به مناسبت تولد گل پسرمون یک تکپارتی نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد قشنگا 😇😇😉😉

وقتی فکر می کنه تولدش یادت رفته ولی...

ویو لینو : امروز شاید یک روز عادی باشه ولی برای من روز خیلی خاصی بگو ببینم تونستی حدس بزنی امروز چه روزی؟...
آره درسته امروز تولدمه 🤗🤗 از شدت هیجان نمی دونم دارم چیکار می کنم فقط دارم به این فکر می کنم که ا.تی چه سوپرایزایی برام داره وااااااااااااااااای خدا خیلی امروز خوشحالم دیگه نمی تونم تحمل کنم😺😺 امروز ا.ت یکم زود تر از من بیدار شد پس منم از تخت خواب گرم و نرمم دل کندم لباس خواب ساتن رو در آوردم و گوشه ی اتاق رها کردم و لباس خونگی ام رو پوشیدم و در اتاق رو باز کردم و از پله ها اومدم پایین نیمه های راه متوجه ا.ت شدم که داره آشپزی میکنه به محض دیدنش لبخند زدم و
گفتم : «🙃سلام بیب🙃» ویو ا.ت : امروز تولد بیبی بوی امه قربونش برم الهی بچم هنوز خوابه چه سوپرایزایی که براش ندارم امسال می خوام براش سنگ تموم بزارم دیشب بدون اینکه لینو بفهمه با اعضا هماهنگ کردم و برای ساعت 6 اونا رو به خونه دعوت کردم داشتم صبحانه مورد علاقه‌اش رو درست می کردم که یهو صداش رو از پشت سرم شنیدم که گفت : «🙃سلام بیب🙃» با دیدنش لبخند زدم و گفتم : «عه سلام چاگی بیدار شدی» گفت : «آره هانی تو کی بیدار شدی؟ 🙃🙃» گفتم : «خيلی وقت نیست این حرفا رو بی خیال بیا ببین چی پختم 😎» گفت : «ای جان چه بویی راه انداختی بیبی گرل 🤤» گفتم : «طعمش از بوش هم خوشمزه تره بیا بشین سر میز ☺️» گفت : «اومدم 😁» ویو لینو : رفتم نشستم سر میز و شروع به خوردن کردیم و منم شروع کردم به مقدمه چینی گفتم : «راستی بیب هوا یکم سرد شده وارد آبان شدیم نه...؟» گفت : «آره یکم سرده» با خودم گفتم : «ای بابا منظورم رو نگرفت بزار یه جوره دیگه امتحان کنم... میگم چیزه... راستی امروز چندمه؟» گفت: «نمی دونم فکر کنم سومه» دیگه کم کم داشتم نا امید می شدم با لحنی که عصبانیت و ناراحتی درش موج می زد گفتم : «اصلا تو میدونی امروز چه روزی؟ 😟😡😤» گفت : «نه چه روزی؟» با این حرف ا.ت احساس کردم تمام دنیا روی سرم خراب شد تمام اشتیاقم به یکباره از بین رفت با ناراحتی که سعی داشتم از ا.ت پنهانش کنم از روی میز صبحانه بلند شدم بدون اینکه بین خودم و ا.ت حرفی رد و بدل کنم کت چرمی سیاه ام رو که روی چوب لباسی قرار داشت برداشتم از خونه زدم بیرون و اشک هام رو به یکباره رها کردم تمام صورتم خیس شده بود...»ویو ا.ت با رفتن لینو لبخند بزرگی روی صورتم نقش بست البته امروز به غیر از تولدش یه سوپرایز دیگه هم براش دارم حالا متوجه می شید... اول از همه به چان زنگ زدم تا با اعضا بیان پیشم و برای تزئينات کمکم کنن مدت زیادی طول نکشید که خودشون رو با کلی کادو رسوندن پيش من همه شون رو بغل کردم و ازشون تشکر کردم و همه باهم شروع به تزئین خونه کردیم و منم مشغول آشپزی پختن کیک بودم «پرش زمانی ساعت 6 غروب» حالا وقتش بود... چراغ هارو خاموش کردیم و همه برف شادی بدست منتظر لینو وایسادیم طولی نکشید که در باز شد و لینو وارد خونه شد و چراغ رو روشن کرد و ما با برف شادی به سمتش حمله ور شدیم🥳🥳» لینو : چند ساعتی توی خیابون قدم زدم بدنم کوفته بود چاره ای به جز به خونه برگشتن نداشتم پس رفتم خونه در رو باز کردم و با تاریکی مطلق مواجه شدم یکم نگران شدم چند بار ا.ت رو صدا زدم جوابی نگرفتم سریع چراغو روشن کردم و با صحنه ی غیره منتظره ای مواجه شدم... وااااااااااااااااای خدایا چقدر خوشحال شدم تمام خستگی ام از بین رفت بعد از کلی بگو و بخند ا.ت رو بغل کردم و بهش گفتم : «پس یادت بود کلک🙃» گفت : «مگه میشه تولد عشقم رو یادم بره؟» و بوسه ی کوتاهی روی لباش زدم و اعضا گفتن : «اووو نه بابا» و همه زدیم زیر خنده و حالا نوبت به کادو ها رسید کادوی همه رو باز کردم حالا نوبت کادوی ا.ت بود به نظر خیلی سبک می اومد گفتم : «چه توشه بلا 🙃» گفت : «بزرگ ترین و قشنگ ترین تغییر زندگیمون توی اون جعبه است بازش کن بیبی» از حرفاش هم تعجب کردم و هم کنجکاو تر شدم یعنی چی توش بود اما به محض باز کردن جعبه خشکم زد دقایقی سکوت بود که حکمرانی می کرد اما این سکوت توسط من شکسته شد با لکنت گفتم : «ا.ت... ا.ت تو...تو بار... بارداری؟» گفت : «بیبی پدر شدن و تولدت رو بهت تبریک میگم»بعد از این حرفش با یک لبخند بزرگ به سمتش رفتم و توی هوا چرخوندمش اعضا هورا کشیدن و بهمون تبریک گفتن و اون شب به یاد موندنی ترین شب عمرم شد...
امیدوارم خوشتون اومده باشه😇😇
ببخشید طولانی شد 😁😅
و منی که خودم آبانی ام 😅😅
لایک یادت نره هانی ☺️☺️
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴ (سرنوشت)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

[چند پارتی]

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط