درخواستی
چندپارتی
خون از سر ا/ت، مثل یک چشمه ی خشک نشدنی، جاری بود. چشمان ا/ت نیمه باز ماند. او به نامجون نگاه کرد. یک نگاه خالی، بی حسرت و بدون درد. انگار که روحش از مدت ها پیش رفته بود و حالا فقط جسمش رها شده بود.
پانزده سالگی، سنی بود که ا/ت در آغوش برادرش، با ضربه ی مغزی، مُرد.
نامجون تکون نمی خورد. وقتی پلیس رسید و پدر را گرفت، نامجون هنوز آنجا نشسته بود و به صورت سرد و کوچک خواهرش نگاه می کرد.
او دیگر حرف نزد. او حتی گریه هم نکرد. چون اشک ها برای غم های کوچک بودند، نه برای این فاجعه.
پزشک قانونی تایید کرد: ضربه ی قفل فلزی به گیجگاه باعث مرگ آنی شد.
نامجون از آن روز، زندگی نکرد. او دیگر پیانو نزد. دست هایش که روزی می توانستند زیباترین موسیقی دنیا را بسازند، اکنون فقط بوی خون و حسرت می دادند.
او هر روز، در همان خانه ی خالی، همان لحظه را زندگی می کرد: لحظه ای که صدای قفل فلزی تمام زندگی اش را شکست.
تنها چیزی که از ا/ت برایش ماند، آن کتاب ریاضی بود. او هیچگاه لکه ی خون روی صفحه ی آن را پاک نکرد. آن لکه، سند ابدیت گناه او بود. نامجون تنها یک حقیقت را می دانست: او دیر رسیده بود و به خاطر پنج سال آرامش دروغین، خواهرش را با دستان خودش، به قتلگاه فرستاده بود. و هیچ ندامتی، هرگز، برای این گناه کافی نبود.
او هر روز می مُرد، چون ا/ت، دیگر زنده نبود.
و این یه پایان برای زندگی نامجون بود و شروع حسرتی که قراره تا آخر عمر عذابش بده........
خون از سر ا/ت، مثل یک چشمه ی خشک نشدنی، جاری بود. چشمان ا/ت نیمه باز ماند. او به نامجون نگاه کرد. یک نگاه خالی، بی حسرت و بدون درد. انگار که روحش از مدت ها پیش رفته بود و حالا فقط جسمش رها شده بود.
پانزده سالگی، سنی بود که ا/ت در آغوش برادرش، با ضربه ی مغزی، مُرد.
نامجون تکون نمی خورد. وقتی پلیس رسید و پدر را گرفت، نامجون هنوز آنجا نشسته بود و به صورت سرد و کوچک خواهرش نگاه می کرد.
او دیگر حرف نزد. او حتی گریه هم نکرد. چون اشک ها برای غم های کوچک بودند، نه برای این فاجعه.
پزشک قانونی تایید کرد: ضربه ی قفل فلزی به گیجگاه باعث مرگ آنی شد.
نامجون از آن روز، زندگی نکرد. او دیگر پیانو نزد. دست هایش که روزی می توانستند زیباترین موسیقی دنیا را بسازند، اکنون فقط بوی خون و حسرت می دادند.
او هر روز، در همان خانه ی خالی، همان لحظه را زندگی می کرد: لحظه ای که صدای قفل فلزی تمام زندگی اش را شکست.
تنها چیزی که از ا/ت برایش ماند، آن کتاب ریاضی بود. او هیچگاه لکه ی خون روی صفحه ی آن را پاک نکرد. آن لکه، سند ابدیت گناه او بود. نامجون تنها یک حقیقت را می دانست: او دیر رسیده بود و به خاطر پنج سال آرامش دروغین، خواهرش را با دستان خودش، به قتلگاه فرستاده بود. و هیچ ندامتی، هرگز، برای این گناه کافی نبود.
او هر روز می مُرد، چون ا/ت، دیگر زنده نبود.
و این یه پایان برای زندگی نامجون بود و شروع حسرتی که قراره تا آخر عمر عذابش بده........
- ۳۲.۷k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط