لطفا عاشقم شو ❤️🩹
last part
پارت اخر
مکالمه بین یونگی و کانگ
☆سلام چی شده
&لطفا مراقب سول اه باش
☆برای چی چیزی شده
&من اون در ارزوی موندن به کسه دیگه ای دادم
☆یعنی چی نگو که وون اخر کارش رو کرد
&هی... قول میدی مراقبش باشی تا اشکش نیاد
☆قول میدم اما تو می خوای کجا بری
&خارج کشور واسه یک سال خداحافظ
☆هی میگم می خوای بیام پیش....
یونگی گوشی رو قطع کرد و.....
فلش بک به زمان حال
ویو یونگی
اون رفت اما بازم خوشحالم که زندگی خوبی رو داره
پسرک با ناراحتی و با ناامیدی به سمت پل رفت قلب او دگر تحمل دیدن لبخندش در کنار کسی را نداشت ولی باز هم سعی می کرد با قلبش مزاکره کند.
او ارام ارام به سمت پل می رفت و یک پیغام صوتی برای دوستش گذاشت که ان را به دست تمام زندگی اش برساند
ان پیغام این بود
سلام لی کانگ خوبی اگر این رو می شنوی یعنی دیگه من نیستم می خواستم این رو به دست سول اه بفرستی ما دو جهان موازی بودیم باهم بودنمون دنیا رو به پایان می رسوند پس عشقمون باشه توی دنیایی دیگه
همینجوری که پسرک این حرف ها رو میزد به سمت پل رفت و سپس..... سیاهی
فلش بک به بیمارستان
دخترک او را به یاد اورده بود و سونگ وون حقیقت حقیقت رو به او گفته بود اما شاید دیر باشد به هر حال دخترک با دو به سمت بیمارستان می دوید و دوستش مانند دیوانه ها سردر گم شد به بیمارستان رسید و به پیش دکتر رفت
دکتر با نا امیدی تمام به سمت دخترک برگشت و به او گفت
(علامت دکتر ✓)
✓همراه بیمار شمایید
♡بله اقای دکتر چیشده
✓متاسفم من همه ی تلاشم رو کردم ولی....
حرف دکتر تموم نشده بود که دخترک با چشمان خیس به سمت اتاق رفت
♡یونگی ترو خدا چشمات رو باز کن دکترا میگن مردی ولی من باور نمی کنم من همه چی رو یادم اومده خواهش میکنم بیدار شو یونگی عشقم بیدار شو
دخترک همان جور که گریه می کرد ناگهان با گرمی دستی بر روی صورتش چشمانش را باز کرد
&به خاطر من هیچ وقت گریه نکن فهمیدی
♡بیدار شدی؟ اما.. گفتن تو...
&من گه چیزیم نیست زندم...
سول اه می خواست او را در اغوش بگیرد اما صدای در امد و
(چیه انتظار بوسه داشتی به احساسات قشنگت گند زدم چه انتظاری داشتی 😂😂)
لی کانگ وارد شد و همراه با اون سونگ وون اومد داخل
♡می خوام باهات زندگی کنم تا ابد سونگ وون هم موافقه
«من متاسفم خیلی متاسفم امیدوارم من رو ببخشی من خیلی خودخواه و احمق و نادون بودم...(دقیقا داداش همه ی اینایی که گفتی بودی تازه فحش بدتر میخوام بهت بدم اما جلو خانواده خوبیت نداره 😂
«هوی نویسنده جان تو چیمیگی این وسط من دار ابراز پشیمونی میکنم..شما خفه...
من: بی ادب... حقته بکشمت...)
☆حالت خوبه داداش خب خوبه..
&من می بخشمت عیب نداره. راستی کی مرخص میشم؟(ببخشید جناب ولی کسی که باید ببخشه این دختره نه شما
&میبندی یا بیام سر وقتت
من: غلط کردم😳😁)
☆دکتر گفت دو روز دیگه
&خب باشه ممنونم
فلش بک به یک ماه بعد
خلاصه یک ماه از اون ما جرا میگذره و سول اه و یونگی باهم ازدواج کردند و زندگی خوبی رو دارن پایان
بیا پایین هنوز ادامه داره
هیچی 😂😂😂😂خالی بود همینجوری 😂😂😂😂دستم پکید حالا من ... برم ادامه پروژه های سریال دیدن رو انجام بدم بای بای 💖حمایت خوشگلم🫠
پارت اخر
مکالمه بین یونگی و کانگ
☆سلام چی شده
&لطفا مراقب سول اه باش
☆برای چی چیزی شده
&من اون در ارزوی موندن به کسه دیگه ای دادم
☆یعنی چی نگو که وون اخر کارش رو کرد
&هی... قول میدی مراقبش باشی تا اشکش نیاد
☆قول میدم اما تو می خوای کجا بری
&خارج کشور واسه یک سال خداحافظ
☆هی میگم می خوای بیام پیش....
یونگی گوشی رو قطع کرد و.....
فلش بک به زمان حال
ویو یونگی
اون رفت اما بازم خوشحالم که زندگی خوبی رو داره
پسرک با ناراحتی و با ناامیدی به سمت پل رفت قلب او دگر تحمل دیدن لبخندش در کنار کسی را نداشت ولی باز هم سعی می کرد با قلبش مزاکره کند.
او ارام ارام به سمت پل می رفت و یک پیغام صوتی برای دوستش گذاشت که ان را به دست تمام زندگی اش برساند
ان پیغام این بود
سلام لی کانگ خوبی اگر این رو می شنوی یعنی دیگه من نیستم می خواستم این رو به دست سول اه بفرستی ما دو جهان موازی بودیم باهم بودنمون دنیا رو به پایان می رسوند پس عشقمون باشه توی دنیایی دیگه
همینجوری که پسرک این حرف ها رو میزد به سمت پل رفت و سپس..... سیاهی
فلش بک به بیمارستان
دخترک او را به یاد اورده بود و سونگ وون حقیقت حقیقت رو به او گفته بود اما شاید دیر باشد به هر حال دخترک با دو به سمت بیمارستان می دوید و دوستش مانند دیوانه ها سردر گم شد به بیمارستان رسید و به پیش دکتر رفت
دکتر با نا امیدی تمام به سمت دخترک برگشت و به او گفت
(علامت دکتر ✓)
✓همراه بیمار شمایید
♡بله اقای دکتر چیشده
✓متاسفم من همه ی تلاشم رو کردم ولی....
حرف دکتر تموم نشده بود که دخترک با چشمان خیس به سمت اتاق رفت
♡یونگی ترو خدا چشمات رو باز کن دکترا میگن مردی ولی من باور نمی کنم من همه چی رو یادم اومده خواهش میکنم بیدار شو یونگی عشقم بیدار شو
دخترک همان جور که گریه می کرد ناگهان با گرمی دستی بر روی صورتش چشمانش را باز کرد
&به خاطر من هیچ وقت گریه نکن فهمیدی
♡بیدار شدی؟ اما.. گفتن تو...
&من گه چیزیم نیست زندم...
سول اه می خواست او را در اغوش بگیرد اما صدای در امد و
(چیه انتظار بوسه داشتی به احساسات قشنگت گند زدم چه انتظاری داشتی 😂😂)
لی کانگ وارد شد و همراه با اون سونگ وون اومد داخل
♡می خوام باهات زندگی کنم تا ابد سونگ وون هم موافقه
«من متاسفم خیلی متاسفم امیدوارم من رو ببخشی من خیلی خودخواه و احمق و نادون بودم...(دقیقا داداش همه ی اینایی که گفتی بودی تازه فحش بدتر میخوام بهت بدم اما جلو خانواده خوبیت نداره 😂
«هوی نویسنده جان تو چیمیگی این وسط من دار ابراز پشیمونی میکنم..شما خفه...
من: بی ادب... حقته بکشمت...)
☆حالت خوبه داداش خب خوبه..
&من می بخشمت عیب نداره. راستی کی مرخص میشم؟(ببخشید جناب ولی کسی که باید ببخشه این دختره نه شما
&میبندی یا بیام سر وقتت
من: غلط کردم😳😁)
☆دکتر گفت دو روز دیگه
&خب باشه ممنونم
فلش بک به یک ماه بعد
خلاصه یک ماه از اون ما جرا میگذره و سول اه و یونگی باهم ازدواج کردند و زندگی خوبی رو دارن پایان
بیا پایین هنوز ادامه داره
هیچی 😂😂😂😂خالی بود همینجوری 😂😂😂😂دستم پکید حالا من ... برم ادامه پروژه های سریال دیدن رو انجام بدم بای بای 💖حمایت خوشگلم🫠
- ۵.۲k
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط