{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ۱۰

سناریو ۱۰
**باران خاطرات**
چویا در یک روز بارانی بر لبه‌ی پنجره نشسته بود، چشمانش رو به باران می‌دوخت که مانند اشک‌های بی‌صدا بر شیشه می‌ریخت. سرش را بر روی زانوهایش گذاشته و غرق در افکارش شده بود. احساس می‌کرد که این باران، ناله‌ای از دل اوست که به خاموشی دازای پاسخ می‌دهد.

یاد آن روزهای پر از شادی و عشق می‌کرد؛ روزهایی که با دازای طعم زندگی را در کنار هم می‌چشیدند. آن‌ها در زیر نور خورشید، دوستی عمیق و روانی را تجربه کرده بودند. دازای با آن لبخند شیطنت‌آمیزش، دنیا را برای چویا رنگی کرده بود و او را به جرات در دنیای تاریک و پر از خطر مافیا دعوت کرده بود. هر بار که دازای با نرمی دستش را می‌گرفت، چویا حس می‌کرد دنیا برای لحظاتی به اوج رسیده است.

اما حالا که دازای رفته بود، چویا سرشار از عواطف متضاد بود. دلتنگی و ناامیدی چنان بر دلش سنگینی می‌کردند که گاهی فکر می‌کرد هرگز نخواهد توانست به روزهای خوب برگردد. صدای باران برایش مانند یک ملودی غمگین بود، صدایی که به یادش می‌آورد که دازای هم دیوانه‌وار از عشق به او می‌گفت. چشمانش را بست و به آن روزهای فراموش نشدنی فکر کرد؛ روزهایی که با دازای در گرمای آفتاب و صدای خنده‌هایشان، واقعیت را فراموش می‌کردند.

خاطرات عاشقانه‌ی آن‌ها در ذهنش می‌چرخید؛ چگونه در آغوش هم پناه می‌گرفتند و محبتشان را در یک نگاه می‌خواندند. حالا اما، او تنها بر لبه‌ی پنجره نشسته بود و توفان درونش روز به روز شدیدتر می‌شد. دلتنگی‌اش را در دلش حس می‌کرد و برایش سخت بود که بداند آیا دازای هم به یاد آن روزها هست یا خیر. آیا می‌دانست که چویا هنوز هم قلبش را در میان باران‌های این شب‌های تاریک جا گذاشته است؟

چویا کم‌کم متوجه شد که عشق واقعی هرگز گم نمی‌شود. هرچند دازای دور بود، اما احساسش برای او همیشه زنده بود. این باران برایش نشانه‌ای از ادامه‌ی زندگی بود؛ گویی به او می‌گفت که باید با تمام درد و غم، در جستجوی روزهایی روشن‌تر برود. با این افکار، تصمیم گرفت که عشق را نه به عنوان فراق، بلکه به عنوان یک یادگار ارزشمند نگه دارد و نگه داشتن یاد دازای را به عنوان چراغی در دلش بپذیرد.
♥️☔️
دیدگاه ها (۷)

«سوگند عشق»²:partسه روز از آن شب گذشته بود.یوکوهاما دوباره ب...

سوگند عشق...پنج سال پیش، چویا ناکاهارا با رازی بزرگ از زندگی...

بهار بدون تو

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۵چند روز دیگه گذشت...چویا تقری...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

پارت هجدهم

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

part:۸

،روایتِ دلی‌ست که عشق را در بودنِ یک نفر پیدا کرده؛ کسی که ...

👧فیلیکس و می سان 🫅🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط