{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را ... (۹۰)

🔹 #او_را ... (۹۰)





با تعجب بهم خیره شد و سرش رو تکون داد !

- شب بخیر !!



این رنج من بود ، پس باید میپذیرفتم ، چون نمیتونستم برطرفش کنم !

به اعتقاد پدرم ، من تا وقتی که میتونستم یکی بشم شبیه خودشون

ارزش داشتم

وگرنه یه وصله ی ناجور به این خانواده بودم ! 😔



هماهنگی حرف های سجاد ، با حرف هایی که تو جلسه میشنیدم ، برام عجیب بود !!

و از اون عجیب تر اینکه بار اولی بود که چنین حرف‌هایی رو میشنیدم !



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۸۶)همه ی جملاتش مثل همون حرف هایی بود که شنید...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۵۵)نشست رو زانوش- حالتون خوبه؟؟میخواید پرستار...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را ... (۸۸)این یکی رو دیگه نمیتونستم قبول کنم !" هرچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط