{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت:

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت:



تو را دوست دارم.





یوسف گفت: ای جوان‏مرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟



از این دوستی مرا به بلا افکنی





و خود نیز بلا بینی!





پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی،



او بینایی‏اش را از دست داد.





و من به چاه افتادم.





زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد



و من مدت‏ها زندانی شدم.





اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش،





تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی .
دیدگاه ها (۲)

مردی نابینا زیر درختی بر سر دو راهی نشسته بود!پادشاهی نزد او...

نمی دانم اینجا که ایستاده ام تقدیر من است یا تقصیر من؟!امّا ...

برخی خصایص و ویژگی های امام زمان (عج) مطابق احادیث و روایات ...

داستانک - امام زمان.عجل الله فرجه - 2"بسم رب النور"خلیفة الل...

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

.میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود ، مردی به او گفت: تو را...

#داستان_زیبامی گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او...

می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

انس با خدا«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او ...

🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 #داستان_زیبامی گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، ...

📕 حکایت#انس_باخدا«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط