.
.
میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود ، مردی به او گفت:
تو را دوست دارم.
یوسف گفت: ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟
از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی!
پدرم یعقوب ، مرا دوست داشت
و بر سر این دوستی ، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم.
زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد
و من مدتها زندانی شدم.
اینک ! تو تنها خدا را دوست داشته باش
تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی ♥
میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود ، مردی به او گفت:
تو را دوست دارم.
یوسف گفت: ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟
از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی!
پدرم یعقوب ، مرا دوست داشت
و بر سر این دوستی ، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم.
زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد
و من مدتها زندانی شدم.
اینک ! تو تنها خدا را دوست داشته باش
تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی ♥
- ۲.۰k
- ۳۰ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط