{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۴۳)

🔹 #او_را ... (۴۳)





تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبود

امّا از عصر زنگ زدناش شروع شد ...



سه چهار بار اول محل ندادم

امّا ترسیدم بازم پاشه بیاد

این بار که زنگ زد جوابشو دادم .



-‌ الو



- چرا این کارو با من کردی؟؟



- ببر صداتو عرشیا ...

تو آبروی منو بردی ... 😡


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-سوم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۴۶)فردا دم دمای ظهر بود که گوشیمو روشن کردم ....

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۴۲)چشماشو خون گرفته بود 😰 داد زد : باز کن در ...

🔹 #او_را ... (۳۳)رسیدم جلو در خونه عرشیا و زنگو زدمیکم طول ...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط