رمان melegim
رمان melegim 🪽:
پارت ۴
...
دکتر ایشا یک لحظه میاید . امروز صبح باز هم بعد تعطیلات رفتم سرکار و طبق همیشه
باید با بیماران سر و کله بزن
_: امروز یک بیمار خاص داریم
ایشا :کیه
_: رایز لابورسین اون خیلی وحشتناکه و خیلی هم سرد و جدی میدونی ازش میترسم
...
درست است نقشه جواب داده است وقتی که موتورش را دستکاری کردم که تصادف کند
و تا الان حتما انقدر زخمی شده است که در حد مرگ باشد
ایشا : اها باشه هر وقت اومد خبرم کن
_: باشه حتما
چند ساعت بعد :
روی برانکارد است ودکتر های دیگه دارند میاورنش
سمت اتاق خاصی که فقط مخصوص
بیماران خاص است
یخ می زنم
او نمرده است او زنده است
فقط کمی آسیب دیده است نمیشود
امکان ندارد چگونه همچین چیزی ممکن است عوضی اشغال
ناگهان به خودم می ایم میروم تو اتاقکی او هست و در را میبندم .
اول از پایش شروع میکنم پوتینش را در می اورم فقط پایش کمی استخوانش در رفته
اولی کمی کرم به او میزنم تا دردش را کم کند و بعدش با باند محکم میبندم .
عوضی اشغال
دارد لبخند میزند انگار که درد ندارد بعد از انمیخواهم دستش را معاینه میکنم و
استخوان ان دستش هم در رفته وقتی باند را میارم تا دست ش را باند پیچی کنم بازم میخندد و باز بی توجهی میکنم حاضرم قسم بخورم برای یک لحظه سنگینی نگاهش را حس میکنم و انگاری وقتی نگاهم میکند پوستش گر میگیرد
کارم تمام میشود و وقتی از اتاق میروم بیرون تنم یخ میزند .....
پدرم است اما خیلی عصبانی است
ایشا : سلام پدر
مکس : بدو تو اتاق
ایشا : همون اتاق مخصوصی که اینجا دارم یعنی همون سوئیت اره
مکس ؛ اره
کمی دور است و خدا کند نخواهد بلایی سر بیاورد چون که کمی دور است وقتی به ته بیمارستان میرسیم
میرم تو اتاق و پدرم هم می اید درا را قفل میکند و میگویم چی شده
مکس : خیلی دلم گرفته و عصبانیم سر اینکه دختری مثل تو دارم
ایشا : چرا
مکس : با اون چشای نحست و دو رنگت آبروم رو بردی
و ناگهان مشتی به شکمم میزند نفسم بند می اید و بعدش هم مشتی در دماغم خون از همه جا میپاشد و بعدش دستانم را محکم میبندد و وقتی دید بی دفاع هستم به پشتم شلاق میزند صدایی ازم در نمیآید شلاق ها انقدر محکم هستند که خون راه می افتد
و در آخر هم شیشه ای در سرم میزند
همش به خاطر ان که چشمانم مایه ننگ و نفرین است قلبم درد میکند تیر میکشد
لحظه ای بعد دنیا پیش چشمم تار میشودولی سعی میکنم هوشیار شوم .....
خون از همه جا جاری است
نمیدانم چجوری خودم را بیرون بکشم
ناگهان پدر دوباره میاید و میگوید فکرش رو هم نکن مشتی تو شکمم میزند دوباره
بعد از اینکه میرود
در اتاق را قفل میکند ،خون همه جا را پر کرده است فکر کنم دارم میمیرم قلبم تیر میکشد
درست است باید بمیرم لیاقت زندگی ندارم
درست است لیاقت زندگی را به هیچ وجه ندارم
اما....
تنم یخ میزند
نگاهم به در است
نه نه نه نه .....
خب فرشته های من این پارت هم تموم شد
ببخشید اگه خیلی بد شد واقعا عذر میخوام
برای پارت بعد حداقل ۱۰ تا لایک بخوره این پارت پارت بعدی رو هم میزارم دوستتون دارم 💋✨️🎀
پارت ۴
...
دکتر ایشا یک لحظه میاید . امروز صبح باز هم بعد تعطیلات رفتم سرکار و طبق همیشه
باید با بیماران سر و کله بزن
_: امروز یک بیمار خاص داریم
ایشا :کیه
_: رایز لابورسین اون خیلی وحشتناکه و خیلی هم سرد و جدی میدونی ازش میترسم
...
درست است نقشه جواب داده است وقتی که موتورش را دستکاری کردم که تصادف کند
و تا الان حتما انقدر زخمی شده است که در حد مرگ باشد
ایشا : اها باشه هر وقت اومد خبرم کن
_: باشه حتما
چند ساعت بعد :
روی برانکارد است ودکتر های دیگه دارند میاورنش
سمت اتاق خاصی که فقط مخصوص
بیماران خاص است
یخ می زنم
او نمرده است او زنده است
فقط کمی آسیب دیده است نمیشود
امکان ندارد چگونه همچین چیزی ممکن است عوضی اشغال
ناگهان به خودم می ایم میروم تو اتاقکی او هست و در را میبندم .
اول از پایش شروع میکنم پوتینش را در می اورم فقط پایش کمی استخوانش در رفته
اولی کمی کرم به او میزنم تا دردش را کم کند و بعدش با باند محکم میبندم .
عوضی اشغال
دارد لبخند میزند انگار که درد ندارد بعد از انمیخواهم دستش را معاینه میکنم و
استخوان ان دستش هم در رفته وقتی باند را میارم تا دست ش را باند پیچی کنم بازم میخندد و باز بی توجهی میکنم حاضرم قسم بخورم برای یک لحظه سنگینی نگاهش را حس میکنم و انگاری وقتی نگاهم میکند پوستش گر میگیرد
کارم تمام میشود و وقتی از اتاق میروم بیرون تنم یخ میزند .....
پدرم است اما خیلی عصبانی است
ایشا : سلام پدر
مکس : بدو تو اتاق
ایشا : همون اتاق مخصوصی که اینجا دارم یعنی همون سوئیت اره
مکس ؛ اره
کمی دور است و خدا کند نخواهد بلایی سر بیاورد چون که کمی دور است وقتی به ته بیمارستان میرسیم
میرم تو اتاق و پدرم هم می اید درا را قفل میکند و میگویم چی شده
مکس : خیلی دلم گرفته و عصبانیم سر اینکه دختری مثل تو دارم
ایشا : چرا
مکس : با اون چشای نحست و دو رنگت آبروم رو بردی
و ناگهان مشتی به شکمم میزند نفسم بند می اید و بعدش هم مشتی در دماغم خون از همه جا میپاشد و بعدش دستانم را محکم میبندد و وقتی دید بی دفاع هستم به پشتم شلاق میزند صدایی ازم در نمیآید شلاق ها انقدر محکم هستند که خون راه می افتد
و در آخر هم شیشه ای در سرم میزند
همش به خاطر ان که چشمانم مایه ننگ و نفرین است قلبم درد میکند تیر میکشد
لحظه ای بعد دنیا پیش چشمم تار میشودولی سعی میکنم هوشیار شوم .....
خون از همه جا جاری است
نمیدانم چجوری خودم را بیرون بکشم
ناگهان پدر دوباره میاید و میگوید فکرش رو هم نکن مشتی تو شکمم میزند دوباره
بعد از اینکه میرود
در اتاق را قفل میکند ،خون همه جا را پر کرده است فکر کنم دارم میمیرم قلبم تیر میکشد
درست است باید بمیرم لیاقت زندگی ندارم
درست است لیاقت زندگی را به هیچ وجه ندارم
اما....
تنم یخ میزند
نگاهم به در است
نه نه نه نه .....
خب فرشته های من این پارت هم تموم شد
ببخشید اگه خیلی بد شد واقعا عذر میخوام
برای پارت بعد حداقل ۱۰ تا لایک بخوره این پارت پارت بعدی رو هم میزارم دوستتون دارم 💋✨️🎀
- ۳.۴k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط