پدرخوانده_قسمت پنجم
رفتیم و اول چادرمون رو زدیم رفتیم تو چادر و یه لباس خیلی خوب پوشیدم یه نیم تنه بود با یه شلوار
+هی ا.ت اینو نپوش خیلی بازه
_چرا خوبه که
+نه یه چیز دیگه بپوش
_بابا لطفا توروخدا
که دستش رو دور کمرم انداخت و منو آورد جلوی صورتش طوری که صورتم جلوی صورتش باشه قلبم شروع کرد به تند تند زدن که یهو یکی زیپ چادر رو پایین کشید یهو خودمو از بابا جدا کردم خانم معلمون بود که گفت بیاین بیرون آتیش روشن کردیم(دقت کنین تا ما چادر بندازیم تا با اتوبوس بیایم جنگل کلی راه بود و شب شد)منم سریع رفتم بیرون با لوکا و لیسا که دوستام بودن سلام کردم رفتیم نشستیم که کنار بابا نشستم بابا اشاره داد روی پاش بشینم که نشستم...اهم چیزه ام حس میکنم یه چیزی زیرمه...آها حالا فهمیدم چیه یه نگاه به بابا کردم که متوجه پوزخندش شدم برگشتم
معلم:خب بچها امشب توی هر چادر ۴ نفری میخوابین
گفت اینو اینو این تو این چادر کلا زر زر کرد بعدش گفت لیسا و لوکا و ا.ت و پدرش هم تویه ی چادر رفتیم تو چادر که کلی با لیسا بالشت بازی کردیم
+بچها بگیرید بخوابید
=عمو هنوز بازی نکردیم
+فردا بازی کنید
=باشه(ناراحت)
ما اینجوری خوابیدیم
لیسا | لوکا | ا.ت | کوک
کوک+
از خواب بلند شدم که هنوز شب بود رفتم اونور که آب بخورم که دیدم ا.ت و لوکا همو بغل کردن برای همین آروم ا.ت رو از لوکا جدا کردم و اونور گذاشتمش و وسط لوکا و ا.ت خوابیدم و ا.ت رو بغل کردم
لیسا | لوکا | کوک | ا.ت
ا.ت_
از خواب بلند شدم که دیدم لیسا و بابا نیستن فقط لوکا بود که روی صندلی نشسته بود
*صبح بخیر
_صبح بخیر
*ام ا.ت میخواستم یه چیزی بهت بگم
_چی بگو
*ا.ت من تورو دوست دارم
_منم تورو دوست دارم رفیق ها همو دوست دارن
*ا.ت خودتو به نفهمی نزن میگم از یه نظر دیگه دوست دارم
_چ...چی
دیدم داره میاد جلوم که لبش رو روی لبم گذاشت من نه پس زدم و نه همراهی کردم مثل چوب خشک موندم که زیپ چادر پایین اومد و بابا اومد با دیدن این لحظه جوشی و عصبی شد
+هی لوکا چرا دست از سر دختر من برنمیداری
*چون دوستش دارم
+چه پرو تو چشم باباش میگی دوستش دارم
*مگه جرمه
+نمیخوام ا.ت با این پسر بگردی
_باشه توروخدا دعوا نکنین
*ا.ت من دست از سر تو بر نمیدارم
+کاری نکن با دستای خودم خفت کنم
*من دوستش دارم و پیشش میمونم
بابا دستم رو گرفت و با خودش برد تو جنگل بین درخت های خیلی شلوغ
+هی ا.ت اینو نپوش خیلی بازه
_چرا خوبه که
+نه یه چیز دیگه بپوش
_بابا لطفا توروخدا
که دستش رو دور کمرم انداخت و منو آورد جلوی صورتش طوری که صورتم جلوی صورتش باشه قلبم شروع کرد به تند تند زدن که یهو یکی زیپ چادر رو پایین کشید یهو خودمو از بابا جدا کردم خانم معلمون بود که گفت بیاین بیرون آتیش روشن کردیم(دقت کنین تا ما چادر بندازیم تا با اتوبوس بیایم جنگل کلی راه بود و شب شد)منم سریع رفتم بیرون با لوکا و لیسا که دوستام بودن سلام کردم رفتیم نشستیم که کنار بابا نشستم بابا اشاره داد روی پاش بشینم که نشستم...اهم چیزه ام حس میکنم یه چیزی زیرمه...آها حالا فهمیدم چیه یه نگاه به بابا کردم که متوجه پوزخندش شدم برگشتم
معلم:خب بچها امشب توی هر چادر ۴ نفری میخوابین
گفت اینو اینو این تو این چادر کلا زر زر کرد بعدش گفت لیسا و لوکا و ا.ت و پدرش هم تویه ی چادر رفتیم تو چادر که کلی با لیسا بالشت بازی کردیم
+بچها بگیرید بخوابید
=عمو هنوز بازی نکردیم
+فردا بازی کنید
=باشه(ناراحت)
ما اینجوری خوابیدیم
لیسا | لوکا | ا.ت | کوک
کوک+
از خواب بلند شدم که هنوز شب بود رفتم اونور که آب بخورم که دیدم ا.ت و لوکا همو بغل کردن برای همین آروم ا.ت رو از لوکا جدا کردم و اونور گذاشتمش و وسط لوکا و ا.ت خوابیدم و ا.ت رو بغل کردم
لیسا | لوکا | کوک | ا.ت
ا.ت_
از خواب بلند شدم که دیدم لیسا و بابا نیستن فقط لوکا بود که روی صندلی نشسته بود
*صبح بخیر
_صبح بخیر
*ام ا.ت میخواستم یه چیزی بهت بگم
_چی بگو
*ا.ت من تورو دوست دارم
_منم تورو دوست دارم رفیق ها همو دوست دارن
*ا.ت خودتو به نفهمی نزن میگم از یه نظر دیگه دوست دارم
_چ...چی
دیدم داره میاد جلوم که لبش رو روی لبم گذاشت من نه پس زدم و نه همراهی کردم مثل چوب خشک موندم که زیپ چادر پایین اومد و بابا اومد با دیدن این لحظه جوشی و عصبی شد
+هی لوکا چرا دست از سر دختر من برنمیداری
*چون دوستش دارم
+چه پرو تو چشم باباش میگی دوستش دارم
*مگه جرمه
+نمیخوام ا.ت با این پسر بگردی
_باشه توروخدا دعوا نکنین
*ا.ت من دست از سر تو بر نمیدارم
+کاری نکن با دستای خودم خفت کنم
*من دوستش دارم و پیشش میمونم
بابا دستم رو گرفت و با خودش برد تو جنگل بین درخت های خیلی شلوغ
- ۲۲.۷k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط