آخرین دعا 37
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 37:
بدون هیچ حرفی از اتاقش بیرون اومدم
نگاهی به اکو انداختم
- بانوی من..
بدون اینکه بهش فرصت بدم تا ادامه بده، از کنارش رد شدم
دیگه خسته شده بودم
از اینکه انقدر تقلا کردم تا هویت خودمو بدست بیارم، خسته شده بودم
بخاطر همین.. دست کشیدم..
از همه چیز..
تنها راهی که فعلا به ذهنم میرسید، دور کردن خودم از همه چیز و همه کس بود..
دیگه تحمل دیدن کسی رو به این چشم نداشتم
دیگه واسم کافی بود..
+ اکو..
وایسادم
- چی شده سرورم؟
+ یه دست لباس مردونه واسم اماده کن و بیار اتاقم.. پس فردا بعد جشن، وقتی کسی حواسش نباشه، از اینجا میزنم بیرون
"روز بعد، فئودور"
نگاهی به نگهبانای جلوی در انداختم
- جناب فئودور، اتفاقی افتاده؟
لبخند زدم
+ به دستور جناب فرمانروا، باید یکسری اطلاعات از اتاق اسناد جمع اوری کنم
سرشونو پایین اوردن و درو واسم باز کردن و بیخبر از اینکه با دستای خودشون دارن چه اطلاعاتیو در اختیارم میذارن، اجازه دادن برم داخل
+ خب.. اسناد مربوط به بیست سال پیش.. ایناهاش..
نیشخندی زدم و هرچی که مربوط به تاریخچه اون دوران میشد خوندم
+ شورش بیست سال پیش.. توسط خاندانی از کشور انگلیس..؟
مکث کردم
+ پس افراد شورش از فرانسه نبودند؟
سرمو پایین بردم و ادامشو خوندم
+ در این شورش که به قصد کشتن ولیعهد به پا شده بود، شاهزاده -یا کشته شد..
کتابو با عصبانیت بستم..
+ لعنتی.. چویا یا سلیا؟؟ حالا واقعا اینجا باید جوهر پخش میشد؟؟!
کتاب دیگه ای برداشتم
زندگینامه فرمانروا ادوارد ناکاهارا
بازش کردم که.. یه برگه از داخلش افتاد..
"شب"
هیروتسو: گفتی مردی به اسم ناتسومه بیست سال پیش مسئول اسناد بوده؟
+ درسته.. اون احتمالا از همه چیز خبر داره
دستشو زیر چونهش برد
- خوبه.. اما فردا مسافر انگلیسی سر میرسه.. بخاطر همین فعلا نمیتونم برم سراغش.. تو امشب برو به اتاق شاهدخت.. شنیدم از دیروز تا حالا خودشو توی اتاقش زندانی کرده.. به این بهونه برو و اطلاعات ازش دربیار
سرمو پایین اوردم و تعظیم مختصری کردم
- هرچی شما بگید.. جناب هیروتسو
𝙿𝚊𝚛𝚝 37:
بدون هیچ حرفی از اتاقش بیرون اومدم
نگاهی به اکو انداختم
- بانوی من..
بدون اینکه بهش فرصت بدم تا ادامه بده، از کنارش رد شدم
دیگه خسته شده بودم
از اینکه انقدر تقلا کردم تا هویت خودمو بدست بیارم، خسته شده بودم
بخاطر همین.. دست کشیدم..
از همه چیز..
تنها راهی که فعلا به ذهنم میرسید، دور کردن خودم از همه چیز و همه کس بود..
دیگه تحمل دیدن کسی رو به این چشم نداشتم
دیگه واسم کافی بود..
+ اکو..
وایسادم
- چی شده سرورم؟
+ یه دست لباس مردونه واسم اماده کن و بیار اتاقم.. پس فردا بعد جشن، وقتی کسی حواسش نباشه، از اینجا میزنم بیرون
"روز بعد، فئودور"
نگاهی به نگهبانای جلوی در انداختم
- جناب فئودور، اتفاقی افتاده؟
لبخند زدم
+ به دستور جناب فرمانروا، باید یکسری اطلاعات از اتاق اسناد جمع اوری کنم
سرشونو پایین اوردن و درو واسم باز کردن و بیخبر از اینکه با دستای خودشون دارن چه اطلاعاتیو در اختیارم میذارن، اجازه دادن برم داخل
+ خب.. اسناد مربوط به بیست سال پیش.. ایناهاش..
نیشخندی زدم و هرچی که مربوط به تاریخچه اون دوران میشد خوندم
+ شورش بیست سال پیش.. توسط خاندانی از کشور انگلیس..؟
مکث کردم
+ پس افراد شورش از فرانسه نبودند؟
سرمو پایین بردم و ادامشو خوندم
+ در این شورش که به قصد کشتن ولیعهد به پا شده بود، شاهزاده -یا کشته شد..
کتابو با عصبانیت بستم..
+ لعنتی.. چویا یا سلیا؟؟ حالا واقعا اینجا باید جوهر پخش میشد؟؟!
کتاب دیگه ای برداشتم
زندگینامه فرمانروا ادوارد ناکاهارا
بازش کردم که.. یه برگه از داخلش افتاد..
"شب"
هیروتسو: گفتی مردی به اسم ناتسومه بیست سال پیش مسئول اسناد بوده؟
+ درسته.. اون احتمالا از همه چیز خبر داره
دستشو زیر چونهش برد
- خوبه.. اما فردا مسافر انگلیسی سر میرسه.. بخاطر همین فعلا نمیتونم برم سراغش.. تو امشب برو به اتاق شاهدخت.. شنیدم از دیروز تا حالا خودشو توی اتاقش زندانی کرده.. به این بهونه برو و اطلاعات ازش دربیار
سرمو پایین اوردم و تعظیم مختصری کردم
- هرچی شما بگید.. جناب هیروتسو
- ۸.۵k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط