My professor
My professor
Chapter:2
Part:117
چند دقیقه بعد،ماشین جلوی کافه متوقف شد
نگاهمو از شیشه ی ماشین گرفتم و به ساختمون رو به روم خیره شدم
کافه شلوغ نبود....چند میز کنار پنجره،نور زردی که از پشت شیشه ها بیرون می زد و موسیقی که حتی از داخل ماشین هم شنیده میشد.
هیزل:آقای جئون...جدی میگم اگر امروز یه حرکت عجیب بزنی...
جونگکوک:نمیزنم نگران نباش
هیزل:اگر داداشم عصبانی شد؟
جونگکوک:ساکت میمونم
هیزل:اگر ازت خوشش نیومد؟
جونگکوک:اون دیگه تقصیر من نیست
با حرص زدم به بازوش
هیزل:توروخدا فقط امروز تظاهر کن بهترین آدم روی جهانی
خنده ی کوتاهی کرد و از ماشین پیاده شد
منم کیفمو برداشتم و پشت سرش راه افتادم
وقتی وارد کافه شدیم،گرمای مطبوعی صورتمو نوازش کرد
چشمام بین میز ها چرخید و بالاخره پیداش کردم
نامجون پشت یکی از میزای سمت پنجره نشسته بود
پالتوی تیره ای پوشیده بود و مشغول خوندن چیزی روی گوشیش بود
اما همین که صدای قدم هامون نزدیک شد،سرشو بلند کرد
نگاهش اول روی من ثابت موند....بعد اروم رفت سمت جونگکوک و نگاهش جدی شد
جونگکوک:سلام آقای پارک
و بعد دستشو سمتش دراز کرد
نامجون چند ثانیه به دستش نگاه کرد و بعد اروم دستشو داخل دست جئون گذاشت
نگاهم بین دستاشون و صورت هاشون میچرخید
بالاخره نامجون دستشو رها کرد و به صندلی رو به روش اشاره کرد
نامجون: بشینید آقای جئون
خیلی آروم سرشو تکون داد و نشست
منم کیفمو درآوردم و نشستم کنار جونگکوک
صدای موسیقی کافه،برخورد قاشق با فنجون های قهوه و صدای ضعیف آدمایی که حرف میزدن تنها چیزایی بودن که سکوت بین ما رو پر می کردن
نامجون به من نگاه کرد
و بعد به جونگکوک
نامجون:خب...
مکث کوتاهی کرد
نامجون:فکر کنم بهتره از همون اول بدون تعارف حرف بزنیم
اگر استرس داشتم
با جمله اش هزار برابر شد
نامجون:اینجا اتاق بازجویی نیست و من قصد ندارم ازتون بازجویی کنم
نامجون:به عنوان برادر هیزل فقط یه چیز برام مهمه... اونم امنیت و خوب بودن حال هیزله
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش گرفت
همچین کسی برای برادر من بودن زیادی خوبه
نامجون:من با گذشتت کاری ندارم...اینکه کجا بودی،با چه آدمایی رفت و آمد داشتی و حتی شغلت چی بوده...اینا چیزاییه که خودتون باید درباره اش تصمیم بگیرید
بعد نگاهش جدی تر شد
نامجون:ولی اینو بدون که دل خواهرمو بشکونی گردنتو میشکونم
جونگکوک: تضمین میکنم که حتی کوچیک ترین خشی روی صورت هیزل نمیوفته...من چهار چشمی مواظبشم
نامجون:فکر کنم خودت میدونی.... ولی تنها کسی که هیزلو بزرگ کرد من بودم... نمیخوام کوچیک ترین اتفاقی براش بیوفته...هیزل با ارزش ترین چیز تو زندگیه منه
جونگکوک: همون طوری که شما مواظبش بودید مواظبشم
نامجون:خوبه
متعجب نگاهشون کردم
هیزل:همین؟!
نامجون ابروشو بالا انداخت و گفت:
نامجون:نکنه انتظار داشتی بهش بگم خواهرمو بهت نمیدم؟؟
لبمو گاز گرفتم
هیزل: راستش...خیلی کم
نامجون:اگر نمیخوای باهاش باشی فقط کافیه بهم بگی
جونگکوک متعجب بهم خیره شد
هیزل:نـــه من غلط بکنم نخوام
نامجون:خوبه پس
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:117
چند دقیقه بعد،ماشین جلوی کافه متوقف شد
نگاهمو از شیشه ی ماشین گرفتم و به ساختمون رو به روم خیره شدم
کافه شلوغ نبود....چند میز کنار پنجره،نور زردی که از پشت شیشه ها بیرون می زد و موسیقی که حتی از داخل ماشین هم شنیده میشد.
هیزل:آقای جئون...جدی میگم اگر امروز یه حرکت عجیب بزنی...
جونگکوک:نمیزنم نگران نباش
هیزل:اگر داداشم عصبانی شد؟
جونگکوک:ساکت میمونم
هیزل:اگر ازت خوشش نیومد؟
جونگکوک:اون دیگه تقصیر من نیست
با حرص زدم به بازوش
هیزل:توروخدا فقط امروز تظاهر کن بهترین آدم روی جهانی
خنده ی کوتاهی کرد و از ماشین پیاده شد
منم کیفمو برداشتم و پشت سرش راه افتادم
وقتی وارد کافه شدیم،گرمای مطبوعی صورتمو نوازش کرد
چشمام بین میز ها چرخید و بالاخره پیداش کردم
نامجون پشت یکی از میزای سمت پنجره نشسته بود
پالتوی تیره ای پوشیده بود و مشغول خوندن چیزی روی گوشیش بود
اما همین که صدای قدم هامون نزدیک شد،سرشو بلند کرد
نگاهش اول روی من ثابت موند....بعد اروم رفت سمت جونگکوک و نگاهش جدی شد
جونگکوک:سلام آقای پارک
و بعد دستشو سمتش دراز کرد
نامجون چند ثانیه به دستش نگاه کرد و بعد اروم دستشو داخل دست جئون گذاشت
نگاهم بین دستاشون و صورت هاشون میچرخید
بالاخره نامجون دستشو رها کرد و به صندلی رو به روش اشاره کرد
نامجون: بشینید آقای جئون
خیلی آروم سرشو تکون داد و نشست
منم کیفمو درآوردم و نشستم کنار جونگکوک
صدای موسیقی کافه،برخورد قاشق با فنجون های قهوه و صدای ضعیف آدمایی که حرف میزدن تنها چیزایی بودن که سکوت بین ما رو پر می کردن
نامجون به من نگاه کرد
و بعد به جونگکوک
نامجون:خب...
مکث کوتاهی کرد
نامجون:فکر کنم بهتره از همون اول بدون تعارف حرف بزنیم
اگر استرس داشتم
با جمله اش هزار برابر شد
نامجون:اینجا اتاق بازجویی نیست و من قصد ندارم ازتون بازجویی کنم
نامجون:به عنوان برادر هیزل فقط یه چیز برام مهمه... اونم امنیت و خوب بودن حال هیزله
ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش گرفت
همچین کسی برای برادر من بودن زیادی خوبه
نامجون:من با گذشتت کاری ندارم...اینکه کجا بودی،با چه آدمایی رفت و آمد داشتی و حتی شغلت چی بوده...اینا چیزاییه که خودتون باید درباره اش تصمیم بگیرید
بعد نگاهش جدی تر شد
نامجون:ولی اینو بدون که دل خواهرمو بشکونی گردنتو میشکونم
جونگکوک: تضمین میکنم که حتی کوچیک ترین خشی روی صورت هیزل نمیوفته...من چهار چشمی مواظبشم
نامجون:فکر کنم خودت میدونی.... ولی تنها کسی که هیزلو بزرگ کرد من بودم... نمیخوام کوچیک ترین اتفاقی براش بیوفته...هیزل با ارزش ترین چیز تو زندگیه منه
جونگکوک: همون طوری که شما مواظبش بودید مواظبشم
نامجون:خوبه
متعجب نگاهشون کردم
هیزل:همین؟!
نامجون ابروشو بالا انداخت و گفت:
نامجون:نکنه انتظار داشتی بهش بگم خواهرمو بهت نمیدم؟؟
لبمو گاز گرفتم
هیزل: راستش...خیلی کم
نامجون:اگر نمیخوای باهاش باشی فقط کافیه بهم بگی
جونگکوک متعجب بهم خیره شد
هیزل:نـــه من غلط بکنم نخوام
نامجون:خوبه پس
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🩵
#رمان #فیک #فیکشن
- ۸.۶k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط