داستان ترسناک:

اسم: اعماق جنگل
قسمت3





هراس آرمان هر شب عمیق‌تر می‌شد. خواب دیگر پناهگاهی نبود، بلکه تکرار کابوس‌های هولناکی بود که در آن در خانه متروکه در جنگل، میان نجواهای لیلا که حالا به خنده‌های تمسخرآمیز تبدیل شده بود، و حضور نامرئی که او را احاطه می‌کرد، اسیر بود. در طول روز، او به شبحی از خود تبدیل شده بود؛ همیشه مضطرب، گوشه‌گیر و با این حس دائمی که کسی او را زیر نظر دارد. دوستانش سعی می‌کردند او را آرام کنند، تجربیاتش را ناشی از استرس و تروما پس از آن واقعه بدانند، اما کلماتشان دیگر برایش معنایی نداشت. آن‌ها سرمای نفس‌های یخ‌زده را روی پوستشان حس نمی‌کردند، یا اعوجاج‌های زودگذری را که در هوا می‌دید، درک نمی‌کردند.

یک شب، آرمان که دیگر طاقتش طاق شده بود، تصمیم گرفت به خانه جنگلی بازگردد. او حس می‌کرد نیرویی غیرقابل مقاومت او را به سوی آنجا می‌کشاند، یک امید واهی که شاید منبع عذابش، کلید پایان آن را در خود داشته باشد. دوستانش با اضطراب و ترس از او خواهش کردند که نرود، اما آرمان دیگر به چیزی گوش نمی‌داد. او به لبه جنگل تاریک رانندگی کرد، همان سکوت وهم‌آور به استقبالش آمد. هرچه به خانه نزدیک‌تر می‌شد، هوا سردتر می‌شد و آن سنگینی نفس‌گیر دوباره او را در برگرفت، اما این بار، حس آشنایی داشت. گویی پذیرفته شده بود.

او وارد خانه شد، همان ذرات غبار که در نور کم‌جان ماه که از پنجره‌های شکسته می‌تابید، می‌رقصیدند. اتاق صندوقچه را پیدا کرد. دیگر نیازی به دفتر خاطرات نبود؛ داستان آن در روحش حک شده بود. روی زمین خاکی نشست و منتظر ماند. انتظارش طولانی نبود. نجواها آغاز شدند، نه از دور، بلکه پیرامون او می‌چرخیدند، گوش‌هایش را با وعده‌های تاریکی و فراموشی نوازش می‌کردند. دما به شدت افت کرد و لایه‌ای از یخ روی کف چوبی خزید. سایه بلند روی دیوار دوباره پدیدار شد، بزرگ‌تر، واضح‌تر، با شکلی کشیده و پیچ‌خورده که انسانی بود اما نه کاملاً. دیگر فقط تماشا نمی‌کرد؛ بلکه او را دعوت می‌کرد. به او آرامشی از پایان ترس ابدی را پیشنهاد می‌کرد؛ تسلیم نهایی.

همانطور که فرم سایه‌دار متراکم‌تر می‌شد، آرمان حس آرامش عجیبی را تجربه کرد، تسلیمی که انتظارش را نداشت. چشمانش را بست، آماده بود هر آنچه پیش می‌آید را بپذیرد، چرا که فکر می‌کرد این تنها راه پایان دادن به وحشت است.
دیدگاه ها (۰)

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت چهاردهم(از زبان راوی)سه ماه گذش...

‌سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۶ با پایان یافتن ت...

داستان کودکانه «سنجاب کوچولو و گردویِ طلايي» به نویسندگی رزی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤گاهی بعضی آدم‌ها بدون اینکه بد...

گاهی وقتها هم که اعلامیه جدیدی از امام می‌رسید، با همان طلبه...

دختر و پارتی

💋فیلیکس و می سان 💋

پارت۲

پارت ۵ و نهایی: سمفونیِ رنگ‌هایِ ابدیسکوتِ پشت‌بام، با صدایِ...

#حکایت_قدیمی 🌿 حکایت ملانصرالدین و ارزن روی طنابروزی روزگاری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط