{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#مافیا_عزیز_من

#مافیا_عزیز_من
#Part26
این بار خنده‌اش واضح‌تر بود. خم شد و بوسه‌ای روی پیشونی‌ات زد؛ بعد روی پلک بسته‌ات، گونه‌ات و کنار گردنت. لمس‌هاش آروم و مطمئن بودن، اما هرکدومشون موجی از هیجان رو در تموم بدنت پخش می‌کردن.

وقتی لباش به گردنت رسید، دستت ناخودآگاه روی شونه‌اش نشست. فلیکس مکث کرد و سرش رو بالا آورد.

فلیکس: زیادیه؟!

ت.و: نه... فقط وقتی این‌طوری نگام می‌کنی، نمی‌تونم درست فکر کنم.

لبخندش آروم‌تر شد. دستش رو دور کمرت حلقه کرد و تو رو به خودش نزدیک‌تر کرد.

فلیکس: قرار نیست امشب فکر کنی. فقط به من اعتماد کن.

دوباره لباش را روی گردنت گذاشت؛ این بار با مکث‌هایی طولانی‌تر و بوسه‌هایی که بیشتر از حرف‌هاش آرومت می‌کردن. تو هم بی‌اختیار انگشت‌هات رو میون موهای روشنش بردی و اون رو نزدیک‌تر نگه داشتی. هر بار که می‌خواست یکم فاصله بگیره، تو با دستایی که الان بین موهاش و روی گردنش بود مجبورش می‌کردی برگرده.

فلیکس با صدای خفه‌ای کنار گوش‌ات گفت: ا.ت، همین‌جوری به همکاری ادامه بده.

ت.و: تو خودت گفتی امشب قرار نیست فکر کنم.

فلیکس سرش رو بلند کرد و با نگاهی پر از شیطنت گفت: باشه. پس قوانین امشب رو عوض می‌کنیم.

ت.و: چه قوانینی؟!

اون آروم تو رو روی تخت عقب برد و خودش بالای سرت قرار گرفت، اما همچنان فاصله و اختیار رو برات نگه داشت. نوک انگشتش از روی گونه‌ات تا چونه‌ات حرکت کرد.

فلیکس: قانون اول: هر وقت دلت خواست من رو ببوسی، خودت باید شروع کنی.

ت.و: و قانون دوم؟!

فلیکس: هر وقت خواستی من رو متوقف کنی، فقط کافیه بگی.

لبخند زدی و قبل از اینکه ادامه بده، یقه‌اش رو کشیدی و لبات رو روی لباش گذاشتی. برای چند ثانیه کاملاً غافلگیر شد، اما بعدش با صدایی آروم خندید و جواب بوسه‌ات رو داد. دستاش دو طرف صورتت قرار گرفتن و بوسه‌تون طولانی‌تر و عمیق‌تر شد؛ پر از خنده‌های کوتاه و مکث‌هایی که هیچ‌کدومتون واقعاً نمی‌خواستین طولانی شن.

وقتی بالاخره از هم فاصله گرفتین، پیشونی‌اش رو به پیشونی‌ات چسبوند.

فلیکس: قانون سوم...

ت.و: هنوز قانون مونده؟!

فلیکس: مهم‌ترینش.

ا.ت: چی؟!

فلیکس با انگشتش آروم روی لبت کشید و گفت: امشب هیچ‌کدوممون مجبور نیستیم چیزی رو ثابت کنیم. نه عشق، نه مالکیت، نه قدرت. فقط همین‌که کنار همیم، کافیه.

نگاهش برای یه‌لحظه از اون حالت شیطنت‌آمیز بیرون اومد و جدی شد. همان جدیتی که بیشتر از هر چیزی قلبت رو نرم می‌کرد.

دستت رو روی صورتش گذاشتی.

ت.و: پس کنارم بمون.

فلیکس همون‌موقع دستت رو بوسید.

فلیکس: تا وقتی خودت بخوای.

بعد دوباره لباش رو روی لبات گذاشت و تو رو بغل کرد.

اون شب، فلیکس با بوسه‌های آروم، نوازش‌های مطمئن و زمزمه‌های عاشقانه‌اش به تو یادآوری کرد که در کنارش تنها نیستی. و درست قبل از اینکه خوابید فلیکس گفت....

فلیکس: بخواب، فردا که بیدار شی بازم منو کنارت داری.

و تو بعد از مدت‌ها با خیال راحت کنار عاشق ترین مرد دنیا خوابیدی🙃

خببب اینم پارتتت بعدییییی، امیدوارممم خشتون بیادددددد قشنگامممم🎀😭
و اگه بد شده ببخشید😭😭😭😭😭
دیدگاه ها (۱۲)

سلاممممم قشنگاااااااااااا این رمان جدیده 🎀🥹فعلا معرفی شخصیت ...

#دوست_پسر_شیطون_منPart:1ساعت 6 صبحویو نابی: از خواب بیدارم ش...

دستاتو دور گردنش حلقه کردی، فلیکس وقتی حلقه‌ی دست‌هات رو دور...

سلامممممممممممممم بچه هاااااااااااا ۶۰ تایی شدنمون مبارککککک...

#مافیا_عزیز_من#Part۳۰آخرین تیکه‌های کیک شکلاتی هم با لذت تما...

#مافیا_عزیز_من#Part۲۴فلیکس وقتی اون حرفو از زبون تو شنید، ان...

چند پارتی تهیونگ

#مافیا_عزیز_من#Part۲۷نور ملایم خورشید از لای پرده‌های اتاق ب...

سناریو اسلیترین

#مافیا_عزیز_من#Part28عطر شکلات حالا کل فضای آشپزخونه رو پر ک...

پارت ۱۹۵

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

پارت ۳۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط