{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسای

روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواست
متعجب به مادرش گفت که دیروز کیسه ای بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب می کنی؟

مادر گفت: پسرم، همسایه فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند، دوست داشتم از آنها چیز ساده ای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، درحالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد، و شرمنده نشوند...

*"فرهنگی که باید با آب طلا نوشت"*



💯
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم ( شورت پارت ) _ دنیای عجیب

🤲 خدایا لحظه مرگ را بر ما آسان بفرماهنگام مرگ، حضور فرشتگان ...

contract 🍷#contract 𝑆𝑇𝐴𝑅𝑇ویو هویج: نور ماه روی کلیسا میتابید...

لئوناردو در ۱۴ یا ۱۵ آوریل ۱۴۵۲ م در شهر تپه‌ای وینچی در توس...

#تجربه_من ۱۳۶۵#فرزندآوری #جنسیت_فرزند #حق_حیات #سقط_جنین سلا...

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

P : 26

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت ۲۵چند روز دیگه گذشت...چویا تقری...

وقتی یادت رفت مرا دوست داشتی...

My lovely neighbor part : 83

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط