سو-یون وقتی راحت باشد، چقدر شوخطبع میشود.
هنگام خداحافظی، سو-یون گفت: «امشب خوش گذشت.»
هردین لبخند زد. «این یعنی اجازه دارم دوباره دعوتت کنم؟»
«گفتم خوش گذشت؛ نگفتم عاشقت شدم!»
«همین هم برای امشب کافیه.»
سو-یون با لبخند از او فاصله گرفت.
اما هیچکدام متوجه نشدند که چا میرین، از داخل خودروی پارکشده در آن سوی خیابان، آنها را تماشا میکرد.
و لبخندش اصلاً دوستانه نبود.
صبح روز بعد، سو-یون تصمیم گرفت برای مدتی در شرکت خانوادگی کار کند؛ نه برای جلب رضایت پدرش، بلکه برای اینکه استقلال مالی خودش را به دست بیاورد.
وقتی موضوع را سر میز صبحانه مطرح کرد، مادرش فوراً مخالفت کرد.
«لازم نیست کار کنی. هر چیزی بخوای، برات فراهم میکنیم.»
سو-یون فنجانش را روی میز گذاشت. «من پول تو رو نمیخوام، مامان. میخوام خودم درآمد داشته باشم.»
پدرش با لحنی جدی گفت: «اگر واقعاً قصد کار کردن داری، باید در بخش روابط عمومی مشغول بشی. فعلاً هم بهتره از تصمیمهای عجولانه دوری کنی.»
سو-یون پذیرفت؛ دستکم این فرصت را داشت که بدون وابستگی به خانواده، آیندهاش را بسازد.
همان روز، پیامی از هردین دریافت کرد.
«امشب وقت داری؟ میخواستم برای شام دعوتت کنم.»
سو-یون کمی فکر کرد و جواب داد: «اگه قرار نیست دربارهی رابطهمون حرف بزنی، قبول میکنم.»
پاسخ هردین سریع رسید.
«قول میدم فقط دربارهی غذا حرف بزنیم!»
سو-یون بیاختیار خندید.
شب، وقتی به رستوران رسید، هردین از قبل منتظرش بود. برخلاف قرارهای رسمی قبلی، لباس سادهای پوشیده بود و برای اولین بار به نظر میرسید کمی دستپاچه است.
سو-یون نشست و پرسید: «چرا اینقدر جدی به من نگاه میکنی؟»
«داشتم فکر میکردم چطور ممکنه کسی موقع ورود به رستوران، اول منوی غذا رو نگاه کنه و بعد به من.»
«چون برای غذا اومدم، آقای کانگ!»
هردین خندید. «پس امیدوارم از انتخابم راضی باشی.»
آن شب، دربارهی کتابها، غذاهای موردعلاقه و خاطرات خندهدار دوران مدرسه صحبت کردند. هردین برای نخستین بار فهمید سو-یون وقتی راحت باشد، چقدر شوخطبع میشود.
هنگام خداحافظی، سو-یون گفت: «امشب خوش گذشت.»
هردین لبخند زد. «این یعنی اجازه دارم دوباره دعوتت کنم؟»
«گفتم خوش گذشت؛ نگفتم عاشقت شدم!»
«همین هم برای امشب کافیه.»
سو-یون با لبخند از او فاصله گرفت.
اما هیچکدام متوجه نشدند که چا میرین، از داخل خودروی پارکشده در آن سوی خیابان، آنها را تماشا میکرد.
و لبخندش اصلاً دوستانه نبود.
- ۵.۴k
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط