رمان انتقام ازدواج کامل
فصل هفدهم _اگه این بار اشتباه نکنم
«اگه بگم همین الان هم دلم میخواد کنارم باشی چی؟»
هردین به چشمانش نگاه کرد.
«اونوقت میگم که خوشبختترین مرد این شهرم.»
سو-یون لبخند زد.
سپس، پیش از آنکه دوباره فرصت پیدا کند از احساساتش فرار کند، روی پنجهی پا بلند شد و گونهی هردین را بوسید.
هردین با ناباوری نگاهش کرد.
سو-یون عقب رفت و گفت: «به خودت نگیر!»
«دیر گفتی.»
«هردین!»
خندهی هردین در راهرو پیچید.
اما وقتی سو-یون دور شد، نگاهش برای لحظهای روی او ماند.
حالا مطمئن بود که احساساتش یکطرفه نیست.
بااینحال، هنوز چیزی بود که باید پیش از برداشتن قدم بعدی به آن فکر میکرد.
او نمیخواست سو-یون را فقط به این دلیل که عاشقش شده بود، به ازدواج دعوت کند.
میخواست مطمئن شود که سو-یون هم واقعاً چنین آیندهای را میخواهد.
---
دو ماه گذشته بود.
سو-یون دیگر از شنیدن صدای هردین پشت تلفن لبخندش را پنهان نمیکرد. گاهی خودش برای دیدنش به دفتر او میرفت و گاهی آخر هفتهها را با خانوادهی کانگ میگذراند.
مادر هردین حتی بدون پرسیدن، غذای موردعلاقهی سو-یون را آماده میکرد.
یک روز هنگام صرف ناهار، مادر هردین با لبخند گفت: «سو-یون، اگه هردین باز هم دیر به خونه اومد، مستقیم به من زنگ بزن. خودم ادبش میکنم.»
سو-یون خندید.
«حتماً. فکر کنم این بهترین راه برای کنترل کردنشه.»
هردین که تازه وارد اتاق شده بود، حرف آخر را شنید.
«من دقیقاً همینجا ایستادم!»
مادرش بیتفاوت جواب داد: «خب که چی؟ بشین غذات رو بخور.»
سو-یون از خنده خم شد و هردین با نگاهی نمایشی و مظلوم به او خیره ماند.
«تو داری خانوادهم رو علیه من میشورونی.»
«من؟ من که فقط دارم از محبتشون استفاده میکنم.»
هردین سرش را تکان داد.
«باید اعتراف کنم، خیلی خوب بلدی آدمها رو طرف خودت بکشی.»
سو-یون برای لحظهای به او نگاه کرد.
«نه همه رو.»
هردین متوجه منظورش شد.
«تهجون؟»
لبخند سو-یون کمرنگ شد.
«من دیگه نمیخوام اون رو به زندگیام برگردونم. حتی برای انتقام. میخوام یه روز به جایی برسم که اتفاقات گذشته دیگه نتونن خوشحالی امروزم رو خراب کنن.»
هردین چیزی نگفت. فقط دستش را روی دست او گذاشت.
و سو-یون برای اولین بار احساس کرد شاید بتواند روزی تمام حقیقت گذشتهاش را برای او تعریف کند.
«اگه بگم همین الان هم دلم میخواد کنارم باشی چی؟»
هردین به چشمانش نگاه کرد.
«اونوقت میگم که خوشبختترین مرد این شهرم.»
سو-یون لبخند زد.
سپس، پیش از آنکه دوباره فرصت پیدا کند از احساساتش فرار کند، روی پنجهی پا بلند شد و گونهی هردین را بوسید.
هردین با ناباوری نگاهش کرد.
سو-یون عقب رفت و گفت: «به خودت نگیر!»
«دیر گفتی.»
«هردین!»
خندهی هردین در راهرو پیچید.
اما وقتی سو-یون دور شد، نگاهش برای لحظهای روی او ماند.
حالا مطمئن بود که احساساتش یکطرفه نیست.
بااینحال، هنوز چیزی بود که باید پیش از برداشتن قدم بعدی به آن فکر میکرد.
او نمیخواست سو-یون را فقط به این دلیل که عاشقش شده بود، به ازدواج دعوت کند.
میخواست مطمئن شود که سو-یون هم واقعاً چنین آیندهای را میخواهد.
---
دو ماه گذشته بود.
سو-یون دیگر از شنیدن صدای هردین پشت تلفن لبخندش را پنهان نمیکرد. گاهی خودش برای دیدنش به دفتر او میرفت و گاهی آخر هفتهها را با خانوادهی کانگ میگذراند.
مادر هردین حتی بدون پرسیدن، غذای موردعلاقهی سو-یون را آماده میکرد.
یک روز هنگام صرف ناهار، مادر هردین با لبخند گفت: «سو-یون، اگه هردین باز هم دیر به خونه اومد، مستقیم به من زنگ بزن. خودم ادبش میکنم.»
سو-یون خندید.
«حتماً. فکر کنم این بهترین راه برای کنترل کردنشه.»
هردین که تازه وارد اتاق شده بود، حرف آخر را شنید.
«من دقیقاً همینجا ایستادم!»
مادرش بیتفاوت جواب داد: «خب که چی؟ بشین غذات رو بخور.»
سو-یون از خنده خم شد و هردین با نگاهی نمایشی و مظلوم به او خیره ماند.
«تو داری خانوادهم رو علیه من میشورونی.»
«من؟ من که فقط دارم از محبتشون استفاده میکنم.»
هردین سرش را تکان داد.
«باید اعتراف کنم، خیلی خوب بلدی آدمها رو طرف خودت بکشی.»
سو-یون برای لحظهای به او نگاه کرد.
«نه همه رو.»
هردین متوجه منظورش شد.
«تهجون؟»
لبخند سو-یون کمرنگ شد.
«من دیگه نمیخوام اون رو به زندگیام برگردونم. حتی برای انتقام. میخوام یه روز به جایی برسم که اتفاقات گذشته دیگه نتونن خوشحالی امروزم رو خراب کنن.»
هردین چیزی نگفت. فقط دستش را روی دست او گذاشت.
و سو-یون برای اولین بار احساس کرد شاید بتواند روزی تمام حقیقت گذشتهاش را برای او تعریف کند.
- ۳.۴k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط