{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: 

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: 



تو را دوست دارم.





یوسف گفت: ای جوان‏مرد ! دوستی تو به چه کار من آید؟



از این دوستی مرا به بلا افکنی





و خود نیز بلا بینی!





پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی،



 او بینایی‏اش را از دست داد.





و من به چاه افتادم.





زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد



و من مدت‏ها زندانی شدم.





اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش،





تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی .
دیدگاه ها (۴)

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

.میگویند آن گاه که یوسف در زندان بود ، مردی به او گفت: تو را...

#داستان_زیبامی گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او...

🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 #داستان_زیبامی گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، ...

انس با خدا«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او ...

می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

📕 حکایت#انس_باخدا«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی...

می‏گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط