{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدامشا

کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدامشان را نداریم ،
داریم له می شویم زیر آوار این همه خاطره ...

کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد،
کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند
توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر....
و دستشان را می گذاشتند کنار دهانشان و داد می زدند:

آآآآآآآآآی خاطره می زنیم .

بعد تو صدایشان می کردی می آمدند توی حیاط، لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلویشان،

خاطره ی عزیزهایت....تنهایی هایت،... گریه هایت، ...غصه خوردن هایت،خاطره ٔرفتن دوست و آشنایت همه را می ریختی جلوی خاطره زن

و او هِی می زد، هِی می زد، آن قدر که خاطره ها را تیکه تیکه می کرد، تیکه تیکه.آن قدر که پودر می شدند، ریز می شدند تو هوا، مثل غبار که باد بیاید برشان دارد و با خود ببرد به هر کجا که می خواهد...

بعد تو یک لیوان چای خوشرنگ تازه دم لیمو ترش کنار،
می آوردی برای خاطره زن و می گفتی :

نوش جان سبک شدم راحتم کردی از دست این همه خاطره... و از خاطرات خوش برای شبهای سرد رواندازی گرم می دوخت پر از امنیت
دیدگاه ها (۵)

.

.

ﻗﻬﻮﻩ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖﻋﺎﺷﻘ...

كوچه پس كوچه هاى شهر صورتت را مرور مى كنم...غوطه مى خورم در ...

موسیقی

وقتی میخواد بره سربازی part 1

💜 وقتی عضو هشتم BTS بودی 💜(درخواستی)نورهای بنفش تمام سالن رو...

میبخشی پارت ۴

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

پارت ۱ ویو ا.ت از خودم ، دانشگاهم و هم دانشگاهیام متنفر بودم...

عشق معشوق ویو کوک نمی دونم چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیده ش...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۱بارون شدیدی می‌بارید.لو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط