بازی عجیب پارت ۹۰ (اخر)
بازی عجیب پارت ۹۰ (آخر)
نامجون با خنده یک بطری مشروب از توی جيبشبيرون آورد و تکون داد : نظرتون درباره این چيه؟
نامجون به جين نگاه کرد و جين ھم با لم ھایی گر گفته به او نگاه کرد !..
کوکی دستاشو به ھم زد : نامجون ؟ميدونی که من عاشقتم؟
تخيونگ به مسخرگی حالت صورتش رو ناراحت کرد: واقعا؟
جين با غضب کوکی رو ازش جدا کرد و گفت : بالا ھا ھاجيماااااا.....
دیلان خندید و گفت : وات ؟
نامجون قھقه ای زد و بطری رو به بچه ھا داد.....
احساس کردم یونگی یکم به من نزدیک شد و کنارم ایستاد !...
اون سرش رو خاروند و گفت : پنچ شنبه ھفته بعد وقت
خالی داری؟
-برای چی؟
اون صاف توی چشم ھام زل زد و بدون خجالت گفت:
شاید بخوام دعوتت کنم به یک شام و دیدن یک فيلم؟
ی تای ابروم رو بالا انداختم و آروم گفتم : این یک قراره؟
یونگی لبخند زد : آره.م ! فکر کنم اسمش ھمين باشه!
اون چشماش درخشيد : عاليه!....
صدای دیلان توجه ما رو جلب کرد: ھی بچه ھا!
اون بطری مشروب رو که خالی شده بود بالا گرفت : پایه جرات حقيقت ھستيد؟.....
کسی نميدونه شاید کسی از بالای سرشون به اون ھا نگاه می کرد و اونا رو زیر نظر داشت !...
اما یه قانون جدید ھم اضافه شده بود ! ھمه کسایی که این داستان رو خوندن ھم گرفتار نفرین ميشن!.....
اون پوزخندی شيطانی زد و بالا گرفتن سرش به ھمه خواننده ھا از دوربين جلو گوشی شون نگاه می کرد ! و منتظر بود تا با تيک تاک ساعت
راس ساعت یک و ده دقيقه بازی رو شروع کنه !....
پایان...
ممنون بابت حمایت هاتون ❤🥰
فیک بعدی از جیهوپه😃🥰
و فردا پارت یک رو میزارم😇💙
بوووسسس به لباتون😘
نامجون با خنده یک بطری مشروب از توی جيبشبيرون آورد و تکون داد : نظرتون درباره این چيه؟
نامجون به جين نگاه کرد و جين ھم با لم ھایی گر گفته به او نگاه کرد !..
کوکی دستاشو به ھم زد : نامجون ؟ميدونی که من عاشقتم؟
تخيونگ به مسخرگی حالت صورتش رو ناراحت کرد: واقعا؟
جين با غضب کوکی رو ازش جدا کرد و گفت : بالا ھا ھاجيماااااا.....
دیلان خندید و گفت : وات ؟
نامجون قھقه ای زد و بطری رو به بچه ھا داد.....
احساس کردم یونگی یکم به من نزدیک شد و کنارم ایستاد !...
اون سرش رو خاروند و گفت : پنچ شنبه ھفته بعد وقت
خالی داری؟
-برای چی؟
اون صاف توی چشم ھام زل زد و بدون خجالت گفت:
شاید بخوام دعوتت کنم به یک شام و دیدن یک فيلم؟
ی تای ابروم رو بالا انداختم و آروم گفتم : این یک قراره؟
یونگی لبخند زد : آره.م ! فکر کنم اسمش ھمين باشه!
اون چشماش درخشيد : عاليه!....
صدای دیلان توجه ما رو جلب کرد: ھی بچه ھا!
اون بطری مشروب رو که خالی شده بود بالا گرفت : پایه جرات حقيقت ھستيد؟.....
کسی نميدونه شاید کسی از بالای سرشون به اون ھا نگاه می کرد و اونا رو زیر نظر داشت !...
اما یه قانون جدید ھم اضافه شده بود ! ھمه کسایی که این داستان رو خوندن ھم گرفتار نفرین ميشن!.....
اون پوزخندی شيطانی زد و بالا گرفتن سرش به ھمه خواننده ھا از دوربين جلو گوشی شون نگاه می کرد ! و منتظر بود تا با تيک تاک ساعت
راس ساعت یک و ده دقيقه بازی رو شروع کنه !....
پایان...
ممنون بابت حمایت هاتون ❤🥰
فیک بعدی از جیهوپه😃🥰
و فردا پارت یک رو میزارم😇💙
بوووسسس به لباتون😘
- ۱۸.۸k
- ۲۷ بهمن ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط