عشق
❤ ❤ ❤ ❤
عشــــــــــق....
پارت 83
نیلوفر :
از مامان می خواستم از اینجا بریم ولی قبول نمی کرد عمه که فهمید کلی ناراحت شد مامان حالش این روزها خوب نبود همش ناراحت وگرفته بود منم دیگه اسراری به رفتن نمی کردم
مامان حالش بد بود ومن کنارش بودم واشک می ریختم می ترسیدم اتفاقی براش بیفته با صدای در اتاق سرمو بلند کردم عمه ومهرداد بودن که مهرداد اومد وفشار مامان رو گرفت وگفت : فشارش خیلی پایینه باید بریم دکتر
عمه : می دونی که نمیاد
مهرداد : مگه میشه
میرم آماده شم ببرمش
مامانم : نمی خواد خوبم
مهرداد مامان رو نگاه کرد ورفت بیرون عمه هم پشت سرش
مامان : دخترم واسه ام یه لیوان آب بیاربلند شدم برم آب بیارم از اتاق اومدم بیرون عمه داشت با مهرداد حرف می زد ولی انگار متوجه من نبوداز لحنش که عصبی وناراحت بود جا خوردم عمه رو تا حالا اینجوری ندیده بودم وحرفاش
عمه : می دونی مهرداد می دونی مقصری اون دختر کم بود امانتی برادرم بود حالا زن دایی ات ...خودتم می دونی زن دایی ات بخاطر چی اینجوری شده
مهرداد : بخاطر من
عمه : بخاطر تو وکارزشتت
مهرداد سرشو بلند کرد وبا دیدن من رفت عمه برگشت نگاهم کرد وگفت : چی شده عمه
- آب بیارم واسه مامان
عمه : برو قربونت برم
رفتم پایین ولی همش تو فکر حرفای عمه بودم اصلا چی شد مهرداد بالیلی عروسی کرده؟!
از المیرا آب گرفتم ومی خواستم برم بالا که هم زمان لیلی هم رسید وباهام هم قدم شد وگفت : چی شده نیلو باز مامانت حالش بده
نگاهی بهش کردم وجوابشو ندادم ورفتم اتاق مامان مهرداد داشت واسه اش سروم آماده می کرد ولی دستاش خیلی می لرزید به مامان آب دادم ومهردادم براش سروم وصل کرد وگفت : زن دایی نباید خودتون روناراحت کنید یکم بیشتر مراقب خودتون باشید
عمه : از این به بعد بیشتر مراقبه
- آقامون از کی تادحالا دکتر شدن
برگشتم ولیلی رو نگاه کردم اخم کرده بود وبدمهرداد رونگاه می کرد مهرداد بی توجه بهش گفت : سرومش تموم شد بگید بیام در بیارم
رفت طرف در وخودش ولیلی باهم رفتن
عمه : برو یکم استراحت کن دخترم من پیش مامانت هستم
چون خیلی خسته بودم قبول کردم واز اتاق اومدم بیرون صدای لیلی بلند بود وداشت تقریبا داد می زد
- این کولی باز چشه
برگشتم ومحسن رو نگاه کردم
- نمی دونم
محسن : زن دایی چطوره ؟
- خوبه بد نیست ببخشید
رفتم اتاقم که رو به روی اتاق مهرداد بود صدای لیلی قشنگ میومد تو اتاق
- مهرداد چرالال شدی...من اصلا برات مهم نیستم نه خودم نه حرفام ...مهرداد
صداش خاموش شد نفس عمیقی کشیدم ورفتم رو تخت وسرمو زیر بالش بردم دیگه صدای لیلی رو نشنوم هر چند که انگار ساکت شده بود
عشــــــــــق....
پارت 83
نیلوفر :
از مامان می خواستم از اینجا بریم ولی قبول نمی کرد عمه که فهمید کلی ناراحت شد مامان حالش این روزها خوب نبود همش ناراحت وگرفته بود منم دیگه اسراری به رفتن نمی کردم
مامان حالش بد بود ومن کنارش بودم واشک می ریختم می ترسیدم اتفاقی براش بیفته با صدای در اتاق سرمو بلند کردم عمه ومهرداد بودن که مهرداد اومد وفشار مامان رو گرفت وگفت : فشارش خیلی پایینه باید بریم دکتر
عمه : می دونی که نمیاد
مهرداد : مگه میشه
میرم آماده شم ببرمش
مامانم : نمی خواد خوبم
مهرداد مامان رو نگاه کرد ورفت بیرون عمه هم پشت سرش
مامان : دخترم واسه ام یه لیوان آب بیاربلند شدم برم آب بیارم از اتاق اومدم بیرون عمه داشت با مهرداد حرف می زد ولی انگار متوجه من نبوداز لحنش که عصبی وناراحت بود جا خوردم عمه رو تا حالا اینجوری ندیده بودم وحرفاش
عمه : می دونی مهرداد می دونی مقصری اون دختر کم بود امانتی برادرم بود حالا زن دایی ات ...خودتم می دونی زن دایی ات بخاطر چی اینجوری شده
مهرداد : بخاطر من
عمه : بخاطر تو وکارزشتت
مهرداد سرشو بلند کرد وبا دیدن من رفت عمه برگشت نگاهم کرد وگفت : چی شده عمه
- آب بیارم واسه مامان
عمه : برو قربونت برم
رفتم پایین ولی همش تو فکر حرفای عمه بودم اصلا چی شد مهرداد بالیلی عروسی کرده؟!
از المیرا آب گرفتم ومی خواستم برم بالا که هم زمان لیلی هم رسید وباهام هم قدم شد وگفت : چی شده نیلو باز مامانت حالش بده
نگاهی بهش کردم وجوابشو ندادم ورفتم اتاق مامان مهرداد داشت واسه اش سروم آماده می کرد ولی دستاش خیلی می لرزید به مامان آب دادم ومهردادم براش سروم وصل کرد وگفت : زن دایی نباید خودتون روناراحت کنید یکم بیشتر مراقب خودتون باشید
عمه : از این به بعد بیشتر مراقبه
- آقامون از کی تادحالا دکتر شدن
برگشتم ولیلی رو نگاه کردم اخم کرده بود وبدمهرداد رونگاه می کرد مهرداد بی توجه بهش گفت : سرومش تموم شد بگید بیام در بیارم
رفت طرف در وخودش ولیلی باهم رفتن
عمه : برو یکم استراحت کن دخترم من پیش مامانت هستم
چون خیلی خسته بودم قبول کردم واز اتاق اومدم بیرون صدای لیلی بلند بود وداشت تقریبا داد می زد
- این کولی باز چشه
برگشتم ومحسن رو نگاه کردم
- نمی دونم
محسن : زن دایی چطوره ؟
- خوبه بد نیست ببخشید
رفتم اتاقم که رو به روی اتاق مهرداد بود صدای لیلی قشنگ میومد تو اتاق
- مهرداد چرالال شدی...من اصلا برات مهم نیستم نه خودم نه حرفام ...مهرداد
صداش خاموش شد نفس عمیقی کشیدم ورفتم رو تخت وسرمو زیر بالش بردم دیگه صدای لیلی رو نشنوم هر چند که انگار ساکت شده بود
- ۱۱۸.۷k
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط