(ات۱۷ تهیونگ۲۴)
(ات۱۷ تهیونگ۲۴)
ات
توی اتاقم بودم
باز دوباره داشتن دعوا میکردن
من حتا نمیدونم چرا دعوا میکردن
دیگه کمکم داشت گریم میگرفت ...
پدر و مادرم تقریباً از وقتی یادمه داشتند دعوا میکردند و وقتی ازشون دلیلشو میپرسم بهم نمیگن
راستش پدرم اوضاع مالی چندان خوبی نداره و خودم فکر میکنم بخاطر همین باشه.
و اصلا چیزی به اسم اهمیت توی این خونه به من وجود نداره...
داشتم همینجوری به صدای داد کشیدنهای بابام گوش میدادم که یهو قطع شد
چند مین گذشت که با صدای در به خودم اومدم
تق تق تق
+بله
ب.ات:منم آت پدرت
+بیا تو
بابام اومد تو و کنارم روی تخت نشست و گفت:
ب.ات:آت...میخواستم یه چیزی بهت بگم ،خب...منومامانت میخوایم از هم جدا شیم فکر کنم اینطوری هم برای تو بهتر باشه
+کی میخواین طلاق بگیرید
ب.ات: فردا ساعت 8 صبح
+منم باید بیام؟
ب.ات:آره،راستش میخوام من سرپرستی تو بگیرم
+باشه
ب.ات:بخواب کوچولو(لبخند)
فلش بک صبح ساعت am۸:40
بابا و مامانم طلاق گرفتند برای همیشه.... دادگاه سرپرستی منو به بابام داد اما مامانمم خیلی تلاش کرد که سرپرستی مو. بگیره اما نتونست
جلوی در دادگاه مامانم بغلم کرده بود و. اشک میریخت
+مامان آروم باش دوباره زود همو میبینیم(لبخند)
م.ات:معلومه میبینیم عزیزم(لبخند)
دیگه با مامانم خدا حافظی کردیم و همراه بابام رفتیم خونه
+بابا مامان کجا زندگی میکنه؟
_نمیدونم،فکر کنم خونه بگیره
+هومم
رفتم توی اتاقم
فلش بک فردا ساعت ۷:۳۰صبح
داشتم با بورا توی مدرسه که تنها دوستم بود حرف میزدم
×دیشب رفته بودیم خونه پدر بزرگم که تولد پسرخالم اونجا بود باورت نمیشه چقد در طول این دوسال سربازی کراش شده بود(خنده،ذوق)
+خوبه پس بهش پیشنهاد بده که باهاش قرار بزاری(خنده)
(راستش به هیچکسی نگفتم که پدر و مادرم از هم جدا شدن چون میترسیدم طردم کنن
×نه بابا دیونه شدی اگه مامانم.بفهمه کلمو میکنه(خنده)
+اوو چقد خشن(خنده)
×تو پسر خاله داری یا یه پسر خوشتیپ توی فامیلتون ندارین
+چرا میخوای ازدواج کنی(خنده)
×نه میخوام ترو شوهر بدم(خنده)
یه لگد محکم بهش زدم
×آخ خره جفتک نپرون
+خر بودنو که از شما یاد گرفتیم(خنده)
فلش بک بعد مدرسه
داشتم به حرفهای بورا فکر میکردم و داشتم فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که من نه تاحالا فامیل پدری نه فامیل مادری رو دیدم (خوشبحالت)
رسیدم خونه که تصمیم گرفتم یهکم
بخوابم چون خیلی خسته بودم
فلش بک به ساعت ۷ بعدظهر
آت
از خواب بیدارشدم دیدم که پنج ساعت خوابم برده
یکم درس خوندم و رفتم آشپز خونه
ب.ات:بیدار شدی؟خیلی خوابیدی
بشین تا برات غذا بیارم
+باشه
(چند مین بعد)
+بابا ازت یه سوال داشتم
ب.ات:بگو
+چرا...تاحالا هیچ فامیلی نداشتیم
یعنی نه پدر بزرگی نه مادر بزرگی..
ب.ات:هنوز زوده بدونی
+چی؟چیرو؟...بابا وقتی اینجوری میگی یعنی یه مسئله بزرگیه پس..بهتره الان بگید
ب.ات:آره مسئله خیلی بزرگیه که منو مادرت تصمیم گرفتیم بعد هجده سالگیت بهت بگیماما....
ادامه دارد....
میدونم خوب نمینویسم اما امیدوارم خوشتون اومده باشه 💜
ات
توی اتاقم بودم
باز دوباره داشتن دعوا میکردن
من حتا نمیدونم چرا دعوا میکردن
دیگه کمکم داشت گریم میگرفت ...
پدر و مادرم تقریباً از وقتی یادمه داشتند دعوا میکردند و وقتی ازشون دلیلشو میپرسم بهم نمیگن
راستش پدرم اوضاع مالی چندان خوبی نداره و خودم فکر میکنم بخاطر همین باشه.
و اصلا چیزی به اسم اهمیت توی این خونه به من وجود نداره...
داشتم همینجوری به صدای داد کشیدنهای بابام گوش میدادم که یهو قطع شد
چند مین گذشت که با صدای در به خودم اومدم
تق تق تق
+بله
ب.ات:منم آت پدرت
+بیا تو
بابام اومد تو و کنارم روی تخت نشست و گفت:
ب.ات:آت...میخواستم یه چیزی بهت بگم ،خب...منومامانت میخوایم از هم جدا شیم فکر کنم اینطوری هم برای تو بهتر باشه
+کی میخواین طلاق بگیرید
ب.ات: فردا ساعت 8 صبح
+منم باید بیام؟
ب.ات:آره،راستش میخوام من سرپرستی تو بگیرم
+باشه
ب.ات:بخواب کوچولو(لبخند)
فلش بک صبح ساعت am۸:40
بابا و مامانم طلاق گرفتند برای همیشه.... دادگاه سرپرستی منو به بابام داد اما مامانمم خیلی تلاش کرد که سرپرستی مو. بگیره اما نتونست
جلوی در دادگاه مامانم بغلم کرده بود و. اشک میریخت
+مامان آروم باش دوباره زود همو میبینیم(لبخند)
م.ات:معلومه میبینیم عزیزم(لبخند)
دیگه با مامانم خدا حافظی کردیم و همراه بابام رفتیم خونه
+بابا مامان کجا زندگی میکنه؟
_نمیدونم،فکر کنم خونه بگیره
+هومم
رفتم توی اتاقم
فلش بک فردا ساعت ۷:۳۰صبح
داشتم با بورا توی مدرسه که تنها دوستم بود حرف میزدم
×دیشب رفته بودیم خونه پدر بزرگم که تولد پسرخالم اونجا بود باورت نمیشه چقد در طول این دوسال سربازی کراش شده بود(خنده،ذوق)
+خوبه پس بهش پیشنهاد بده که باهاش قرار بزاری(خنده)
(راستش به هیچکسی نگفتم که پدر و مادرم از هم جدا شدن چون میترسیدم طردم کنن
×نه بابا دیونه شدی اگه مامانم.بفهمه کلمو میکنه(خنده)
+اوو چقد خشن(خنده)
×تو پسر خاله داری یا یه پسر خوشتیپ توی فامیلتون ندارین
+چرا میخوای ازدواج کنی(خنده)
×نه میخوام ترو شوهر بدم(خنده)
یه لگد محکم بهش زدم
×آخ خره جفتک نپرون
+خر بودنو که از شما یاد گرفتیم(خنده)
فلش بک بعد مدرسه
داشتم به حرفهای بورا فکر میکردم و داشتم فکر میکردم و به این نتیجه رسیدم که من نه تاحالا فامیل پدری نه فامیل مادری رو دیدم (خوشبحالت)
رسیدم خونه که تصمیم گرفتم یهکم
بخوابم چون خیلی خسته بودم
فلش بک به ساعت ۷ بعدظهر
آت
از خواب بیدارشدم دیدم که پنج ساعت خوابم برده
یکم درس خوندم و رفتم آشپز خونه
ب.ات:بیدار شدی؟خیلی خوابیدی
بشین تا برات غذا بیارم
+باشه
(چند مین بعد)
+بابا ازت یه سوال داشتم
ب.ات:بگو
+چرا...تاحالا هیچ فامیلی نداشتیم
یعنی نه پدر بزرگی نه مادر بزرگی..
ب.ات:هنوز زوده بدونی
+چی؟چیرو؟...بابا وقتی اینجوری میگی یعنی یه مسئله بزرگیه پس..بهتره الان بگید
ب.ات:آره مسئله خیلی بزرگیه که منو مادرت تصمیم گرفتیم بعد هجده سالگیت بهت بگیماما....
ادامه دارد....
میدونم خوب نمینویسم اما امیدوارم خوشتون اومده باشه 💜
- ۹.۰k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط