part12

داشتم درسامو میخوندم چشمم به هیون افتاد محوش شدم
هیون: چیشده؟
ا/ت: هیچی
هیون: فکر نمیکردی کارم خوب باشه
ا/ت: کاری نکن منو اخراج کنند تو بیای اینجا
هیون: نه نگران نباش بهتر از تو نیستم
ا/ت: من یک ساعت دیگه باید برم
هیون: کجا؟
ا/ت: یه کافه دیگه
هیون: اونجا هم باهات میام
ا/ت: نه برو وقتتو الکی خراب نکن
هیون: وقتم وقتی با توام خراب نمیشه خیلیم خوش میگذره
ا/ت: 🙂
هیون: میخوای تو برو خونه درستو بخون من میرم کافه ای کار میکنی
ا/ت: نه منم میام
هیون: باشه

چند ساعت بعد
تو ماشین بودیم داشتیم برمیگشتیم
ا/ت: خسته نشدی؟
هیون: نه گفتم که خیلی خوشگذشت
ا/ت: واقعا؟
هیون: اهمم
ا/ت: فردا میای؟
هیون: نه
ا/ت: حیف شد دلم برات تنگ میشه دانشگاه بدون تو برام هیچی نیست
هیون: خب رسیدیم منم دلم برات تنگ میشه
ا/ت: خب من برم دوباره میگم ممنون برای امروز بای...
دستمو گرفت
هیون: ا/ت
ا/ت: جانم
هیون: یه هفتست دارم به امروز فردا میکنم
ا/ت: برای چی؟
هیون: میخواستم باهات حرف بزنم وقت داری؟
ا/ت: اره جانم بگو
هیون: ا/ت من خیلی وقته.. وایی گفتنش خیلی سخته
ا/ت: اروم باش خاستگاری که نمیخوای کنی اینقدر استرس داری(خنده)
هیون:من ازت خوشم میام
ا/ت: خب منم ازت خوشم میاد دوستیم باهم خوشم نمیومد که دوستت نمیشدم
هیون: نه نه ببین من دوست دارم
ا/ت: خب منم دوست دارم
هیون: ا/ت چرا منظورمو نمیفهمی من عاشقتم
ا/ت: منم عاش... چی؟
هیون: اهمم اره
ا/ت: میخواستم باهات درمورد رابطمون حرف بزنم
هیون: ا/ت..
ا/ت: چیزی نگو میخواستم بگم با دوست دخترت حرف بزن چون ما اینروزا خیلی باهم صمیمی هستیم من دخترم درک میکنم دوست دخترت نگران باشه از رابطه ما دوتا اخه خیلی صمیمی هستیم ولی از زیاده روی نکن یعنی چی میگی عاشقتم
هیون: تو اشتباه فهمیدی خب واقعا من عاشقتم
ا/ت: واقعا برات متاسفم
دستمو از دستش جدا کردم از ماشینش رفتم بیرون و برگشتم خونه
لینا: برگشتی
ا/ت: مامان
لینا: جانم
ا/ت: هیچی میرم بخوابم
لینا: باشه عزیزم شب بخیر
رفتم تو اتاقم
لباسمو عوض کردم و رفتم رو تختم و خواستم بخوابم...
🧠:هیون: ا/ت چرا منظورمو نمیفهمی من عاشقتم
نهههههه ا/ت تو بهش فکر نکن اون نباید عاشقت بشه وایی نههه دوست دخترش اگه بفهمه چقدر ناراحت میشه یعنی میشه همزمان دو نفر دوست داشت؟

فردا
دانشگاه بودم
یک ساعت مانده بود به امتحان فقط به حرفای دیشب هیون فکر میکردم
ا/ت: ا/ت اروم باش تمرکز کن تو میتونی باید امتحانتو خوب بدی
تهیونگ: چیشده نمیتونی تمرکز کنی؟
ا/ت: به تو چه مگه فضولی
تهیونگ: زبون باز کردی نه از قبلا که ازم میترسیدی کابوس شبات بودم نه از الان راستی چرا دیروز ازم عکس گرفتی؟
ا/ت: هیچی پاکش کردم
تهیونگ:میتونی..

#فیک
#سناریو
دیدگاه ها (۲)

(دلداده) ♡جونگکوک: (گوشی رو جواب داد) الو؟ لارا: کوکیییییی ک...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

سناریو خط قرمز

سناریو کازتورا پارت اخر

سناریو میتسویا پارت ۳

سرنوشت پارت (۱۲)

سناریو تک پارتی مویچیرو(درخواستی)موضوع : اعترافتو یکی از هاش...

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

چند پارتی (درخواستی)

سناریو مایکی پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط