سمیه جلالی
بانو "سمیه جلالی" شاعر هرمزگانی، زادهی یکم دی ماه سال ۱۳۵۹ خورشیدی، در بندرعباس است.
(۲)
[تذهیبِ نفس]
چگونه از درد،
جراحتِ این اندوه نباشم
که در فقدان تو ذهن را به تذهیب نفس بگمارم
و ناخن به ضیافتِ رگهام
حوصله در قفای دیدار
تَنگ بود
و ماهی در تُنگ بلور
شفای دریا را قیلوله میکرد
جهان به مثابه ابری بر مدار زمین گذرا
کو آن دستهای شفا دهنده؟
تا بر شانهام بگذارد و فرمان دهد
بایست
حالا که ریشههات در ژرفترینِ
تاریکیهاست
به موازات سایهها در فراسوی نیک و بد
آن جا که گمان را نمیبرد شک
بگذار هیچ نگویم
من خود ضلالتِ خشم بودم و
مقهورِ سکوت
که اگر فرو همی نشستی
چنین به کام نمیگرفت و
درک این جسارت از شکاف نور
ناممکن مینمود
حال آنکه دستها، اشارتی بود برای رسیدن
و لمس آن حرارتِ ممکن در اجزای منکسرت
رجعتی دوباره در تخیل و بوسهای بر پیشانیت
که اما، اگر از من بودی برات هیمهای میشدم در بسامد برف و منفی پانزده درجه سکون
سرازیر از این بهمن و احتضارِ در سفیدی مطلق
که از صعود به نوک قله ما را تفننی بود ناگزیر
این را به آن خفاشی گفتم که در شب
چشم به تاریکی گشوده
برای جفتگیری در تعاقبِ پریدن
با دو نیشِ فرو در پوست و گوشت برای نوشیدن و میگساری
و خون اشتراک امیال شهوانی ما
برای ریختن و فرو گذاردن
ما اولین پرندههای مستور در باران نبودیم
و آفتاب از اجسام برانگیختهی ما حرارت می گرفت!
پس بگذار در مشیمهی باد،
آن عطر لاجوردی باشم و
هنگامهی دو لب برای شکفتن.
(۵)
اصلا من زن
که خلق شده ام با گلهای اطلسی
نشسته بر بافههای یمنی
توی خلیج رها
های هویِ بادهای موسمی
گلابتون که بدوزیام
بر سر سازهای بندری
بعد برقصانی دو دمپایی لاانگشتی
لب ساحلی که پرتت میکند تا
سیاه هله ما سیاه هله ما...
به جِلبیلهای خوسی
سرپوشِ بندری که شرجی دارد تو را
که عرق در چاک راه باغهای معلّق
خشک نمیشود با هیچ دستی
اصلا من بُرقع به صورت
داغِ داغ
ْآفتابِ تَشْ
تشنه
از پشت نقاب جیغ بکشم هوا را
هوار بکشم انگشت بر حنیرها
سُرخِ سُرخ
سرپنجههای آفتاب را
با سُرمههای ریخته در چشمهام
سرمههای کشیده بر خطِ نگاه
تو را خط خطی
مُشایعت کنم نگاهت را
تا خطوط کج و مُعوَجِ آفتاب
که تَنبور میزند سینهی جاده را
بعد بندر را پارو بزنم تا ابوموسی
تا هِرّ و کِرِّهی بادگیرهاش
باد بندری برقصد چین دامنم را
دور بزند
دور بزنم
دور بزنی
دور کمرم
چین بخورد چین دامنم در حلقهی بازوهات
تا تُنب کوچک
دور بزنیم
به اتفاق بادهای ساحلی...
اصلا من زن
به نرگسهای ریخته بر بلورها در یقه
و استشمامم در ریههات
که در تو حادِث شود
جنون جُفتی
که میزند سرکَنگی شانههای بادهای ساحلی را
به قایقها سوار
به بادبانها
به موجها
که کِل میکشند
لبهای سرخ هُرمز را
سُرخ بر رخِ انارهای آویزان
از سینهی بندری که پرتت میکند تا
سیاه هله ما سیاه هله ما.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
(۲)
[تذهیبِ نفس]
چگونه از درد،
جراحتِ این اندوه نباشم
که در فقدان تو ذهن را به تذهیب نفس بگمارم
و ناخن به ضیافتِ رگهام
حوصله در قفای دیدار
تَنگ بود
و ماهی در تُنگ بلور
شفای دریا را قیلوله میکرد
جهان به مثابه ابری بر مدار زمین گذرا
کو آن دستهای شفا دهنده؟
تا بر شانهام بگذارد و فرمان دهد
بایست
حالا که ریشههات در ژرفترینِ
تاریکیهاست
به موازات سایهها در فراسوی نیک و بد
آن جا که گمان را نمیبرد شک
بگذار هیچ نگویم
من خود ضلالتِ خشم بودم و
مقهورِ سکوت
که اگر فرو همی نشستی
چنین به کام نمیگرفت و
درک این جسارت از شکاف نور
ناممکن مینمود
حال آنکه دستها، اشارتی بود برای رسیدن
و لمس آن حرارتِ ممکن در اجزای منکسرت
رجعتی دوباره در تخیل و بوسهای بر پیشانیت
که اما، اگر از من بودی برات هیمهای میشدم در بسامد برف و منفی پانزده درجه سکون
سرازیر از این بهمن و احتضارِ در سفیدی مطلق
که از صعود به نوک قله ما را تفننی بود ناگزیر
این را به آن خفاشی گفتم که در شب
چشم به تاریکی گشوده
برای جفتگیری در تعاقبِ پریدن
با دو نیشِ فرو در پوست و گوشت برای نوشیدن و میگساری
و خون اشتراک امیال شهوانی ما
برای ریختن و فرو گذاردن
ما اولین پرندههای مستور در باران نبودیم
و آفتاب از اجسام برانگیختهی ما حرارت می گرفت!
پس بگذار در مشیمهی باد،
آن عطر لاجوردی باشم و
هنگامهی دو لب برای شکفتن.
(۵)
اصلا من زن
که خلق شده ام با گلهای اطلسی
نشسته بر بافههای یمنی
توی خلیج رها
های هویِ بادهای موسمی
گلابتون که بدوزیام
بر سر سازهای بندری
بعد برقصانی دو دمپایی لاانگشتی
لب ساحلی که پرتت میکند تا
سیاه هله ما سیاه هله ما...
به جِلبیلهای خوسی
سرپوشِ بندری که شرجی دارد تو را
که عرق در چاک راه باغهای معلّق
خشک نمیشود با هیچ دستی
اصلا من بُرقع به صورت
داغِ داغ
ْآفتابِ تَشْ
تشنه
از پشت نقاب جیغ بکشم هوا را
هوار بکشم انگشت بر حنیرها
سُرخِ سُرخ
سرپنجههای آفتاب را
با سُرمههای ریخته در چشمهام
سرمههای کشیده بر خطِ نگاه
تو را خط خطی
مُشایعت کنم نگاهت را
تا خطوط کج و مُعوَجِ آفتاب
که تَنبور میزند سینهی جاده را
بعد بندر را پارو بزنم تا ابوموسی
تا هِرّ و کِرِّهی بادگیرهاش
باد بندری برقصد چین دامنم را
دور بزند
دور بزنم
دور بزنی
دور کمرم
چین بخورد چین دامنم در حلقهی بازوهات
تا تُنب کوچک
دور بزنیم
به اتفاق بادهای ساحلی...
اصلا من زن
به نرگسهای ریخته بر بلورها در یقه
و استشمامم در ریههات
که در تو حادِث شود
جنون جُفتی
که میزند سرکَنگی شانههای بادهای ساحلی را
به قایقها سوار
به بادبانها
به موجها
که کِل میکشند
لبهای سرخ هُرمز را
سُرخ بر رخِ انارهای آویزان
از سینهی بندری که پرتت میکند تا
سیاه هله ما سیاه هله ما.
گردآوری و نگارش:
#لیلا_طیبی (رها)
- ۵.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط