🔹 #او_را... (۱۲۴)

🔹 #او_را... (۱۲۴)





- فکر نمیکنی این ظلمه؟!



- اگر جز این باشه، ظلمه!



اگر انسان رو بذاره به حال خودش و تو رسیدن به هدف کمکش نکنه، ظلمه!



نگاهم رو به آسمون دوختم.



- ولی من از وجود "اون"، به آرامش و خدا رسیدم!



- نمیدونم. شاید اشتباه کردی!



شایدم وسیله بوده تا تو اینا رو بهتر بفهمی.

ولی خواست خدا نبوده که بیشتر از این جلو برید!



- یعنی خودش میخواسته؟



- شاید! شایدم خواست خدا رو به خواست خودش ترجیح میداده!



- پس ازدواج چی؟




💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-صد-و-بیست-و-چهارم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۸۲)وقتی برای تلف کردن نداشتم .ممکن بود جایی ب...

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را ... (۹۰)با تعجب بهم خیره شد و سرش رو تکون داد !- ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط