{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۲۶)

🔹 #او_را ... (۲۶)




- برو اونور عرشیا ...


درو قفل کرد و کلیدو گذاشت تو جیبش ‼ ️


- تو هیچ جا نمیری 😠


- یعنی چی؟ 😠

برو درو باز کن !!

باید برم

قرار دارم ...



صداشو برد بالا

- با کی قرار داری⁉ ️😡



از ترس ته دلم خالی شد ... 😨

احساس کردم رنگ به روم نمونده

امّا نباید خودمو میباختم ...

- با مرجان


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-بیست-و-ششم/
دیدگاه ها (۴)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۳)رسیدم جلو در خونه عرشیا و زنگو زدمیکم طول ...

🔹 #او_را ... (۱۸)دفترچه رو باز کردم و نوشته هامو خوندم ،آخر...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط