{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جواب داد و فریبا که صدای نیکو شنیده بود گفت من فامیل احم

جواب داد و فریبا که صدای نیکو شنیده بود گفت من فامیل احمدم و بعد از صحبت فریبا آدرس بیمارستان را گرفت و.حین صحبت نیکو و احمد با دکتر نیلو رسید دکتر گفت که احمد و نیکو نمی تونند واسه نیلوفر کلیه اهدا کلیه اهدا کنن فریبا تعارف کرد....

ز فهمید مید
دیدگاه ها (۱)

دختر. نابینا

سناریو سانزو

داستان عاشقانه میلاد و حدیث من اسمم حدیثه تا وقتی که دبیرست...

(قلب شکسته)#part3+اما... اما ...من هزینه بیمارستانو نمیتونم ...

پارت دوم؟؟p²:انگشتر های یشمی رنگی دست کرده بودن و دستبند های...

#واقعا_اشکمو_دراورد#داستانک#داستانکچند روز پیش رفتم پیشش...د...

❤ ❤ ❤ ❤ عشــــــــــق....پارت 83نیلوفر :از مامان می خواستم ا...

عشق یا قتل•پارت 19

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوسیُ_نهاز ...

سرگذشت واقعی خودمهعشق ویسگونی قسمت هیجدهم❤ ️ تو راه دائما گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط