اشتباه من
ویو لارا صبح:
شب خیلی راحت خوابیدم و این برام خیلی عجیب بودش من معمولا شبا نمیتونم خوب بخوابم اما دیشب....اون مهمونی....رفتارای تهیونگ....همش داشتم بهش فکر میکردم ،امروز باید برم پیش نیک برای پروژه دانشگاه ولی اصلا حس خوبی به اون مرتیکه ندارم ، از روز اول هم ازش خوشم نیومد ولی چاره ای نیس ، کارامو کردم و یه شلوار جین بگ با یه تاپ سفید پوشیدم و رفتم پایین ، طبق معمول کسی خونه نیستش
داشتم قهوه درست میکردم که یهو
جونگکوک: ناتنی؟
سرمو برگردوندم و جونگکوک و دیدم ، دروغ نگم دلم براش تنگ شده بود ، دلم برای نگاهش که همیشه از صورتم به لبام میرفت تنگ شده بود...دلم برای ناتنی گفتناش تنگ شده بود
لارا: س..سلام
جونگکوک: دیشب چطور بود ؟
لارا: ببخشید ؟
جونگکوک: با تهیونگ یه شب بینظیر داشتی نه؟
لارا: چی میگی ؟
جونگکوک: رفتید هتل ؟
لارا: جونگکوک چرا مزخرف میگی مگه کوری نمیبینی تو خونه ام ، مطمئن باش اگه رفته بودم هتل الان اینجا نبودم بعدشم تو به چه حقی منو بازخواست میکنی
جونگکوک: لارا...ما...تو نباید به اون عوضی اعتماد کنی
لارا: جونگکوک اون شب بعد اون حرفایی که بهم زدی همه چی تموم شد پس نمیخواد بهم بگی به کی اعتماد کنم یا نکنم
جونگکوک: من اون شب...
لارا: تو اون شب به من گفتی با بردارت رابطه دارم درحالی که من منتظر تو...ولش کن من باید برم خداحافظ
از خونه رفتم بیرون اون آشغال...تازه منو بازخواست میکنه
رسیدم به خونه نیک و زنگ در و زدم
نیک: سلام بیا تو
لارا: سلام میخوای بریم کتابخونه ای جایی؟
نیک : نه تو خونه راحت ترم
لارا تو ذهنش : من راحت نیستم حمال
لارا: آها..اوکی
رفتیم تو ، خونه بزرگی بود البته که باید بزرگ باشه بالاخره پولداره ، رفتیم تو پذیرایی تا کارای پروژه رو انجام بدیم
نیک: بیا آبمیوه
لارا: نه مرسی میل ندارم
نیک: بخور دیگه ، تو مهمونی
لارا: ب...باشه مرسی
آبمیوه رو گذاشتم کنار خودم حتی نمیخواستم بهش لب بزنم
بعد از چند ساعت میتونم نگاه اون عوضی رو روی بدنم حس کنم
لارا: فهمیدی باید چیکار کنیم ؟
نیک: همم
حالم داشت بد میشد ، نمیدونم چی شد اما دستم رفت سمت آبمیوه و برش داشتم و ازش خوردم ، مزه عجیبی نمیداد
بعد از ۲ ساعت
سرم داشت سنگینی میکردش
لارا: من باید برم دستشویی ، دستشویی کجاست ؟
نیک: مستقیم سمت چپ
لارا: مرسی
سریع رفتم تو دستشویی و در و بستم سرم داشت گیج میرفت و حالم خوب نبود شاید دیشب غذا خوب بهم نساخته بود چون حالم داشت بد میشد ، بهتره برم خونه تا همینجا غش نکردم
از دستشویی اومدم بیرون
لارا: نیک
نیک: بله
لارا: من باید برم داره دیر میشه هوا هم تاریک میشه
نیک: میخواستم باهم شام بخوریم
عوضی حرومزاده ،شام بخوره تو سرت
لارا: نه مرسی سیرم
رفتم دم در تا درو باز کنم که قفل بود
لارا: در و باز کن
نیک: دختره احمق فک کردی فرصت به این خوبی رو از دست میدم؟
داشت میومد نزدیکم و اصلا حس خوبی نداشتم و سرم داشت گیج میرفت
نیک: میدونی نباید از غریبه ها چیزی بگیری
لارا: منظورت....اون آبمیوه چی توش ریخته بودی عوضی
نیک: اوه اوه پرنسس خانواده جئون ، وقتت تموم شد و وقتی فردا صبح پاشدی دیگه همه چی تموم شده و من و تو یه شب بینظیر و تجربه کردیم
لارا: نه....تروخدا بزار...( افتادم زمین)
نیک: داره اثر میکنه لارا
چشمام داشت بسته میشد
نیک : باید برم چیزایی که نیاز داریم و آماده کنم پس تا میتونی زور بزن چون بالاخره بیهوش میشی و امشب مال من میشی
نیک روش برگردوند و چشمام داشت سیاهی میرفت ، گوشیم....گوشیمو برداشتم تا به یکی زنگ بزنم که وقتی رفتم تو مخاطبین فقط دو نفر و دیدم جونگکوک و تهیونگ
لارا: به کدوم باید زنگ بزنم آخه
گوشی داشت از دستم میوفتاد و فقط یادمه یه شماره رو گرفتم و صدای بوق خوردن و شنیدم و دیگه بیهوش شدم
لایک و کامنت یادتون نرههههن❤️🎀
بنظرتون لارا به کی زنگ زده؟
شب خیلی راحت خوابیدم و این برام خیلی عجیب بودش من معمولا شبا نمیتونم خوب بخوابم اما دیشب....اون مهمونی....رفتارای تهیونگ....همش داشتم بهش فکر میکردم ،امروز باید برم پیش نیک برای پروژه دانشگاه ولی اصلا حس خوبی به اون مرتیکه ندارم ، از روز اول هم ازش خوشم نیومد ولی چاره ای نیس ، کارامو کردم و یه شلوار جین بگ با یه تاپ سفید پوشیدم و رفتم پایین ، طبق معمول کسی خونه نیستش
داشتم قهوه درست میکردم که یهو
جونگکوک: ناتنی؟
سرمو برگردوندم و جونگکوک و دیدم ، دروغ نگم دلم براش تنگ شده بود ، دلم برای نگاهش که همیشه از صورتم به لبام میرفت تنگ شده بود...دلم برای ناتنی گفتناش تنگ شده بود
لارا: س..سلام
جونگکوک: دیشب چطور بود ؟
لارا: ببخشید ؟
جونگکوک: با تهیونگ یه شب بینظیر داشتی نه؟
لارا: چی میگی ؟
جونگکوک: رفتید هتل ؟
لارا: جونگکوک چرا مزخرف میگی مگه کوری نمیبینی تو خونه ام ، مطمئن باش اگه رفته بودم هتل الان اینجا نبودم بعدشم تو به چه حقی منو بازخواست میکنی
جونگکوک: لارا...ما...تو نباید به اون عوضی اعتماد کنی
لارا: جونگکوک اون شب بعد اون حرفایی که بهم زدی همه چی تموم شد پس نمیخواد بهم بگی به کی اعتماد کنم یا نکنم
جونگکوک: من اون شب...
لارا: تو اون شب به من گفتی با بردارت رابطه دارم درحالی که من منتظر تو...ولش کن من باید برم خداحافظ
از خونه رفتم بیرون اون آشغال...تازه منو بازخواست میکنه
رسیدم به خونه نیک و زنگ در و زدم
نیک: سلام بیا تو
لارا: سلام میخوای بریم کتابخونه ای جایی؟
نیک : نه تو خونه راحت ترم
لارا تو ذهنش : من راحت نیستم حمال
لارا: آها..اوکی
رفتیم تو ، خونه بزرگی بود البته که باید بزرگ باشه بالاخره پولداره ، رفتیم تو پذیرایی تا کارای پروژه رو انجام بدیم
نیک: بیا آبمیوه
لارا: نه مرسی میل ندارم
نیک: بخور دیگه ، تو مهمونی
لارا: ب...باشه مرسی
آبمیوه رو گذاشتم کنار خودم حتی نمیخواستم بهش لب بزنم
بعد از چند ساعت میتونم نگاه اون عوضی رو روی بدنم حس کنم
لارا: فهمیدی باید چیکار کنیم ؟
نیک: همم
حالم داشت بد میشد ، نمیدونم چی شد اما دستم رفت سمت آبمیوه و برش داشتم و ازش خوردم ، مزه عجیبی نمیداد
بعد از ۲ ساعت
سرم داشت سنگینی میکردش
لارا: من باید برم دستشویی ، دستشویی کجاست ؟
نیک: مستقیم سمت چپ
لارا: مرسی
سریع رفتم تو دستشویی و در و بستم سرم داشت گیج میرفت و حالم خوب نبود شاید دیشب غذا خوب بهم نساخته بود چون حالم داشت بد میشد ، بهتره برم خونه تا همینجا غش نکردم
از دستشویی اومدم بیرون
لارا: نیک
نیک: بله
لارا: من باید برم داره دیر میشه هوا هم تاریک میشه
نیک: میخواستم باهم شام بخوریم
عوضی حرومزاده ،شام بخوره تو سرت
لارا: نه مرسی سیرم
رفتم دم در تا درو باز کنم که قفل بود
لارا: در و باز کن
نیک: دختره احمق فک کردی فرصت به این خوبی رو از دست میدم؟
داشت میومد نزدیکم و اصلا حس خوبی نداشتم و سرم داشت گیج میرفت
نیک: میدونی نباید از غریبه ها چیزی بگیری
لارا: منظورت....اون آبمیوه چی توش ریخته بودی عوضی
نیک: اوه اوه پرنسس خانواده جئون ، وقتت تموم شد و وقتی فردا صبح پاشدی دیگه همه چی تموم شده و من و تو یه شب بینظیر و تجربه کردیم
لارا: نه....تروخدا بزار...( افتادم زمین)
نیک: داره اثر میکنه لارا
چشمام داشت بسته میشد
نیک : باید برم چیزایی که نیاز داریم و آماده کنم پس تا میتونی زور بزن چون بالاخره بیهوش میشی و امشب مال من میشی
نیک روش برگردوند و چشمام داشت سیاهی میرفت ، گوشیم....گوشیمو برداشتم تا به یکی زنگ بزنم که وقتی رفتم تو مخاطبین فقط دو نفر و دیدم جونگکوک و تهیونگ
لارا: به کدوم باید زنگ بزنم آخه
گوشی داشت از دستم میوفتاد و فقط یادمه یه شماره رو گرفتم و صدای بوق خوردن و شنیدم و دیگه بیهوش شدم
لایک و کامنت یادتون نرههههن❤️🎀
بنظرتون لارا به کی زنگ زده؟
- ۵.۶k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط