𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁴
𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁴
هیچکس نمیتواند برای همیشه زندگی کند، اما چیز هایی که از خودمان به جای میگذاریم، ما را برای دیگران زنده نگه میدارد.
هردو در نهایت میمیرند
✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦
ارشد گروه اسلیتیرین پسر سال ششم قدبلند و ورزیده ای است که ما را به خوابگاه راهنمایی میکند.خوابگاه دخترها قدیمی است ملافه های سبز روی تخت ها کهنه شده اند و کف چوبی سالن جیر جیر میکند پرده های سبز نخ نما و کهنه اند شیشه پنجره ها از مدیر هم پیر تر اند و بوی چوب و کتاب کهنه توی فضا در فضا پیچیده.در کل برای خوابگاه بد نیست تختی که اتیکت اسمم را دارد پیدا میکنم و وسایلم را توی کمد کنار تخت میچینم پاروان چوبی رو دورم میکشم و شنل و یونیفرمم را با لباس خواب عوض میکنم پاروان را سر جایش میگذارم و به تجمع دخترها وسط اتاق ملحق میشوم دختر بلوند و زیبایی که توی سالن دیده بودم به من سلام میدهد و دستش را جلو میآورد"سلام.من جولیتم¹"
با او دست میدهم"ریچل.میتونی ری صدام کنی"
جولیت به سه تا از دختر های کنارش اشاره میکند"ماریان²،اولیویا³و اینم سوفیا⁴ست ما سال دومی هستیم "
لبخند میزنم و دست میدهد"خوشبختم بچه ها"
ماریان دختر سبزه با موهای فرفری و چشمهای زیتونی درشت شروع به صحبت میکند"خوش اومدی ری."
سعی میکنم خوشرو باشم"ممنونم ماریان"
اولیویا که پوستی کمی رنگ پریده و موهای لخت مشکی و چشمهای کشیده و درشت دارد هم به من خوش آمد میگوید سوفیا،دختر سوم،ذاتاً یک هنرپیشه است.موهای حالت دار بلوند و چشم های سبز دارد؛رفتار صمیمانه تری دارد دستش را روی شانه ام میگذارد با صدایی نرم و ملیح خوشامد میگوید. کمابیش با بقیه دخترها هم آشنا میشوم بحث خیلی ادامه ندارد و بچه ها که حسابی خسته اند به تخت خواب هایشان میروند.خستگی عجیبی به مغزم حاکم شده بدنم هم حسابی کوفته است.با اینکه فعالیت بدنی آنچنانی هم نداشتم. سرم را روی بالش سفت میگذارم و پتوی سبز رنگ را روی خودم میکشم وچشمهایم را میبندم اتفاقات امروز مثل فیلم هایی که هالیوودی ها میسازند از جلوی چشمم رد میشود.نمیدانم در این مدرسه قرار است چه کنم و چه اتفاق هایی را از سر بگذرانم اما میدانم که متعلق به این مدرسه،این جهان و جادویی که در آن میپیچد هستم و قرار نیست هیچوقت جهان جدیدم را ترک کنم.
~~~~~~~~~~~
¹Juliette
²Mary_an
³Olivia
⁴Sofia
هیچکس نمیتواند برای همیشه زندگی کند، اما چیز هایی که از خودمان به جای میگذاریم، ما را برای دیگران زنده نگه میدارد.
هردو در نهایت میمیرند
✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦
ارشد گروه اسلیتیرین پسر سال ششم قدبلند و ورزیده ای است که ما را به خوابگاه راهنمایی میکند.خوابگاه دخترها قدیمی است ملافه های سبز روی تخت ها کهنه شده اند و کف چوبی سالن جیر جیر میکند پرده های سبز نخ نما و کهنه اند شیشه پنجره ها از مدیر هم پیر تر اند و بوی چوب و کتاب کهنه توی فضا در فضا پیچیده.در کل برای خوابگاه بد نیست تختی که اتیکت اسمم را دارد پیدا میکنم و وسایلم را توی کمد کنار تخت میچینم پاروان چوبی رو دورم میکشم و شنل و یونیفرمم را با لباس خواب عوض میکنم پاروان را سر جایش میگذارم و به تجمع دخترها وسط اتاق ملحق میشوم دختر بلوند و زیبایی که توی سالن دیده بودم به من سلام میدهد و دستش را جلو میآورد"سلام.من جولیتم¹"
با او دست میدهم"ریچل.میتونی ری صدام کنی"
جولیت به سه تا از دختر های کنارش اشاره میکند"ماریان²،اولیویا³و اینم سوفیا⁴ست ما سال دومی هستیم "
لبخند میزنم و دست میدهد"خوشبختم بچه ها"
ماریان دختر سبزه با موهای فرفری و چشمهای زیتونی درشت شروع به صحبت میکند"خوش اومدی ری."
سعی میکنم خوشرو باشم"ممنونم ماریان"
اولیویا که پوستی کمی رنگ پریده و موهای لخت مشکی و چشمهای کشیده و درشت دارد هم به من خوش آمد میگوید سوفیا،دختر سوم،ذاتاً یک هنرپیشه است.موهای حالت دار بلوند و چشم های سبز دارد؛رفتار صمیمانه تری دارد دستش را روی شانه ام میگذارد با صدایی نرم و ملیح خوشامد میگوید. کمابیش با بقیه دخترها هم آشنا میشوم بحث خیلی ادامه ندارد و بچه ها که حسابی خسته اند به تخت خواب هایشان میروند.خستگی عجیبی به مغزم حاکم شده بدنم هم حسابی کوفته است.با اینکه فعالیت بدنی آنچنانی هم نداشتم. سرم را روی بالش سفت میگذارم و پتوی سبز رنگ را روی خودم میکشم وچشمهایم را میبندم اتفاقات امروز مثل فیلم هایی که هالیوودی ها میسازند از جلوی چشمم رد میشود.نمیدانم در این مدرسه قرار است چه کنم و چه اتفاق هایی را از سر بگذرانم اما میدانم که متعلق به این مدرسه،این جهان و جادویی که در آن میپیچد هستم و قرار نیست هیچوقت جهان جدیدم را ترک کنم.
~~~~~~~~~~~
¹Juliette
²Mary_an
³Olivia
⁴Sofia
- ۵۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط