انس با خدا

انس با خدا

«می گویند آن گاه که یوسف در زندان بود، مردی به او گفت: تو را دوست دارم. یوسف گفت: ای جوان مرد!دوستی تو به چه کار من آید؟ از این دوستی مرا به بلا افکنی و خود نیز بلا بینی! پدرم یعقوب، مرا دوست داشت و بر سر این دوستی، او بینایی اش را از دست داد و من به چاه افتادم. زلیخا ادعای دوستی من کرد و به سرزنش مصریان دچار شد و من مدت ها زندانی شدم. اینک! تو تنها خدا را دوست داشته باش، تا نه بلا بینی و نه دردسر بیافرینی»
دیدگاه ها (۱)

وداع با ماه رمضان ... درآخرین جمعه ماه رمضان ... جابربن عبد...

آرزوڪن...دستهـاے خـدا پـر از معجـزه‌ستشایـد بزرگتـرین آرزوےت...

باور کنید هر لحظه گنج بزرگی است! گنجتان را آسان از دست ندهید...

بزرگ فکر کن... "تقدیر" تقویم افراد عادی ست ...و "تغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط