سناریو دوما
نور ماه🌕
P:::1
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
به سایه بودن عادت کردم
اوایل اذیت میشدم ولی الان عادت کردم و حتی سعی میکنم سایه باشم...
بعضی ها فکر میکنن لالم از بس که حرف نمیزنم ولی خب حق ندارن همچین چیزیو بگن تا زمانی که نمیدونن چه اتفاقی افتاده که باعث شده اصلا حرف نزنم...
اوایل چیز های زیادی برای گفتن تو ذهنم بود ولی نمیتونستم به زبونشون بیارم اما الان حتی چیزی تو ذهنم نیست که بخوام به زبون بیارم، با خودم فکر میکنم که این چه زندگی اییه؟ بدون اینکه چیزی احساس کنم یا حرفی بزنم، این اصلا زندگی کردن نیست، صرفا وجود داشتنه! و من خیلی وقته وجود دارم اما حتی یک ثانیه هم زندگی نکردم... اما الان دیگه برام مهم نیست، هیچ چیز برام مهم نیست، عادت کردم، و به مرور زمان اتفاق افتاد...
___
آفتاب کم کم داشت بالا میومد و روستای کوچیک ایتوموری رو گرم و روشن میکرد و روستایی که چند لحظه پیش در سکوت مطلق و مثل قبرستون بود رو زنده میکرد، صدای مردم کم کم بلند شد و بعضی ها اومدن بیرون که صبحانه بخرن، بچه ها اومدن بیرون که بازی کنن و خانم میرای و چند تا از زن های همراهش طبق معمول برای قضاوت کردن دیگران با ناز و افاده و کیمونو های زننده تو خیابون راه میرن
و طبق معمول صدای داد زدن مامانم بلند میشه، دیگه به صداش عادت کردم، هرچند که صدای آزاردهنده ای داره ولی زمانه که باعث شد به همه چی عادت کنم...
شینا(مامان ا.ت): چرا اینقدر احمقی؟! هیچ کاری رو درست انجام نمیدی!
احتمالا باز داره سر داداشم(هیرو) داد و بیداد میکنه...
هیرو(داداش ا.ت): وای وای، آروم باش چیزی نشده که
همیشه دعواشون میشه ، مامانم همیشه عصبانیه و داداشم همیشه همه چیو به مسخره میگیره...
با اینکه داد و بیداد مامانم تو کل خونه میپیچید صدای سکوت اتاق پدرم بلند تر بود، فقط صدای خش خش پوشیدن کیمونو و نفس های آروم و کنترل شده اش میومد، فکر نمیکنم اصلا انسان باشه، همیشه خیلی سرد خیلی بی تفاوت حتی نسبت به داد و بیداد های مامانم
ولی خب، شاید این علتیه که از هردوشون متنفرم ، مامانم خیلی سرزنش میکنه و بابام خیلی سرده، این علت اینه که هیچوقت بهم عشق نورزیدن و الان کلمه عشق بران یه کلمه پوچ و بی معنیه که فقط داخل رمان های عاشقانه استفاده میشه...
صدای آرایش کردن و لباس پوشیدن خواهرم آیومی طبق روال هرروزه، مثل همیشه بوی عطر و ادکلن و روغن های گرون قیمت و ابریشم های اتو شده از اتاقش میاد، مامانم اونو از بچگی اینجوری بزرگ کرد تا بتونه با یک مرد پولدار ازدواج کنه و خانواده رو خوشبخت کنه، برادرم هیرو با اینکه همه چیزو به مسخره میگیره اما راجع به یه چیز جدیه؛ کار، مامانم از بچگی اینجوری بزرگش کرد تا بتونه خانواده رو تامین کنه، هرچند پدرم بود اما دیگه پیر شده بود و بازنشسته شده بود و باید یه جایگزین براش وجود میداشت، مامانم اونارو اینجوری بزرگ کرد برعکس من که کاملا من رو نادیده گرفت و گفت که من بدردنخورم چون نه جذابیتی دارم که مردی رو جذب کنم و نه بلدم کار کنم، از اونموقع همیشه تو سایه زندگی میکنم و همیشه ساکتم و هر روز دعا میکنم که هیچکس باهام حرف نزنه مخصوصا مامانم
خانوادم که قرار بود ازم محافظت و مراقبت کنن تبدیل شده بودن به بدترین دشمنم و باعث شده بودن نتونم شب ها بخوابم و اضطراب اجتماعی بگیرم...
شینا: بیاین صبحونه کوفت کنین احمقا، چقدر لفتش میدید!
باز صدای پرخاشگرانه مامانم رشته افکارم رو شکست، میدونم اگه نرم کسی متوجه نمیشه ولی متاسفانه برای زنده موندن باید غذا بخورم، اونم غذایی که اون زن با کلی منت پخته...
با قدم های بی صدا و کیمونوی مشکی ساده ام آروم آروم از اتاق بیرون رفتم که در همین حین آیومی از کنارم رد شد و با اینکه اول صبح بود کلی آرایش، جواهرات و عطر و ادکلن داشت و کیمونویی که رنگش چشمام رو اذیت میکرد...
آیومی: هی، چطوری احمق جون؟
سکوت کردم، میدونستم اگه ادامه بدم دعوا میشه...
آیومی: چیه ؟ نکنه اینقدر ادعات میاد که دیگه جوابم رو نمیدی؟ فکر کردی کی هستی با اون کیمونوی زشت و مشکیت؟دوست دارم از تنت پاره اش کنم از بس که زشته!
شینا: نمیخوای جواب خواهرتو بدی و به خاطر اینکه به کسی مثل تو سلام کرده ازش تشکر کنی؟!
راست میگفت، آیومی هیچوقت به من سلام نمیکنه، حتی بهم نگاه هم نمیکنه، اما نمیدونم امروز آفتاب از کدوم طرف در اومده...
صدام به سختی بلند شد و بیشتر شبیه یه زمزمه بود تا کلمات واقعی
ا.ت: خوبم... ببخشید...
صدای داد شینا باز بلند شد
شینا: از جلو چشمام گمشو دختره ی قدرنشناس، حتی بلد نیستی حرف بزنی! ببین آیومی من چقدر دختر دل رحم و پاکیه که به آدمی مثل تو سلام کرده!
برای پارت بعد: 50 لایک
ادامه دارد...
P:::1
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
به سایه بودن عادت کردم
اوایل اذیت میشدم ولی الان عادت کردم و حتی سعی میکنم سایه باشم...
بعضی ها فکر میکنن لالم از بس که حرف نمیزنم ولی خب حق ندارن همچین چیزیو بگن تا زمانی که نمیدونن چه اتفاقی افتاده که باعث شده اصلا حرف نزنم...
اوایل چیز های زیادی برای گفتن تو ذهنم بود ولی نمیتونستم به زبونشون بیارم اما الان حتی چیزی تو ذهنم نیست که بخوام به زبون بیارم، با خودم فکر میکنم که این چه زندگی اییه؟ بدون اینکه چیزی احساس کنم یا حرفی بزنم، این اصلا زندگی کردن نیست، صرفا وجود داشتنه! و من خیلی وقته وجود دارم اما حتی یک ثانیه هم زندگی نکردم... اما الان دیگه برام مهم نیست، هیچ چیز برام مهم نیست، عادت کردم، و به مرور زمان اتفاق افتاد...
___
آفتاب کم کم داشت بالا میومد و روستای کوچیک ایتوموری رو گرم و روشن میکرد و روستایی که چند لحظه پیش در سکوت مطلق و مثل قبرستون بود رو زنده میکرد، صدای مردم کم کم بلند شد و بعضی ها اومدن بیرون که صبحانه بخرن، بچه ها اومدن بیرون که بازی کنن و خانم میرای و چند تا از زن های همراهش طبق معمول برای قضاوت کردن دیگران با ناز و افاده و کیمونو های زننده تو خیابون راه میرن
و طبق معمول صدای داد زدن مامانم بلند میشه، دیگه به صداش عادت کردم، هرچند که صدای آزاردهنده ای داره ولی زمانه که باعث شد به همه چی عادت کنم...
شینا(مامان ا.ت): چرا اینقدر احمقی؟! هیچ کاری رو درست انجام نمیدی!
احتمالا باز داره سر داداشم(هیرو) داد و بیداد میکنه...
هیرو(داداش ا.ت): وای وای، آروم باش چیزی نشده که
همیشه دعواشون میشه ، مامانم همیشه عصبانیه و داداشم همیشه همه چیو به مسخره میگیره...
با اینکه داد و بیداد مامانم تو کل خونه میپیچید صدای سکوت اتاق پدرم بلند تر بود، فقط صدای خش خش پوشیدن کیمونو و نفس های آروم و کنترل شده اش میومد، فکر نمیکنم اصلا انسان باشه، همیشه خیلی سرد خیلی بی تفاوت حتی نسبت به داد و بیداد های مامانم
ولی خب، شاید این علتیه که از هردوشون متنفرم ، مامانم خیلی سرزنش میکنه و بابام خیلی سرده، این علت اینه که هیچوقت بهم عشق نورزیدن و الان کلمه عشق بران یه کلمه پوچ و بی معنیه که فقط داخل رمان های عاشقانه استفاده میشه...
صدای آرایش کردن و لباس پوشیدن خواهرم آیومی طبق روال هرروزه، مثل همیشه بوی عطر و ادکلن و روغن های گرون قیمت و ابریشم های اتو شده از اتاقش میاد، مامانم اونو از بچگی اینجوری بزرگ کرد تا بتونه با یک مرد پولدار ازدواج کنه و خانواده رو خوشبخت کنه، برادرم هیرو با اینکه همه چیزو به مسخره میگیره اما راجع به یه چیز جدیه؛ کار، مامانم از بچگی اینجوری بزرگش کرد تا بتونه خانواده رو تامین کنه، هرچند پدرم بود اما دیگه پیر شده بود و بازنشسته شده بود و باید یه جایگزین براش وجود میداشت، مامانم اونارو اینجوری بزرگ کرد برعکس من که کاملا من رو نادیده گرفت و گفت که من بدردنخورم چون نه جذابیتی دارم که مردی رو جذب کنم و نه بلدم کار کنم، از اونموقع همیشه تو سایه زندگی میکنم و همیشه ساکتم و هر روز دعا میکنم که هیچکس باهام حرف نزنه مخصوصا مامانم
خانوادم که قرار بود ازم محافظت و مراقبت کنن تبدیل شده بودن به بدترین دشمنم و باعث شده بودن نتونم شب ها بخوابم و اضطراب اجتماعی بگیرم...
شینا: بیاین صبحونه کوفت کنین احمقا، چقدر لفتش میدید!
باز صدای پرخاشگرانه مامانم رشته افکارم رو شکست، میدونم اگه نرم کسی متوجه نمیشه ولی متاسفانه برای زنده موندن باید غذا بخورم، اونم غذایی که اون زن با کلی منت پخته...
با قدم های بی صدا و کیمونوی مشکی ساده ام آروم آروم از اتاق بیرون رفتم که در همین حین آیومی از کنارم رد شد و با اینکه اول صبح بود کلی آرایش، جواهرات و عطر و ادکلن داشت و کیمونویی که رنگش چشمام رو اذیت میکرد...
آیومی: هی، چطوری احمق جون؟
سکوت کردم، میدونستم اگه ادامه بدم دعوا میشه...
آیومی: چیه ؟ نکنه اینقدر ادعات میاد که دیگه جوابم رو نمیدی؟ فکر کردی کی هستی با اون کیمونوی زشت و مشکیت؟دوست دارم از تنت پاره اش کنم از بس که زشته!
شینا: نمیخوای جواب خواهرتو بدی و به خاطر اینکه به کسی مثل تو سلام کرده ازش تشکر کنی؟!
راست میگفت، آیومی هیچوقت به من سلام نمیکنه، حتی بهم نگاه هم نمیکنه، اما نمیدونم امروز آفتاب از کدوم طرف در اومده...
صدام به سختی بلند شد و بیشتر شبیه یه زمزمه بود تا کلمات واقعی
ا.ت: خوبم... ببخشید...
صدای داد شینا باز بلند شد
شینا: از جلو چشمام گمشو دختره ی قدرنشناس، حتی بلد نیستی حرف بزنی! ببین آیومی من چقدر دختر دل رحم و پاکیه که به آدمی مثل تو سلام کرده!
برای پارت بعد: 50 لایک
ادامه دارد...
- ۱۷.۹k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط