{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود ، مردی به او گفت:
تو را دوست دارم.

یوسف گفت: ای جوانمرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟

از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی!

پدرم یعقوب ، مرا دوست داشت
و بر سر این دوستی ، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم.

زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد

و من مدتها زندانی شدم.

اینک ! تو تنها خدا را دوست داشته باش

تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی ♥
دیدگاه ها (۱)

.

من ودریا وبیکاری....

اطلاعیه...

.....

#داستان_زیبامی گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

انس با خدا«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او ...

🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 #داستان_زیبامی گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، ...

📕 حکایت#انس_باخدا«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

گذشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط